شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۱۰
مهر

جمعه 4 مهر: در تالار محققانِ کتابخانه حرم پایان‌نامۀ مریم را ویرایش می کنم. می گوید برای مریم دعا کن. چشم به گوشی اش دوخته به امید خبری از احسان. دلهره هایش را عجیب درک می کنم.

بعدتر دوستی زنگ می زند و می گوید جلوی کتابخانه حرم است. برای بار اول می بینمش و میرویم دارالولایه و جمع مهربان سه نفره آنها را برای اولین بار می بینم.

 

شنبه 5مهر: دلهره هایی که از هفته پیش تا شنبه تعقیبم کرده اند، بالاخره توی کتابخانه محل کارم جا می مانند.

 

یکشنبه 6مهر: روز تعیین تاریخ است. تاریخی که من می دانم و...

 

دوشنبه 7مهر: صبح را با توفیق خواستن از خدا آغاز می کنم. از او می خواهم امروز را سرآغاز تحولی عظیم و الهی قرار دهد. 

شب دو رکعت نماز شکر می خوانم، سر بر سجده می گذارم و می گویم: خودت گفتی لان شکرتم لازیدنکم. پس بیفزا، پس به مهربانی و لطف بی پایانت آن گونه که خودت مصلحت می دانی بر آن بیفزا.

گفته است ننویس و گفته ام چشم.

 

سه شنبه 8مهر: با همکارها داریم جلد ششم تفسیر را آماده می کنیم. به خنده های گروهی و قشنگمان فکر می کنم، به همکاری مشترک، به مهربانی همکارهایم، به تلاشی که بدون کوچگترین تردیدی ارزشمندی اش را باور داریم. توی سجده خدا را شکر می کنم به خاطر تمام لحظات حضورم و حضورمان در اینجا.

 

چهارشنبه 9 مهر: توی دانشگاه از صبح کلاس دارم. ظهر با دوتا از دوستان می رویم برای نهار. یکی می گوید: چند روز قبل مردی آمده بود و داد و بیداد راه انداخته بود که همسرم رتبه خوبی در دکترا آورده اما شما قبولش نکرده اید.

یادم می افتد به خودم، به خوابهایم قبل از اعلام نتایج. خواب می دیدم قبول نشده ام و توی سالن دانشکده با گریه و التماس از استادانم می خواهم یک فرصت دیگر به من بدهند. یادم می افتد که چطور با تپش قلب از جا برمی خاستم و هربار به التماس از خدا می خواستم کمکم کند تلاشم به ثمر بنشیند. فکر می کنم که میشد به عوض اینکه جزو شش نفر برگزیده باشم، قاتی صد نفری باشم که توی مصاحبه رتبه نیاورده اند، یا نه جزو چندین هزار نفری که اصلن به مصاحبه هم راه نیافته اند.

عصر، وقت برگشت، توی ایستگاه اتوبوس دانشگاه،نگاه می‌کنم به رقص برگها که هنوز سبز هستند، به پیچ و تاب پیچکها، به شیطنت بچه گربه ای که توی دخترها می لولد و جیغ و خندۀ آنها را بلند می کند؛ نگاه می کنم و خدا را شکر می کنم، شکر می کنم، شکر می کنم...

  • سوما ..