شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

۲۸
خرداد
آن صبح یکشنبۀ بعد از امین الله، اگر ننویسم شاید از یادم برود و از دستم هم.
آن صبح یکشنبۀ بعد از امین الله، نزدیک صحن سقا.خانه، همین‌طور که داشتم بنا به عادت که شعری می‌خوانم برای خودم، شعر شهادت امام علی را زیر لب زمزمه می کردم، مصرع «مایتیمیم همه بعد تو انا لله» گلویم را به بغض نشاند و چشمهایم را به اشک. نسیمی که وزید انگار از جنس نسیم‌های همیشه نبود. ضعف من هم از گرسنگی نبود. نسیم وزید و همۀ وجودم را ضعفی و لرزشی غریب گرفت و گفتم: علی جان من شما را ورای برآورده شدن حاجت دوست دارم. مِهر من ربطی به اجابت خواسته ندارد؛ فقط می‌خواهم شیعۀ بهتری برایتان باشم.

بعدتر که هی مرور کردم خودم را، گفتم چه خوب شد آن‌جور گفتم خدایا، چه خوب شد که طلبکار نبودم. ممنون که زبانم را تو هدایت کردی
  • سوما ..
۲۳
خرداد
وقت نماز مغرب و عشاء رسیدم. ماندم تا نماز خوانده شود و بعد من هم به دعاهای خودم برسم. افطاری مختصری هم همراهم بود. شعری را نیت کرده بودم که بنویسم. یکی دو مصرعش توی ذهنم شکل گرفته بود و منتظر بودم بروم جلوی ضریح تکمیلش کنم.
نمی دانم چرا زبانم تا الان قفل بود به گفتن شعر برای امام رضا(ع). باید اتفاقی می‌افتاد تا این قفل گشوده شود. شعر گفتن برای امام علی(ع) هم همین طور بود. هرچه می‌کردم نمی‌شد. گذشت تا زمانی که شعری در شهادت حضرت فاطمه نوشتم. انگار قفلش شکسته شد. برای استادم که تعریف کردم، گفت پس در ورود را پیدا کرده‌ای.
حالا هم نمی‌دانم چه بود ولی این قفل شکسته شد. چند بیتی نوشتم و رو به ضریح خواندم. به این امید که رأفت کریمانۀ امام همراهم شود. اصلا قشنگی شعرها به این است که بروم و رو به ضریح بخوانمشان. انگار که این کار مهر قبول امام باشد. شاید هم همین بود. این آخرین شعر در شهادت امام علی(ع) نمی‌دانم چرا به جانم نمی‌نشست. چند روز پیش که حرم بودم، وقت خداحافظی، یادم افتاد شعر را برای امام نخوانده‌ام. توی صحن ایستادم و زیر لب زمزمه‌اش کردم. بعدش آرام گرفتم. انگار که مهر قبول خورده باشد. گمانم بعدترش که توی اتوبوس بودم، یکی دو مصرع آن شعر رضوی به ذهنم آمد. بعد رهایش کردم تا مقابل خود امام تکمیلش کنم.
قرار اول، قراری در جانم ریخته وصف‌ناشدنی. محال است امام شعرم را بی‌پاسخ بگذارد. محال است حسن ظن زائرش را بی‌جواب رها کند. این را با یقین و اطمینان کامل می‌گویم. یک جلوه از آن را دیشب دیدم. جلوه‌های بعدی قطعا موانع سخت‌تر را از پیش رویم برمی‌دارند. این را به‌یقین باور دارم و منتظرم.

پ.ن: اینکه مقصود از اول چیست و  تا کی و چطور ادامه دارد، رازی و قراری است میان من و مولایم.
شعر را ان‌شاءالله اگر عمری بود، وقت ولادت امام رضا(ع) به اشتراک می‌گذارم.
  • سوما ..
۲۲
خرداد

درست همین الان، همین لحظه ...

بخوابم؛ دیگه بیدار نشم.

  • سوما ..
۱۶
خرداد


کوفه را نخل به نخل از تو نشان می‌پرسم
چیست پنهان به دل شهر؟ همان می‌پرسم

شام تا کوفه همه کوس انا الحق زده اند
از ریا خرگه و از زندقه بیرق زده‌اند

یا علی در همۀ شهر یکی مرد نبود؟
با تو  هم‌صحبت و هم‌ناله و هم‌درد نبود؟

چاه باید که تو غم را به دلش آه کشی؟
کوهی از درد شوی ناله برِ چاه کشی؟

یا بگویی که کجایند برادرهایم؟
من، علی، بین شما تا به ابد تنهایم

آی نامرددلانِ به جهالت زنجیر
جانم از صحبتتان سیر و «بکم غیرُ کثیر»*.

وای از آن شب آخر که علی تاب نداشت
تا به محراب رسد میل دمی خواب نداشت

نیمه‌شب بر لب او بود که: «امشب امشب
در دلم شوق غریبی است به سویت یا رب

های برخیز مرادی که علی آمده است
مست و مخمور شراب ازلی آمده است»

بانگ برداشت اذان را و به محراب آمد
مرغ دریای خدا بود و به سیلاب آمد

برق خنجر به دلِ کینۀ زهرآگین تافت
آه از آن صاعقه که فرق سماوات شکافت

مگر عرش است که خونین به زمین افتاده است؟
عَلَم عقل و عدالت به‌یقین، افتاده است

شرم باد از قلمم گر که همه خون نشود
وای از عقل گر از حادثه مجنون نشود

وای بر خاک که بر جسم تو مدفن بشود
وای از صبح که بی چشم تو روشن بشود

ما یتیمیم همه بعد تو، إنا لله
آن مبادا که شود سایۀ مهرت کوتاه.

*«بکم غیرُ کثیر» برگرفته از خطبۀ 180 نهج البلاغه: «أنا لصحبتکم قال و بکم غیر کثیر»( من از هم‌صحبتی با شما سیر آمده‌ام و در میانتان تنهایم).


  • سوما ..
۱۴
خرداد

رمضان سختی را پشت سر می‌گذارم، و هی از خودم می‌پرسم چطور هنوز اینهمه امیدوارم و اینهمه دارم برای بعدهایم برنامه می‌ریزم. پاسخش البته به تو برمی‌گردد. به لطفی که همیشه بی‌دریغ است و من نمی‌بینم.

چه خوب که بازنویسی صحیفه را به من داده‌ای. چه نوشین شربتی است میان عرقریزان این روزگار. آنجا، آن فراز دعای اول صحیفه که امام سجاد(ع) تو را بر تمام نعمتهایی که بر دیگران بخشیده‌ای، بر همۀ گذشتگان و هم‌عصران و آیندگان، حمد می‌کند زنگ ذهن من شده. چه نگاه قشنگی است آنچه امام می‌گوید. چه شیوۀ مهربانانۀ خوشی است. دیشب وقت دعا، وقت قرآن روی سر گرفتنها، وقتی می‌دیدم چقدر خوشم از داشته‌های کسانی که می‌شناسم، گیرم که من محروم باشم، دلم می‌خواست سر بگذارم به آن فراز دعای صحیفه و لطف تو را بر نعمت هم‌نشینی با کلام مولایم اشک بریزم.

دیشب وقتی صدا می‌زدم یا انیس من لا انیس له، لبهایم وسط اشک به خنده می‌نشست که خدایا این منم، این بندۀ بی رفیق و مونس منم. چه خوش، اقبال و سعادتی است که تو رفیق و مونسم هستی

آخ که چه کوچکم در برابر لطف تو...

  • سوما ..
۰۳
خرداد

راستش نمی‌دانم چه بنویسم و تا قبل از اینکه اینجا را باز کنم مطمئن نبودم که حالانوشتن را بخواهم. چه بنویسم؟ اینکه یک روزی من هم مثل میلیاردها آدم از آغاز تا امروز، پا به عرصۀ خاک گذاشته‌ام؟ اینکه نوشتن ندارد. یا مثلا بنویسم تا بگویندم الهی 120 ساله شوی و عمر طولانی داشته باشی و من این‌جور وقتها ندانم دارند دعایم می‌کنند یا نفرین.

خوبم؟ نمی‌دانم. دوستان و خانواده‌ام در تلاش‌اند که خوب باشم، که به بهانۀ همین آغاز برایم کیک بپزند و دست بزنند و هدیه بدهند. من هم مثل رئیس‌جمهور خسته‌ و درمانده‌ای که باید به ظاهر برای همه باخشنودی سر تکان دهد و لبخند بزند، خندیدم و مثلا نشان دادم که خوشحالم.

راستش از خودم هم ناراحتم. از اینکه برای آنچه دلم می‌خواهد و ندارم این طور به هم ریخته‌ام. به خودم حق می‌دهم و بنا به تربیت دوران کودکی تا حال که همیشه اول و آخرش انگشت اتهام سمتِ من فرزند، منِ دانش‌اموز، منِ دانشجو و منِ شهروند بود، خودم هم ناخواسته خودم را متهم می‌کنم.  مرز دفاع از حق و خواستۀ مشروع خودم و به دست آوردن دل خانواده را هنوز نفهمیده‌ام. یک وقتهایی گذاشته‌ام برایم تصمیم بگیرند، چون هیچ چارۀ دیگری نداشته ام. مسیر زندگی‌ام با تصمیم‌هایشان بارها عوض شده است. دبیرستان که بودم عاشقانه سین را دوست داشتم. سالها با یادش می‌خوابیدم و با شوق وصالش بیدار می‌شدم. خیلی از خواهانهایم را به امید بودن در کنار او رد کردم. پدر به شدت مخالف وصلت بود. دلایل خودش را داشت و هیچ‌جوره کوتاه نمی‌آمد. آن روزها سخت‌گیری‌هایش خیلی بیش از الان بود. اگر می‌خواستم زنگ بزنم خانۀ عمو که حال عمو را بپرسم، می‌گفت صبر کن من زنگ بزنم مبادا تو و سین صدای هم را بشنوید. از ترس بابا جرئت نمی‌کردم حتی به سین سلام کنم. می‌دانستم بعدش تلخم می‌کند که چه قصد و منظوری داشتی؟ خجالت نمی‌کشی؟ جرئت نمی‌کردم حرف دلم را بگویم چون گوش شنوا نداشت. اگر هزاربار دیگر هم برگردم عقب می‌دانم که نمی‌شود از دلخواه خودم در آن روزها بگویم. اما من و سین همدیگر را ورای کلمات دوست داشتیم و می‌فهمیدیم؛ آنقدر که شبها خوابش را می‌دیدم که از خودش می‌گوید، اینکه سفر رفته یا برگشته، اینکه دلش برایم تنگ شده، اینکه می‌خواهد مرا ببیند. قبل از اینکه از صحبت خدابیامرز بی‌بی با مادرم بشنوم که سین تهران بوده یا فلان روز برگشته، از خودش در خواب فهمیده بودم.

نمی‌دانم، شاید او هم همین طورها خوابم را می‌دیده. کلی از خواهان هایم را به خاطر او پر دادم. اما بابا حرفش یکی بود که: نه. حتی عمو که برادر بزرگتر است، یا بی‌بی که جایگاه مادری داشت، جرئت نمی‌کردند مستقیم با پدرم موضوع خواستگاری را مطرح کنند. دیگر چه برسد به من... . بابا از این‌سو و آن‌سو می‌شنید و بعد باقدرت می‌گفت که ازدواج فامیلی بزرگ‌ترین اشتباه است.

با مادر هم هیچ‌وقت صمیمی نبودم که بشود راز دلم را بگویم. همیشه فقط "وظیفه" داشتم همه چیز را مو به مو تعریف کنم. بماند که خیلی چیزها را نمی‌گفتم. دوستی اگر تلفن می‌زد، مادر دقیق گوش می‌داد. دانه دانه بعدش از من می‌پرسید مثلا آنجا که گفتی نه، چی گفت که آنجور گفتی.

دانشگاه تمام تلاشم این بود که بابا را راضی کنم برای رفتن به شهر دیگر. راضی نمیشد. خوبی‌اش این بود که بابا دوست داشت ادامه تحصیل دهم. بیر.جند قبول شدم و این بار مادر همراهم شد و بابا را راضی کرد. دو سال اول با تمام بی‌تجربگی‌هایم و سختی‌های بودن در جمع شلوغ بچه‌ها خیلی شیرینم بود. خودم بودم. مستقل. آزاد. رها. قرار نبود به کسی توضیح دهم کجا می‌روم و کی می‌روم، که کجا بوده‌ام و چرا بوده‌ام. آخر سال دوم بابا دم گرفت که باید انتقالی بگیری به مشهد. هرچه میگفتم نه، میگفت: باید. به ناچار رفتم دنبال کارهای انتقال به مشهد. گمان کردم نمی‌پذیرند ولی پذیرفتند. می‌خواستم هرجوری شده روی حرف خودم بایستم و برگردم بیرجند، اما مادرم مریض شد. همۀ کارهای خانه افتاده بود روی دوشم. درد می‌کشید و پابه‌پایش درد می‌کشیدم. گفتم نمی‌روم و کنار مادر می‌مانم. دنبال کارهای انتقالی که رفتم، موافقت مشهد را که گرفتم، کارت دانشجویی‌ام که صادر شد، انتخاب واحد که کردم، حال مادر خوب خوب شد.

بیرجند اگر مانده بودم زندگی‌ام مسیری دیگر به خود می‌گرفت. بین استادان اعتبار زیادی داشتم. آن روزها هنوز رشتهٔ ادبیات آن شهر تحصیلات تکمیلی نداشت. مدیر گروهش به من گفت به محض اینکه دکترایت را گرفتی بیا تا همین حا استخدامت کنیم. به یکی از پسرهای هم‌کلاسی هم گفته بود. او الان هیئت علمی آنجاست. اگر آنجا بودم چه‌بسا مدتها بود دکترایم را گرفته بودم، هیئت علمی بودم و شاید زندگی را دوست‌تر می‌داشتم.

مشهد که آمدم سروکلۀ «کتامین» پیدا شد. هم کلاسی بودیم. گرچه من نمی‌شناختمش، نه او را، نه هیچ‌یک از پسرها را. دیده بود که دختری آمده که به قول خودش برخلاف همه که ساکت‌اند، سر کلاس سوال می‌پرسد و به پرسش استادها پاسخ می‌دهد و فعال است. همان آغاز، یکی از هم‌کلاسی‌ها را واسطه کرد. گفتم نه. هیچ حس خاصی به او نداشتم. گمانم این بود که به درد هم نمی‌خوریم. دوباره یکی از استادها را واسطه کرد که زنگ بزند خانه و با بابا صحبت کند. بابا رفت دیدنش. گفت پسر خوبی است. آمدند خانه. برای اولین بار بود که این طور جدی با پسری هم‌کلام می‌شدم. همان کافی بود تا مهر سین نمی‌دانم چطور، دور برود و مهر او به جایش پرشور و جذبه، بنشیند. گرچه نگران سین بودم. آنقدر که حرم رفتم و دعا کردم خداوند حوری بهشتی نصیبش کند. می‌دانستم که در عذاب است. بعد از یکی دو سالی که ازدواج کرد، همسرش را دیدم، به خُلق و خَلق حوری بهشتی بود و هست. دلم آرام گرفت؛ برای همیشۀ زندگی‌اش.
تلخی‌های سالهای مثلا دونفرگی بماند. تنهایی‌های کشدار و مداوم آن سالها بماند، بغض‌ها و شکستن‌ها وله شدنهای پی در پی‌اش بماند، تمام که شد، خواستم مستقل زندگی کنم، نگذاشتند. شش سال گذشته و حالا عمیق‌تر از همیشه می‌خواهم مستقل باشم و نمی‌گذارند. می‌خواستم فرصت مطالعاتی به کشوری دیگر بگیرم، نگذاشتند. حالا مهلت فرصت گرفتنم تمام شده. اما میل استقلال در من بیداد می‌کند.

من مرزها را نمی شناسم. نمی‌دانم مرز بین تصمیم برای زندگی خودم با نگه داشتن حرمت پدر و مادر و زندگی با وجدان آرام کجاست. من در این ظلمت گیرم. مرز را نمی شناسم و خیلی وقتها خودم را مجبور کرده‌ام به لبخند دروغین. برای مادر و پدرم استقلال من هیچ معنایی ندارد. می‌گویند تو جزء مایی. حالا هی که بگویم اینجا خانۀ پدر و مادرم است نه خانۀ خودم، برایشان توجیه ندارد یعنی چه. می‌گذارند به پای بی‌مهر و عاطفگی من. حالا آنقدر زخم برداشته ام که تحمل حرف شنیدنم هم به حداقل رسیده.  وقتی جلوی مادر جانب برادر را گرفته بودم که میگفت چرا حالا که رفته‌اند بیرون، اطلاع نداده‌اند، تلخ شدم که مادر گفت: همین جوری هستی که نمی‌توانی زندگی و همراهت را نگه داری. تلخ وقتی گفتم: من همه جوره کوتاه امدم و منعطف بودم اما او اهل نبود. تلخ‌تر وقتی گفت: تو نتوانستی اهلش کنی. تو بلد نبودی.

من مرزها را نمی‌دانم. همیشه از خشم خدا ترسیده‌ام. حتی دو سه روزی که توی خودم بودم عذاب وجدان داشتم. هی به خود می‌گفتم از این ناراحتی که با اغوش باز تو را بین خودشان راه داده‌اند؟ که نگران تواند؟ که دوستت دارند، گیرم به شیوۀ خودشان؟ همه جا تاریک است و من مرزها را نمی‌دانم. 35 سالم شده و هنوز مرزها را نمی‌دانم و هنوز هویت مستقل ندارم و هنوز اجازه نمی‌دهند خودم برای زندگی خودم تصمیم بگیرم.

یا نور السماوات و الارض تو روشنایم بخش. به حق این ماه، به حق مهمان‌نوازی‌ات، به حق رحمتت، به حق بزرگی‌ات.


پ.ن: شقشقة هدرت و ماقرّت هنوز...

  • سوما ..