شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۳
شهریور

یکشنبه بعد از کلی روز که هی یا سر کار بوده ام یا خانه یا درگیر آزمون، بلیت فروشنده را گیر می آورم. برای ساعت چهار بلیت میگیرم که با همکارها بروم. یکهو یادم می افتد عرفه است. لحظه ای تردید می کنم که توی خنکای سینما روی صندلی راحت بنشینم و دو ساعتی از آدمها و شلوغیهایشان فاصله بگیرم و خستگی درکنم و دور شوم قدری از دنیای خودم. اما یادم می افتد به "الهی ترددی فی الاثار یوجب بعد المزار" یادم می افتد به"الهی انا الفقیر فی غنای" یادم می افتد به "انت الذی اشرقت الانوار فی قلوب اولیائک" و می بینم برایم تحمل شلوغی ترجیح دارد وقتی که هم نوای امام حسین(ع) عرفه بخوانم. ف میگوید بلیتها را پس نمیگیرند. با خودم فکر میکنم پنج تا بلیت روی دستم می ماند و پولش هم رفته الکی.

ساعت دو از پژوهشکده راه می افتم سمت حرم. اتوبوس لبریز از جمعیتی است که میخواهند عرفه حرم باشند. سر راه در ایستگاه سینما پیاده میشوم. میروم باجۀ بلیت فروشی. به مسئول باجه میگویم من پنج تا بلیت گرفته بودم، غافل از اینکه امروز عرفه است. میدانم بلیتها را نمیشود پس داد اما لااقل بگیریدشان که اگر مشتری امد، نَه پنج تا صندلی خالی بماند، نَه مشتریها بی نصیب؛ پولش هم مهم نیست. مسئول باجه بلیتها را میگیرد و بی هیچ حرفی خودش پول را پسم میدهد. تشکر می کنم. دوباره اتوبوس سوار میشوم و میروم حرم. خیابان راه بندان است. باید کلی راه پیاده بروم. توی ایست و بازرسی هم زیاد معطل میشوم. حرم که میرسم دعا هنوز شروع نشده اما چون امسال عرفه افتاده توی تابستان، جمعیت بیداد میکند. جا گیر نمی اورم. روی زمین خالی از فرش می نشینم و دل میدهم به دعا.

پا و کمرم بدجور از تنگی جا و خشکی زمین درد میگیرد. خیلی وقتها درد، حواسم را از دعا پرت میکند. می دانم که باید تاب بیاورم. باید صبوری کنم، باید غر نزنم.

شب وقت برگشت مدتها منتظر اتوبوس می شوم. هم مشهدیها زیادند هم غیر مشهدیها. اتوبوس هم که بالاخره سوار میشوم پر است از آدم. فشار جمعیت و راه بندان خیابانها و توقفهای زیاد اتوبوس اذیتم می کند. درد پا و کمرم شدید شده.  آدمهای اطرافم غیر مشهدی اند. از لهجه های ناآشنایشان پیداست. لحظه ای توی دلم نق می زنم که ای بابا، ما چرا باید اینقدر به خاطر زائران شهرهای دیگر اذیت شویم. بعد خودم را دعوا میکنم. میدانم با وجود تمام خستگی باید حوصله کنم. میدانم که اگرچه چیزی در رفتار و گفتار بروز نمی دهم که دیگران را نرنجانم، اما توی دلم هم باید تحمل کنم. که اقتضای آراسته شدن به صفت حلم این است. به خدا میگویم: ببخش، سمیۀ غرغروی بی حوصلۀ خستۀ کم توانِ خودت را ببخش.

می گویم: این دنیا که از دست بندگانت آرامش ندارم هیچ، میترسم آن دنیا هم خِرِ مرا بگیری که مگر نه آن آدمها، همگی مهمان امامت بودند؟ تو چرا به خودت اجازه دادی هی توی دلت غر بزنی؟

جمعیت فشار می اورد. از درد نمی توانم روی پا بایستم. آنقدر شلوغ است که حتی به زور جا پیدا می کنم دستم را بگیرم. به حال جان خستۀ نق نقوی پردردِ شرمندۀ خودم خنده ام میگیرد. یکهو با صدا میزنم زیر خنده. پیش خودم فکر میکنم اگر کسی بپرسد به چی میخندی، میگویم به حال خودم میخندم که از درد و فشار و شلوغی و خستگی دلم میخواهد گریه کنم.

شباهت عجیبی پیدا کرده ام به "آقوی همساده" در کلاه قرمزی.

تصمیم میگیرم دوشنبه که عید قربان است بروم جایی. کسی هم نیامد نیامد. بی اندازه دلم گردش میخواهد. تصمیم میگیرم بروم پار.ک ملت یا و.کیل اباد تا دو سه ساعتی دور از آدمها برای خودم گوشه ای بنشینم. دیگران نگاه هم کردند، بکنند؛ اهمیت نمیدهم.

صبح که آمادۀ رفتن میشوم مهمان میگیردمان. برنامه را می اندازم به عصر. عصر مادر برنامۀ خواستگاری رفتن چیده. چیزی نمیگویم. حتی توی دلم هم غر نمیزنم.

یادم می افتد به امام علی که گفته بود: خدا را در فسخ تصمیم ها و نقض اراده ها شناختم. شناختی که هنوز نمی فهممش اما دل می دهم به ارادۀ پروردگارم.

باید یاد بگیرم توی دلم هم غر نزنم. همین جوری باز با خودم میخندم.

  • سوما ..
۱۰
شهریور

ف دیشب بله را گفت و به جمع دونفره ها پیوست. حالا مانده‌ام که بین همکارهای همه‌متأهل، منِ تنها چه می‌کنم؟ یک ماه قبل فهمیدم که به همین زودیها قرار است این اتفاق بیفتد. از عمق جان برایش خوشحالم و همان وقت هم دعایش کردم. نه اینکه خودش چیزی بگوید، که آن روزها حتی روحش هم بی‌خبر بود از قرار این وصلت. کارهایش این آخریها جوری بود که کمتر میتوانست سر کار باشد و اغلبِ روزهایی هم که بود، من نبودم. همان موقع فهمیدم این نشانه است برای من. مقدمه ای است که خدا می چیند وقتی میخواهد یک نفر را از آدم دور کند؛ یا آدم را از جمعی دور. حالا میان آنها غریب افتاده ام. بعد از این آنها با هم حرف مشترک زیاد دارند و با من نه. سالهاست دارم توی جزیره زندگی می کنم. این را از همان روزهای دور کودکی فهمیدم. همان پنج شش سالگی که بزرگترین ارزویم داشتن خواهر بود و بچۀ توی شکم مادر پسر شد. همان شبی که خوشحالی جکی بود و غصۀ سالهای سال من.

 

من تنها ماندم، تنها قد کشیدم، تنها بازی کردم. جکی و جولز همراه من بودند؛ اما هرچه بزرگتر شدند، خلق و خویشان پسرانه تر شد و فاصلۀ معمول میان دختر و پسر(گیرم که خواهر و برادر باشند) میانمان بیشتر. من تنها ماندم مثل ساکن جزیره ای دور. همۀ دلخوشی ام ایام عید بود که میرفتیم به دزفول و من تنهایی ام را از یاد می بردم. جمع شاد دختردایی ها و دخترخاله ها، از یادم می برد چقدر نیازمند داشتن خواهرم.

دبیرستان که رسیدم همه زندگی داشتند. من خودم نخواستم آن همه زود دو نفره شوم. اما فکر نمیکردم تشکیل زندگی، میان دو نفر که از خواهر به هم نزدیکتر بوده اند فاصله بیندازد. اما حقیقت همین بود. انها درگیر زندگی میشدند و بازیها و راز گفتنها و شراکتهای محبت و همه را یادشان می رفت. دوستهای دبیرستانم هم رفتند و همین جورها هم رفتند؛ آنقدر که گاهی بدجور دلتنگشان می شوم و هیچ خبری از آنان ندارم.

با چند نفری تا مدتها در تماس بودم. زنگ میزدم و حرف میزدیم و از گذشته یاد می کردیم. اما زنگها همه یک طرفه بود. همدیگر را عمیقا دوست داشتیم؛ اما می دانم که درگیر زندگی بودن آدم را از گذشته و دوست و همه دور می کند.

توی جزیرۀ دور و کوچک خودم ماندم.

عشقِ کتاب خواندن و فهمیدن و یادگرفتن در من بیداد می کرد. توی خوابگاه، اغلب وقتم را صرف کتاب خواندن می کردم. هم اتاقیها مسخره ام می کردند که مثل خودشان اهل دورهمی و بگو و بخندهای طولانی و درس خواندن شب امتحانی و تحقیق آبکی و  فکر نکردن به مطالعۀ آزاد نیستم.

من لذت می بردم از اینکه شرحهای مختلف مخزن الاسرار را جلویم بگذارم و هر کدام از ابیات نظامی را دقیق‌تر و درست‌تر و عمیق‌تر از آنچه در کلاس گفته شده بود بفهمم. من لذت می بردم از بیشتر و بیشتر آشنا شدن با ترجمه و قواعد عربی و فهمیدن زیر و بالای قواعد و استثنائاتش.

توی جزیره ماندم و کتاب خواندم.

دورۀ ارشد دوستان خوب زیادی داشتم. اغلب متاهل بودند و از شیرین سخنیهای همسرانشان میگفتند. چیزی که برای آنها خاطره بود، برای من آرزو بود. آرزویی که خاک شد و «ای بسا ارزو که خاک شود».

کارمند دانشگاه هم که بودم همین حال بود. جمع پنج نفرۀ من و همکارانم دوست داشتنی بود. اما آنها از چیزهایی میگفتند که درکش برایم مشکل بود. آنها از رستوران رفتنها و با هم خرید کردنها و حرف زدنها و "هم‌سر" بودنهایشان می گفتند و من اگر میخواستم از خودم و کتامین بگویم باید از انتظارهای دیرهنگام شبانه و حرفهای تلخ و تند و تحقیر اعتقادات و تنهایی و تنهایی و تنهایی می گفتم. برای همین چیزی نمی گفتم. سکوت میکردم و لبخند میزدم. حرف مشترکی نداشتیم که بخواهم همراهشان شوم. همینقدر خوش بودم که مونس درد دلهایشان میشوم. دردهایی که برای منِ زخم شمشیر خورده، نیش پشه هم نبود.

جمع همکارهای پژوهشکده از جنس دیگری بوده و هست. مرد و زنش فرشته اند. اما حالا بین همکارهایی که همه دو نفره شده اند، من باز هم صاحب جزیرۀ دور و کوچک و تنهای  خودم هستم.

فکر میکنم میشد من هم صاحب زندگی بودم. بیست سالگیها دهۀ خوبی است برای داشتن زندگی. اما خواست خدا چیز دیگری بود. باید تنها می ماندم، تنها فیلم میدیدم، تنها نماز میخواندم، تنها روزه می گرفتم، تنها دعا می کردم، تنها میخندیدم، تنها اشک میریختم، تنها شاد میشدم، تنها غصه میخوردم، تنها به آینده فکر می کردم، حتی تنها به فکر مخارج زندگی می بودم...

نمیفهمم حکمت این همه تنهایی را. ادمهای تنها زیاد دیده ام. اما اغلب تنهاییهایشان مقطعی و گذراست، گیرم که دورۀ توقفش طولانی باشد.

حکمتش را نمی فهمم. اما دل می دهم به آن، هرچه که هست.

میدانم که او مرا بیش از خودم میشناسد و دوست دارد.

خدایا اگر تو مرا این طور می پسندی، من هم همین طور راضی‌ام. ادعای سنگینی است که بگویم: "الهی رضا برضائک و تسلیما بقضائک" اما دلم میخواهد همین طور باشم. صبوری میکنم که من حالا سالهاست صبوری کردن و تاب آوردن را خوب بلد شده‌ام

  • سوما ..