شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۵
فروردين

سلام هیچ عزیز

توی کتابخانه هستم. هوا بی‌اندازه دلپذیر است. بچه هایی که می‌شناختم این روزها کمتر گذرشان به اینجا می‌افتد. نشسته‌ام پشت یکی از میزهای یک‌نفره‌ای که اغلب پشتش می‌نشینم. میز متعلق به یکی از بچه‌های رشته‌ی روان‌شناسی است که مشغول کار روی پایان‌نامه‌ی ارشدش است و در هفته یکی دوبار بیشتر نمی‌آید کتابخانه. کتاب‌های مربوط به روان‌شناسی اگزیستانسیال جرقه‌ی نوشتن یک مقاله را توی ذهنم ایجاد کرده که به امید خدا بعد از پنج اردیبهشت می‌نشینم به نوشتنش.

یک فنجان چای داغ برای خودم می‌ریزم و با شکلات کاکائویی‌های مریم سر می‌کشمش. هوا خیلی خیلی خوب است. صدای ریز ریز مناجات بلندگو از سمت حرم می‌آید. پنجره ی کنار میز را باز می‌کنم تا هوا و صدا یکجا بریزد توی صورتم.

بعد این کلمات توی ذهنم نقش می‌بندد:

صدایت پرتم می‌کند وقتی می‌آیی

هوایت پرتم می‌کند وقتی می‌وزی

پنجره را رو به حضورت می‌گشایم

یک دسته پروانه‌ی سفید

از پیله‌ی خواب

بیرون می‌پرد.

 

حالم خوب است، خیلی خوب. دوست دارم برم دنیا را بغل کنم بس که وقت بهار زیباست. زیر لب زمزمه می‌کنم:

یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح

  • سوما ..
۲۵
فروردين

دیروز عصر نزدیک در ورودی حرم بودم که دختر بچه‌ای احتمالن سه ساله و زیبا را کنار خودم دیدم. دختر با چشمانی پر از التماس به من خیره شد. پرسیدم چی شده؟ با لحن کودکانه‌اش گفت: مامانم رفت؛ نمی‌دونم کجا رفت.

کنارش ایستادم، او را محم به خودم چسباندم و گفتم نگران نباش، همین جا بمون الان مامانت میاد. منم کنارت هستم تا بیاد و پیدات کنه.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا برادر دخترک از توی کتابفروشی بیرون آمد و دختر را با خودش برد.

نگاهش کردم. آن‌قدر اشتیاق دیدن مادرش را داشت که حتی برنگشت نگاهم کند. می‌دانم که امکان ندارد بعد از این حضور مرا به یاد بیاورد و امکان ندارد بفهمد توی آن چند ثانیه چه انقلابی در من ایجاد کرد.

حس عجیبی بود. حس حمایت از دختر کوچکی که در آن لحظه خودش را به پناه من سپرده بود.

فقط می‌دانم که در آن لحظه و در تمام لحظات بعدش آرزو کردم کاش می‌شد دختر کوچکی داشته باشم که پناه خستگی‌ها و اضطراب‌هایش باشم.

  • سوما ..
۱۵
فروردين

سلام هیچ عزیز

نمی دانم لازم است خودم را برای بار اول به یک هیچ‌کس معرفی کنم یا نه. اما بد نیست بلاخره بشناسی‌ام که وقتی صدایت می کنم، وقتی می‌گویم سلام، بدانی دقیقا چه‌جور کسی دارد به تو سلام می کند.

من... راستش جور خاصی نیستم فقط خیلی خیلی مثل خودم هستم. شبیه یک من دوم.

من اول همانی است که از بچگی دیگران از من خواستند و ندیدند. یعنی یک نفر که همیشه ساکت و بی‌ادعا و رام و دست‌یافتنی باشد. من این جوری‌ها نشدم. از همان روزهای مدرسه و خشونت‌های گاه و بی‌گاه ناظم‌ها و امرونهی‌های معلم‌هاٰ چیزی زیر پوستم می‌دوید که می‌دانستم روزی سر بر خواهد آورد.

من دوم اگر صبور است از بیچارگی نیست، از این نیست که پذیرفته تسلیم و بی‌تکاپو در مسیر آبی که جریان دارد برود. اگر طغیان می کند، از این نیست که باور دارد پدیده‌ای نادری است که جهان هستی مانندش را به خود ندیده. من دوم صبور است و طغیانگر. تامل و تحمل و طغیان را با هم دارد. این‌جوری‌هاست که قدری می‌تواند خلاف جهت اقیانوسی که در آن غوطه‌ور است شنا کند. این‌جوری‌هاست که می‌تواند حتی خلاف جهت عواطف و دوست‌داشتن‌هایش شنا کند و بعد که برای لحظاتی، جایی ایستاد و سر از آب بیرون آورد تا نفس تازه کند، به آسمان چشم بدوزد، نفس عمیق بکشد ، لبخند بزند و بگوید: سلام زندگی...

حالا اگر رفیق راهی و پای رفتن من،  یا علی گویان دم به دمم بده تا سین سلام‌هایم را توی این خانه‌ی مجازی پیشکش تو کنم.


این دو روز زیبایی آسمان مشهد دیدنی بود. باران قشنگی می‌بارید و مرا توی نمناکی آشنایش غرق می‌کرد. دیرور و امروز را ساعت‌ها توی باران قدم زدم. به قول بهناز هوا دونفره بود من اما مثل همیشه یک نفره توی باران قدم می‌زدم و به این فکر می‌کردم که شب بیایم و زیبایی لحظاتم را برای تو تعریف کنم.

راستش اینکه چطور می‌شود و  آدم به کجا می‌رسد که یک هیچ.کس را محرم و مخاطب خودش قرار می‌دهد، گفتن ندارد به تو اما می‌توانم بگویم هیچ. تویی که سنگ صبور خاموش منی، تویی که مخاطب بی حرف و کلمۀ منی، تویی که نیمۀ دوم تنهایی منی.

این دو روز صبح و عصر کلاس داشتم و ساعت‌های بین دو کلاس را توی خیابان‌ها پرسه می‌زدم. کلاس‌هایم را دوست دارم. شیطنت‌هایم سر کلاس و صدای خنده‌های بهناز و مریم را دوست دارم. تند و تند جواب دادنم به گزینه‌ها و لبخند رضایت استاد را دوست دارم.

شب بعد از کلاس رفتم حرم. زیر ریزریز باران رفتم. آسمان و زمین بی‌اندزه زیبا بود.

با خودم فکر می‌کردم قشنگ یعنی همین. اینکه شب باشد و حرم امام رضا باشد و باران باشد و منی که زخمی و صبور، منی که خسته و خوشبخت، به این‌ همه لبخند می‌زنم قشنگ است.

تو هم بخند هیچ خوبم.

شبت بارانی و قشنگ.

  • سوما ..
۰۷
فروردين

امام علی(ع)  می‌فرماید:

تَخفّوا تَلحقوا؛ یعنی سبک‌بار شوید تا به قافله برسید.

بار انداخته‌ام رایکا. بار دلم را انداخته‌ام.

رها کرده‌ام باز. 

سبکم، سبکم، سبکم.

چه حس قشنگ و آشنایی دارم. 

می‌شود روزی برسم؟

می‌شود برسم به آن من نــورانی به آن نقطۀ روشــن که منم؟ 

  • سوما ..
۰۵
فروردين

از یک جایی به بعد آدم با خودش فکر می‌کند که دلش می‌خواهد اهلی نگاه کسی بشود؛ دلش می‌خواهد تمام شب‌های مغموم را به تبسم کسی، از خیال بغض‌ترکاندن بگذرد؛ دلش می‌خواهد روشنای حضور کسی همراهش باشد تا سنگلاخ هزارتوی زندگی را بی شب‌گریگی‌های همواره، به دل صبر و خیال آسوده بسپرد؛ دلش می‌خواهد اسم کسی ترجیع‌بند ذهنش بشود؛ که شالیزار شمال موهایش را روی شانه‌های کسی بریزد؛ که غروب کویری چشمانش را به نوازش نگاه او بسپارد؛ که یخبندان تنهایی‌اش، به گرمای حضور او از میان برود؛ که انار هزاردانه‌ی هی‌خنده‌هایش به بوی او پوست بترکاند.

توی چشم‌هایم موج‌های بی‌قرار دریای جنوب لب‌پر می‌زنند.

گمانم الان درست روی نقطه‌ی از یک جایی به بعدم.

 

  • سوما ..