شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰
آبان

سرش را تکیه داد به شانه‌ام. دکتر کاف گفته بود قرار نیست هرکسی سرش را بیندازد پایین و بیاید توی اتاق من. یا همین که من گفته‌ام، یا به سلامت. در اتاق من باز نمانده که هرکس سرش را بیندازد پایین و بیاید داخل.

کنارم که نشست چشمهایش خیس از اندوه بود.

اشکهایش را لاجرعه سرکشیدم. سنگینی اندوهش را سرریز کردم توی دل خودم.

آرام شده بود. پرندۀ دل‌آسودۀ پرگشوده‌ای بود که روی شانه‌ام پرید و هنوز نشسته و ننشسته از پنجره بیرون جست، رو به آفتاب.

اشک پشت چشمهایم لب‌پر می‌زد و اندوه، دردی کاری و عمیق داشت.

دلم میخواست کسی باشد هم‌پیالۀ اشکهایم... یا بال پروازم...

خواستۀ احمقانه‌ای بود.

سرم را تکیه دادم به شانه‌ام و اشکهایم را سرکشیدم. نشستم لب پنجره. سنگینی این بار چیزی نبود که بازم دارد.هیچ وقتِ خدا سنگینیهای روزگار بازم نداشته اند. الا آنجا که سنگین از بدبندگی بوده ام.

اگرچه سخت، اگرچه سنگین، اگرچه کند، پریدم رو به آفتاب...

  • سوما ..