شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۰
آبان

سال گذشته این موقع بود که نوشته بودم:

 

لینک ها رو پاک میکنم. عکس ها و یادداشتها رو.

نامه ها رو دور میندازم.

اسم ها رو از تو گوشیم دیلیت میکنم.

همه چیز از یک شب بارونی وسط بهار شروع شد و تو یک روز آفتابی وسط پاییز به آخر رسید.

خاطره ها رو چی؟ میشه خاطره ها رو خط زد؟ میشه محوشون کرد؟ گمون نکنم.

غمگین؟ نه نیستم. یاد گرفتم صبوری کنم. یاد گرفتم باور کنم پروردگار مهربانی دارم که تحمل تلخی ها رو برام آسون میکنه.

حالا انگار من دوباره بیست ساله شدم. دارم به عادت اون روزها آه ای صبا گوش میدم و شبها با صدای راه شب رادیو سراسری یا برنامه های رادیو جوان و رادیو فرهنگ کتاب می خونم.

حالا یک سمیه ی بیست ساله ام که هشت سال تجربه رو با خودش به آینده می بره، با شور، با نشاط.

سلام زندگی جدید من

سلام دنیای تازه ی من

برام پر باش از روزهای قشنگ.

 

 

یک سال گذشت. توی این سال چیزهای زیادی یاد گرفتم، آدمهای جدیدی پا به زندگیم گذاشتند. چندتایشان همین دوستان خوب وبلاگی که می آیند و با لطف و حوصله می خوانندم. بعضی ها را برای همیشه کنار گذاشتم. به بعضی ها بیشتر از قبل نزدیک شدم. اتفاقهای خوب قشنگی برایم افتاد. قد کشیدم، بزرگتر شدم... قدر چند سال تجربه بزرگتر شدم.

و اینکه... اینکه لحظه های زیادی بود که از ته دل فریاد زدم:

الهی و ربی من لی غیرک

  • سوما ..
۰۳
آبان

شنبه:

خودم، زیتون و فاتن را توی خواب دیشبم مرور می کنم. می گویند باران توی خواب معنای خوبی دارد؛ می گویند رود خروشان تعبیر خوب دارد، می گویند اینکه توی خواب از باران تر بشوی، زیرش دعا کنی، کلی حس خوب داشته باشی و  ظرفهایت را از آبش پر کنی تا بعدتر بنوشی  نشان رسیدن به آرزوست. می گویند...

یکشنبه:

نامۀ 31  نهج البلاغه شیدایم می کند. من و همکارهایی که پا به پای هم، این روزها را صبح تا شب توی موسسه  کار می کنیم به برکت این کار باور داریم. باور داریم روشنایی هایی هم در راه است...

دو شنبه:

رو.میسا حرفهای ناگفته زیاد دارد.  سرش روی شانۀ من است وقتی تنها می شویم و بغض این چند روزه توی چشمهایش  لب پر می زند. وقت برگشت، با خودم می برمش نمایشگاه خوشنویسی دوستم. بعد،تمام راه برگشت تا خانه گوشش می شوم؛ بهش می گویم من هرجور بتوانم کنارت هستم. وقت خداحافظی می گوید: آرام شده ام سمیه، بودنت حس خوبی دارد...

وقتی می رود به این فکر می کنم که او را با تمام تفاوت هایی که با هم داریم، عجیب می فهمم و دوستش دارم.

سه شنبه:

اولین باران پاییزی مشهد از دوی بامداد شروع شده و تا شب خیال باریدن دارد. حالم خیلی خوب است. تمام مسیر ایستگاه تا محل کار را توی نمناکی باران قدم می زنم.

چهارشنبه:

اسکناسهای عید غدیر را کنار گذاشته ام برای فردا که دوستانم می آیند. شب قرار است برویم خانۀ عمو، قرار است خانه را آب و جارو کنیم برای فردا...

پنجشنبه صبح: شب 2:30 خوابیده ام ولی به عشق رفتن به جلسه، صبح بعد از نماز نمی خوابم. ریحانه پیشنهاد می دهد بعد از جلسه بمانم چون پایین قرار است خطبۀ عقد دو تا عروس و داماد را بخوانند. می مانم.

پایین دو تا خطبۀ عقد خوانده می شود. تمام مدت دعا می کنم... دعا می کنم... دعا می کنم...

حس عجیبی دارم.

پنجشنبه شب: زنی هست که گاهی بی سر و صدا وبلاگش را می خوانم، به دلایلی نه چیزی می نویسم نه ردی از خودم بجا می گذارم.  دیشب خواندمش. برخلاف همیشه این بار توی کلماتش، توی دوست داشتن هایش، توی امید و انتظارهایش، بدجور تنها بود. چیزی توی دلم فرو ریخت...

جمعه:

از 4:30 که بیدار می شوم، همینطور مداوم ذهنم پیش کلمات وبلاگ زن است. برای زن دعا می کنم. هوا ابری و گرفته و سرد است. کلاسم اگر نبود، دوست داشتم جمعه را به خودم مرخصی بدهم بگیرم تا ساعت هشت و نُهی، تخت بخوابم. همه خوابند که می روم کلاس. ذهنم پیش زن است و فقط خودم می دانم چرا این زن و چرا این همه...

مدام با خودم این سخن امام علی(ع) را زمزمه می کنم که:

«بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.»

...

خدایا، قرار است چی را نشانم بدهی؟ حکمتت قرار است چه چیزی را یادم بدهد؟ رشته ای که بر گردنم افکنده ای به کدام سو می بردم؟

این همه راه... این همه علامت... این همه نشانه...

هرچه که هست، هرجور که هست، دلم قرص است که هوایم را داری، که هوایمان را داری. دلم به بودنت قرص است.

  • سوما ..