شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۳ ثبت شده است

۲۹
مرداد

بالاخره سد کنکور دکترا هم با رتبه یک در  دانشگاه فردوسی مشهد شکست و به یاری خدا از اول مهر سر کلاس‌های دانشگاه  حاضر می‌شوم. این‌طوری یک ماه باقی‌مانده تا پاییز دلپذیرتر می‌گذرد و ار این بابت بی‌اندازه خوشحالم.

ده روزی نبودم و همراه با خانواده مسافر استان آذربایجان شرقی بودم. شهرهای مراغه و تبریز و کندوان و جلفا را دیدیم. 

جلفا شهر بی‌نظیری است. آبشارهای دل‌انگیزی دارد. توی طبیعت که هستم روحم صیقل می‌خورد، دلم انگار عاشق می‌شود و سبحان الله العظیم جور دیگری بر زبانم جاری می‌شود.

موزه‌های تبریز هم دیدنی بود. وقتی می‌دیدم مردمی که در سه چهار هزار سال پیش می‌زیسته‌اندٰ با وجود تمام تفاوت‌های فکری و فرهنگی و اعتقادی، رسم عاشق بودن و دلبری کردن می‌دانسته‌اند، به شگفت می‌آمدم.

گردن‌آویزها و شیشه‌های خالی عطر توی موزه نشان می‌داد زن‌ها در تمام طول تاریخ دلشان می‌خواسته در چشم محبوبشان زیبا به نظر برسند، دلشان می‌خواسته که معشوقه بی جایگزین او باشند.

گمانم لبخند، مشترک همه نسل‌های آدمی بوده، مهربانی هم شاید بوده. حتمن چند هزار سال قبل هم زنانی بوده‌اند که گلی را ببویند و لذت ببرند؛ فرزندشان را در آغوش بکشند و از شوق لبریز شوند؛ هر شب به انتظار صدای پای همسرشان بنشینند و باور کنند حضور مرد خانه، بزرگ‌ترین دل گرمی آنان است. حتمن زنانگی، هنر بزرگ تمام نسل‌ زن‌های پیش و پس از من است...

  • سوما ..
۰۸
مرداد

سلام یوسف

سلام مهربان خوب من

رمضان باز هم بی تو گذشت.

باز هم شب ها را به صبح رساندم و نبودی. باز هم نامت را در دلم فریاد کردم و صدایت به من نرسید.

دلم می‌خواهد قیچی خیاطی‌ام را بردارم و این هرچه فاصله را قیچی کنم. دلم می‌خواهد دلم را کوک به کوک بدوزم به نگاه مهربان تو که حتی از پس همین فاصله هم به لمس کودکانه‌ام نزدیک است.

دلم می‌خواهد وقتی بیدار می‌شوم گمت نکرده باشم. دلم می‌خواهد باشی یوسف. دلم می‌خواهد همراهی تو را زندگی کنم.

آرام جان من...

آرام جانم

دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

ای سر زلف تو مجموع پریشانی‌ها

حال غریب غمگینی دارم که تو را می‌طلبد. تو کجایی یوسف؟ زمین برای پیدا کردنت زیادی بزرگ است. من برای طلب کردنت زیادی کوچکم. کلماتم برای صدا کردنت، برای دعا کردن و از خدا خواستنت زیادی کم‌مایه‌اند.

دلم هوای تو را کرده یوسف. مثل ایام نوجوانی، مثل روزهایی که خیس و خسته از نبودنت دفترم را باز می‌کردم و برایت می‌نوشتم.

کاش بودی

کاش باشی

تا جمعه‌ی آمدنت چند ندبه فاصله مانده؟

  • سوما ..