شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۸
شهریور

شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم

که در میانۀ خارا کنی ز دست رها 

 

دامبلدور توی فیلم هری پاتر میگفت:

می دونی بزرگ ترین جادو چیه هری؟ جملات پایداترین سرچشمۀ جادوی ما هستند. هم باعث آسیب میشن هم درمان

راست میگفت. بعضی حرفها بدجور زخم می زند به آدم، خیلی راحت می گذارد بشکنی. مثل حرفهایی که دیشب شنیدم و خیلی درد داشت.

یادم آمد استاد توی جلسه، سخن امام رضا را خوانده بود که: ادب زحمت دارد ولی آدم را قدرتمند میکند

دیشب مهمان داشتیم. وقت ظرف شستن بود که حرفها را میشنیدم و روحم زخم بر میداشت. انگار که یک تکۀ بزرگ از بشقاب بلور جایی توی آدم شکسته باشد. به خودم گفتم: صبور باش سمیه... صبور باش سمیه... صبور باش دختر. گفتم: مبادا جواب بدهی.

چیزی نگفتم. حتی یک کلمه. گفتم بگذار هرجور می خواهند فکر کنند. فکر کردم سخت است که بگذاری آنجور فکر کنند، که خودت را آن طوری که هستی نشناسانی چون مهمانند چون زوار امام هستند، چون بزرگترند، چون اگر یک کلمه بگویی هزار تا حرف دیگر پشت سرش می آید و اوقات تلخی می شود.

حتی اخم هم نکردم. تلخی هایم را گذاشتم برای اخر شب، همه را بردم  توی اتاق.

دلم می خواست به کسی پیام میدادم که غمگینم، خیلی هم غمگینم.  به هرکسی که هم دل باشد. بعد باز بی خیال شدم. گفتم بگذار مردم زندگیشان را بکنند. دردهایت را بگذار برای خودت، برای آخر شبهای خودت...

***

فقط ساعت دوازده  که لیلا پیام داد:

سمیه؟ دوستت دارم، خیلی دوستت دارم،

قدری دلم نور گرفت

  • سوما ..
۱۷
شهریور

یک وقت هایی هم هست که دلت می خواهد چند ساعتی به خودت مرخصی بدهی، کار و زندگی و درس را تعطیل کنی و بروی یک جایی خوش بگذرانی. یک وقت هایی هم هست که دلت می خواهد دوستی باشد که همراهش نفس تازه کنی و ریه هایت را از هوای خوش این لحظات برای تمام روزهای بعد پر کنی. قرار می شود مثلن با لی لی بروی بیرون ولی لی لی یکهو برنامه ی مسافرت برایش پیش می آید و می رود. لیلایت هم که اینجور وقتها همیشه بوده حالا سمت گرگان است و کیلومترها از تو دور.

تصمیم می گیری بروی توی دل طبیعت، یک جایی که کسی کاری به کارت نداشته باشد، جایی که برای خودت باشی. ولی هرجا که می خواهی بروی یک عده چشم آرامشت را به هم می زنند. می روی پارک ملت قسمت خانمها که جزو معدود جاهایی است که یک زن ایرانی می تواند با خیال راحت برود و دور از چشمهای مزاحم، با خودش و طبیعت خلوت کند. اما ازقرار، آنجا یکی از آن برنامه های احتمالا پرهزینه و بی خود قرار است برگزار شود، و کلی شلوغ است و پرسروصدا. از آنجا می زنی بیرون، می روی توی یک کافه ی نسبتن دنج، یک نفره می روی پشت یکی از میزهای دونفره که چند وقت پیش ها با لیلا نشسته بودی، می نشینی. به نگاه های کسانی که دو نفر، دونفر نشسته اند دور میزها محل نمی دهی. سعی می کنی از حرف مرد پیشخدمت که می پرسد: "منتظر کسی هستید یا سفارش می دهید؟"، غمگین نشوی و بگویی: یک شکلات گلاسه لطفن.

بعد کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشدِ" "آنا گاوالدا" را از توی کیف دربیاوری و بخوانی و به خودت بگویی: من خوبم مگه نه؟

اما به خودت می‌آیی و میبنی که داری مدام لب می گزی که مبادا پیش خودت اعتراف کنی: انگار دلم گرفته... انگار دلم واقعا گرفته...

اعتراف کنی که: دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

  • سوما ..
۰۳
شهریور

یک نفر هست که از این فاصلۀ دور چندصد کیلومتری حواسش به تو هست، حواسش به چین دو طرف لبهایت هست، مثل بچه ای که هر لحظه بغضش آمادۀ تَرکیدن است. دلم می گیرد از دنیا وقتی بغض می شوی. 

می شود بشوم تنهائیت، دور تا دورت را از خودم پر بکنم؟ بشوم کلمه ات، تا عوض همۀ حرفها، مرا بنویسی؟ بشوم لبخند، بیایم، درشت و بزرگ، بنشینم روی صورتت و کنار نروم؟ بشوم قند چاییت؟ صبحها وقت صبحانه بیفتم توی استکان بلور تا مرا همراه چایت سر بکشی، تا ته هم سر بکشی؟ بشوم قاصدک؟ بیایم بنشینم روی دستت، امید خبر خوب بدهمت؟

دلم می خواهد بیایم برت دارم، وقت نماز زیر چادر سفیدم قایمت کنم، غصه ها پیدایت نکنند. شبها بگذارمت زیر بالشم. برایت قصه بگویم. قصۀ خودم را بگویم، قصۀ خودت را بگویم. بگذارم قصه هامان بی انتها باشد. یک‌جوری تعریفش کنم که کلاغ قصه اش به خانه برسد. ما اما به سر نرسیم. تمام نشویم. برای هم بمانیم.

  • سوما ..
۰۲
شهریور

1. اتاقم تغییر کرده. این تغییر مکانی هرچند پر زحمت و آزار دهنده بود اما به دردسرش می ارزید. وضع جدیدم را دوست دارم مخصوصن حالا که بوی پاییز بدجور می پیچد توی اتاقم و مستم می کند.

چند وقتی است دختر خوبی شده ام؛ تقریبن بعد از ماه رمضان. مدتی هست که بعد از نماز صبح بیدار می مانم و به کارهایم می رسم. حس خیلی قشنگی دارد. هم هوا فوق العاده خوب است هم مکان جدیدم و بوی پاییزی اتاق مرا وسوسه می کند که بیدار بمانم.

من حالا مثل شازده کوچولو، پادشاه این سیارۀ کوچک دوست داشتنی ام هستم. جایی که تویش کتاب می خوانم، چیز می نویسم، فیلم می بینم، با خودم و خدا خلوت می کنم و جهان خودم را دارم.

من عاشق این جهان کوچک و دوست داشتنی ام هستم.

 

2.  یک دوستِ دوست‌داشتنیِ 9ساله، مرا نقاشی کرده و بالای برگه با خط کودکانه اش نوشته: «برای صمیه جون»

  • سوما ..