شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۷
بهمن

روز دومی که کربلا بودم، ظهر روز چهارشنبه، بعد از نهار قصد کردم به هتل بروم و تا اذان مغرب تخت بخوابم. شب قبل تا اذان صبح بیدار بودم و بعد از صبحانه نیز مراسم کاروان بود و تا آن لحظه امکان استراحت نیافته بودم. هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اتاقی‌هایم دو خواهر سن و سال‌دار بودند. یکی ده سال پیش و دیگری بیست سال پیش همسر خود را از دست داده بودند و بعد از عروس داماد کردن بچه‌ها، دلخوشی‌شان سفرهای گاه به گاه کربلا بود.


هتل که رسیدم، یکی از آن دو به درد شدید کلیه مبتلا شده بود. وضو گرفتم و کنارش نشستم. دست راستم را روی پهلویش گذاشتم و هفت بار حمد خواندم. دقایقی نگذشت که قدری ارام شد. هر دو خواهر که خسته بودند به خواب رفتند. ساعتی بعد دوباره درد بی‌‌قرارش کرد. مدیر را خبر کردم. گفت می برمش بیمارستانِ ایرانیها. اما باید کسی همراهش باشد. خواهر هم‌اتاقی‌ام خواب بود. دلم نیامد بیدار شود. گفتم خودم همراهی‌اش می‌کنم. رفتیم و تا اذان مغرب درگیر دکتر بودیم.


هتل که برگشتیم، برای نماز مغرب و عشاء به حرم رفتم و برنامه‌ریزی کردم بعد از شام تا دوازده شب بخوابم و بعد، برای زیارت آماده شوم.

بعد از شام که به اتاق برگشتم، هم‌اتاقی‌ام دوباره دردش شدید شده بود و قصد داشت برود دکتر. مدیر گفته بود من وقت نمی‌کنم با شما بیایم. اسم مرا برده بود و گفته بود ایشان راه‌بلد است.

با دو خواهر راهی بیمارستان شدیم. در عراق به جای تاکسی گاری هست. پسران جوان و نوجوان یا حتی مردهای گاه مسنّ عراقی، زنهای سن گذشته‌ای را که توان راه پیمودن ندارند، سوار گاری می‌کنند و به مقصد می‌رسانند. به پول ایران، کلی هم پول می گیرند. برای آن هم‌اتاقیِ کلیه‌دردم، گاری گرفتیم. با پسر نوجوان عراقی به عربی صحبت می‌کردم و می‌گفتم می‌خواهیم برویم مستشفی. او حرف مرا خوب می‌فهمید اما نمی‌توانست جواب گوید. من آنچه از عربی بلدم، فصحی است؛ همانی که لهجۀ مردم عربستان است و کتابتشان هم با همان است. درس‌خوانده‌هایشان فقط می‌توانند در جواب فصحا حرف بزنند. بقیۀ عراقی‌ها فصحا را می‌فهمند ولی به لهجۀ عراقی پاسخ می‌دهند.

من راهی را بلد بودم که از پشت هتل به سمت چپ می‌پیچید. اما پسر جوانِ گاری‌چی، از سمت دیگری ما را می برد. بارها به او گفتم "مستشفی علی الجانب الیسار" اما او هی دست به سینه می‌گذاشت یعنی که من بلدم. تمام راه دلهره داشتم ما را جایی پرت و دور ببرد. راهی که او می‌رفت درست ولی دورتر بود و گویا مسیر راندن گاری از آن راه دور برایش هموارتر بود.


بیمارستان که رسیدیم، چندین ساعت کارمان طول کشید. دکتر برای هم‌اتاقی‌ام دو تا سرم و چندتایی آمپول نوشته بود و پیداست که چه اندازه ممکن است زمان ببرد. وقتی به اتاق برگشتیم، دوازده شب بود.

آنقدر خسته بودم که بلافاصله خوابیدم. ساعت سه بیدار شدم و رفتم حرم. ضریح را بوسیدم  و همین که آمدم بنشینم، خانمی که جلوی من نشسته بود، گفت: «خدا خیرت بده نفسم در نمیاد لطفا بین شونه‌هامو ماساژ بده». خنده‌ام گرفت. گفتم چشم و شروع کردم ماساژ دادن او. خانمی که قدری آن طرف‌تر نشسته بود با حسرت عجیبی گفت: «منم شونه هام درد می‌کنه». با خنده گفتم: «یعنی باید شما رو هم ماساژ بدم؟» ...

پنجشنبه شبها، حرم امام حسین از همیشه شلوغ‌تر است. از آنجا که سفارش بسیاری به زیارت امام در شبهای جمعه شده، از شهرهای اطراف عراق هم هرکس بتواند می‌آید. برای همین از عصر باید توی صفهای نماز جماعت جا بگیری و گرنه از فیض جماعت، آن هم با آن جماعت عظیم شیعه محروم می‌مانی. دم‌دمهای غروب پنجشنبه، همین طور که توی حال خودم در صف جماعت نشسته بودم، خانم عربِ پهلودستی، یکهو جلویم دراز کشید و با اشارۀ دست به من گفت: کمرم را ماساژ بده. خنده‌ام گرفته بود، باصدا و بلند. دو بار کمرش را مالش دادم. بعد از نماز که داشت می‌رفت برایم بوسه‌ای فرستاد، از دور.

به امام گفتم: "گمانم مرا به عنوان پرستار و ماساژور برگزیدۀ زائرانتان پسندیده‌اید."

همۀ این اتفاقها حس خوبی برایم داشت. عامیانه اگر بخواهم تعبیر کنم، مثل چشمکی دوستانه از دوست بود.

  • سوما ..
۱۹
بهمن

امروز حدیثی از امام صادق(ع) خواندم که اگر مؤمن صبح کند در حالی که آنچه میان مشرق و مغرب است از آن او باشد، خیر او همان است و اگر با بدنی قطعه‌قطعه صبح کند، باز هم خیر او همان است.

چقدر این باور، این حالت تسلیم شیرین است. چقدر خوب است که آدمی عبد مطیع خداوند بشود.

محبوب مهربانم، ببخش. این بندۀ پرتقصیر بیتاب خودت را ببخش. ناشکیبایی‌هایم را، ضعف‌هایم را، ناتوانی‌هایم را، بازیگوشی‌هایم را، سرکشیهایم را ببخش. کاش یادم نرود در تلخ‌ترین و اندوه‌بارترین لحظات تو جز خیر بر من نمی‌خواهی.

دبیرستان که بودم، همان روزگاری که با شوقی وصف‌ناپذیر رشتۀ ادبیات و علوم انسانی را برگزیدم و در جواب هرکس که می‌پرسید: رشته‌ات انسانی است؟ با غرور می‌گفتم، نه، ادبیاتم، از میان خواسته‌هایم، دو دعا  پرتکرارترین و اصلی‌ترین بودند. یکی آنکه می‌خواستم علاقه و استعدادی را که تو خود موهبتم کردی در راه تو، به کار گیرم و دیگری استادی داشته باشم، عزیزی، دردآشنایی، راه بلدی که دستگیر من باشد. خواستۀ اول جز آرزویی برخاسته از دل و در سینه مانده نبود؛ اما دومی را بارها به زبان می‌آوردم و پاسخ می‌شنیدم که دورۀ شمس تبریزی‌ها و مراد و مریدی‌ها و خضر راه طلبیدن‌ها به سر رسیده است. هر بار با شنیدن این سخن بغض می‌کردم و پوشیده‌تر و پنهان‌تر روی سجادۀ سفیدم از تو می‌طلبیدمش.

 بیست و یک سالگی بود که پذیرفتم یاری هم‌درد، همراه و هم‌پای من بشود. گرچه هیچ وقت یار نبود، بار بود.همدرد نبود، درد بود. هشت سال و نیم بعدش آنقدر دل‌اندوه‌ها آزارم می‌داد که خواسته‌هایم را از یادم برده بود. نه که نخواسته باشم، که آنقدر پردلهره و دل‌پریش بودم که در ذهنم جایی برای این خواسته‌ها نمانده بود. گرچه با پافشاریهای بسیار بالاخره توانستم کتامین را راضی کنم که از خیر سه سال کارمندی دانشگاه با حقوق بسیار زیاد بگذرم. از همان آغاز هم به اصرار او بود که رفته بودم. خانه را بی من می‌خواست. بعدتر هم که بیرون آمدم دست‌تهی رهایم کرده بود. کارمندی دانشگاه آنی نبود که میخواستم. کار تکراری و بی نشاطی که هدف از آن جز درآوردن پول نبود، نه کار من بود نه راه من. اگرچه سخت و پرفشار، اگرچه با تحمل حرفها و نیش و کنایه ها، اگرچه دست تنها، کار را رها کردم.

خیالی نیست. گذشت. روزها و شبهای پرکابوس آن سال‌ها گذشت. گذشت آن شبها که به آشپزخانۀ قدیمی خانه پناه می‌بردم و در را کیپ می‌بستم و دردهایم را اشک به اشک توی بالش خفه می‌کردم که مبادا صدایم از درزهای دیوار آن سوتر برود و به دیوار سیمانی و سردی برسد که آخر شبها تلخ و سنگین و خشم‌آلود به خانه می‌آمد.

گذشت.

گذشت و آن روزهای پریشان و پرآشوب از یادم برده بود که چه می‌خواستم. سال آخر که پراندوه‌ترین سال تمام عمرم بود لیلا زنگ زد و گفت برای پژوهشکده‌ای که کارش شرح قرآن و نهج‌البلاغه است قلم لازم دارند، من تو را معرفی کرده‌ام.

بعدتر که پا به آن سرای پر نور و برکت گذاشتم، آن روزگاری که با استادم آشنا شدم، آنجا که از آن بندهای دست و پاگیرِ هشت‌ساله رها شدم، یادم افتاد به آرزوی روزهای نوجوانی‌ام. دیدم من چه شرمسارانه آرزوهایم را از یاد برده بودم و تو چه مهربانانه به یادشان داشتی، من فراموش کرده بودم و تو به یادم انداختی. من دست از طلبش برداشته بودم و تو خود آن‌ها را برای من طلبیدی.

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که منِ دلشده این ره نه به خود می‌پوید

از تو ممنونم مهربان محبوبم. شکرگزار تواَم عزیزترین دلدار. تو خود خوب می‌دانی که نعمت دنیا را که تمام نعمت دنیا را با آنچه امروز از مهر تو به موهبت گرفته‌ام عوض نخواهم کرد. 

الحمد لله علی ما هدانا و له الشکر علی ما اولانا.

  • سوما ..
۰۶
بهمن

می‌دانی کسی آتش برود خاکستر برگردد یعنی چه؟

میدانی شوق برود درد برگردد یعنی چه؟

میدانی لبخند برود، همه‌تن اشک برگردد یعنی چه؟

یعنی یکی با تمام دلش رفته و بیدل برگشته. یعنی یکی دستهایش را که به ضریح گره زده و گفته: لبیک یا علی، همان جا دلش را گذاشته و آمده. یعنی یکی دلش سامراست، کاظمین است، کربلاست، نجف است و بیش از هرجایی نجف است. یعنی یکی دلش کبوتر جلد آن آستان شده. یعنی یکی هست که سوزی از درد فراق در جانش افتاده که آتشش خاموش نمی‌شود، که نمی‌خواهد خاموش شود، یعنی یکی رو به ضریح علی(ع) به محبوبش گفته: جز محبت و معرفت به شما هیچ نمی‌خواهم...

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دم است باقیِ ایام رفت

  • سوما ..
۰۱
بهمن

امشب وقتی در بین الحرمین زیر آسمان خدا نشسته بودم، وقتی صدای کمیل خواندن پرسوزِ عربیِ مداح عرب روح و جانم را به پرواز درمی‌آورد، وقتی تصور می‌کردم که سوز سبنه علی(ع) چند کیلومتر آن سوتر توی همین فضا منتشر بوده، از خودم می‌پرسیدم امشب از من خوشبخت‌تر هم وجود دارد؟ و انگار می‌دانستم از من، از مایی که منت‌پذیر لطف دوست شده‌ایم، خوشبخت‌تری نیست؛ که اصلا خوشبختی بدون عشق علی و فرزندان والاتبارش مصداق و معنا ندارد.

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گوبمت ای کارساز بنده‌نواز

  • سوما ..