شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۳۱
تیر

1. جکی قبل از رفتنش چند کارتون و نرم افزار برایم ریخت روی هارد. ازش پرسیدم اسم پوشه ای که این‌ها را ریختی تویش، چی گذاشتی؟ گفت خودت که بازش کنی می‌فهمی.

امروز که توی هاردم دنبال آن نرم افزارها می‌گشتم، دیدم جکی پوشه‌ای درست کرده با این اسم:

"سلام آبجی چطوری؟ خوبی؟ سلامتی؟ خوش می‌گذره؟ چه خبرا؟"

 

2. سر افطار یکهو دیدم مامان به صدای بلند به بابا گفت:

ای بابا من همش لبا.تو می‌.خور.م باز تو لب میذاری جلوم.

مغز من به مدت چند ثانیه از کار ایستاده بود. درست است که با مادرم شوخی زیاد می‌کنیم اما نه اینکه حرفهای خصوصی‌شان را جلوی من بزند؛ آن هم این طور بی‌مقدمه.

بعد که به مادرم نگاه کردم، دیدم لبه های نانی که جلوی بابا بود را توی دست گرفته و و می‌خورد.

بعد هم به من نگاه کرد و خندید و گفت منظورم لبه‌های نان بود...

خو مادرجان جلوی دختر عزب این جوری حرف می‌زنند آخه؟

  • سوما ..
۱۷
تیر

آیات سوره قاف آن‌قدر قشنگ است که دلم می‌خواهد سر بگذارم به شانه این کلمات و به خاطر همه بازیگوشی‌هایم، به خاطر سربه‌هوایی‌هایم، به خاطر غفلت‌هایم، گریه کنم. استاد امسال تهران‌اند و شب‌های قدر امسال نبودن ایشان غمگینم می‌کند. 

باز خوب است که سخنان هرشب استاد را که تفسیر سوره انبیاست، برای دانلود می‌گذارند و هر شب هم به طور مستقیم از سایت موسسه  پخش می‌شود.

ساعت از یک گذشته است. توی آشپزخانه ام و ماکارانی‌ها را توی آب جوش ریخته‌ام و منتظر که آماده آب‌کش کردن شوند. مامان و بابا خواب‌اند. جکی شاهرود است و جولز ماه اول سربازی‌اش را می‌گذراند. برای هردویشان دلتنگم؛ مخصوصن که می‌دانم چه علاقه‌یی به ماکارانی‌های من دارند.

این لابه‌لا پس‌زمینه ذهنم با یاد کسی روشن می‌شود که عزیز است؛ که یادش شیرینی دیگری توی جانم می‌ریزد.

مشاری با صوت قشنگش می‌خواند: «و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید». ماکارانی‌ها را توی آب‌کش میریزم و آب سرد را رویشان باز می‌کنم.

همه جا ساکت است و جز صدای یک‌نواخت کولر آبی و آهنگ ضعیف ترتیل مشاری که صدایش از آشپزخانه آن‌ورتر نمی‌رود، صدایی نیست.

سیب‌زمینی‌ها را پوست می‌گیرم و حلقه‌حلقه، کف ظرف می‌گذارم. زیر لب تکرار می‌کنم: «و ما انا بظلام للعبید»

رشته‌های ماکارانی را توی ظرف می‌ریزم سس ماکارانی را رویش پخش می‌کنم و آرام هم می‌زنم. حلقه‌های سر‌خ‌شده سیب‌زمینی و پیاز و دانه‌های سویا، قاتی رشته‌های پیچ‌پیچ ماکارانی می‌شود و رنگ قرمز رب توی رشته‌هایش منتشر می‌شود.

قرآن که به آنجا می‌رسد که: «هذا ما توعدون لکل اواب حفیظ» در ظرف را می‌گذارم و می‌دوم سمت اتاقم. دلم برای خدا تنگ است...

  • سوما ..