شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۰
ارديبهشت

هیچ خوب من، حالا که گوشم شده‌ای و دل به دلم سپرده‌ای، برایت می‌گویم.

می‌گویم که گاهی هم حرف‌هایی هست که بدجور زخم می‌زند به آدم، که آدم را از شور زندگی انگار تهی می‌کند، که...

دیروز دلم خیلی غم داشت. توی کتابخانه بودم و کتاب‌های روان‌شناسی اگزیستانسیال را به همراه چند کتاب از "رولو می" روبه‌روی خودم گذاشته بودم. سعی می‌کردم به حرف‌ها فکر نکنم اما مگر می‌شد. سخت‌تر از همه این است که باید ناراحت نشوی که باید هیچ نگویی، که باید لبخند بزنی، که باید!!!....

گاهی این بایدها بدجور انرژی آدم را تحلیل می‌برد. دم غروبی که رفتم حرم، حرف زدم و اشک ریختم، سکوت کردم و اشک ریختم.

زور دارد که آدم را به خاطر کاری که نقشی در آن نداشته به باد حرف بگیرند، سخت است که نه به خاطر اینکه گناهی مرتکب شده‌ای، نه به خاطر اینکه قانونی را زیرپا گذاشته‌ای، نه به خاطر اینکه خلاف عقل و منطق رفتار کرده‌ای، بلکه فقط به خاطر اینکه عرف مزخرف جامعه‌ ما چیزی را نمی‌پذیرد، مقصر خوانده شوی.

هوس کرده بودم برای یک‌بار هم که شده برای دل خودم جواب بدهم، پا بگذارم روی خیلی از چیزها و ...

نگذاشتم؛ به خودم گفتم خودخواه نباش سمیه.

هوس کرده بودم پیش پدر یا مادرم گریه کنم و بگویم چقدر دلم گرفته.

نکردم؛ لبخند زدم و گذاشتم تصور کنند حالم خوب است. به خودم گفتم خودخواه نباش سمیه.

خواستم به جولز بگویم، نگفتم. دیدم شوق این را دارد که شب زودتر آمده ام خانهو دیدم دلش می‌خواهد با هم شوخی کنیم و توی سر و کله  هم بزنیم. گفتم خودخواه نباش سمیه.

دلم می‌خواست زنگ بزنم به لیلا، نزدم. گفتم خودخواه نباش سمیه، بگذار مردم زندگیشان را بکنند.

فقط حرم که رفتم گریه کردم، زار زدم، جوری که میم کوچک متوجه نشود. به امام گفتم آقای منید، مولا و مقتدای منید، همه‌ی دلخوشیِ منِ "در وطن خویش غریب" هستید، تنهایم نگذارید...

  • سوما ..