شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۶ مطلب با موضوع «آقای رئوف» ثبت شده است

۱۷
آبان

بیت بیت شعرم را امروز گریستم

انگار که مجلس عسزاداریِ یک‌نفره‌ای باشد، روضه‌خوانش، گریه‌کنش من.

یا نه، عاشقانه‌ای باشد زبانش اشک.


بعدنوشت: آدرس کانال تلگرام: شب‌های روشن

  • سوما ..
۲۵
بهمن
صبح جمعه است. قرار گذاشته بودم بروم حرم اما قدری ناخوشم. مهمان هم داریم و مادر هم نیست. باید نهار بپزم و کلی کار ویرایش و ترجمه دارم که باید تا شنبه تحویل دهم. تصمیم می‌گیرم خانه بمانم و قدری بیشتر استراحت کنم و دو سه ساعت بعد به دیگر کارها هم برسم. بیدار که می‌شوم سوپ شیر درست می‌کنم. همه خیلی تعریف می‌کنند. جکی می‌گوید هیچ سوپ شیری را به اندازۀ سوپ شیرهای خواهر دوست ندارم. بابا هم کلی به به و چه‌چه می‌کند و اصلا خوشایند بابا برایم شادی‌ای دیگرگونه دارد. حتی جولز هم که معمولا غر می‌زند گیرم که به شوخی، تشکر می‌کند و فرگل هم...
کارهایم را خوب پیش می‌برم. از تمیزکاری خانه گرفته تا کارهای ویرایش.
باید از خودم راضی باشم اما نیستم. باید شوق کربلا تمام وجودم را لبریز کند اما اندوه گلوگیرم شده است. ربطش می دهم به دلتنگی غروب جمعه یا ناخوشیِ خودم. 
شنبه می آید. باز هم کارهایم به‌خوبی پیش می‌روند اما تمام روز دمغ و پراندوهم. شب، تصمیم می‌گیرم وقت اضافی یکشنبه را به جای توی خانه ماندن بروم کتابخانۀ استان قدس. به خودم می‌گویم قبلترش یکی دو ساعتی به دل آسوده و فکر فارغ می‌روم حرم.
فکر فردا حرم رفتنم معجزه می‌کند. شوق، دلتنگی را می‌رماند. انگار که وعدۀ دیدارم با امیرالمؤمنین همین فرداست. 
یکشنبه می روم حرم. غرق می‌شوم در جامعه و امین الله. اول از همه مثل همیشه کنار آن در قهوه‌ایِ بالای پله‌ها می‌ایستم. آنجا را عجیب دوست دارم. نه دور است و نه خیلی نزدیک. دلم می‌خواهد آنقدر آنجا بمانم و مناجات کنم و اشک بریزم تا امام بگویدم جلوتر بیا.
اندوهم رفته است. هرچه هست شور است و شوق.
این آقای رئوف، زندگیِ من است، حیات جاری در رگهای من است، هوای تنفس من است. چه خوب که دارمش خداوندا. چه خوب که دارمتان آقا، عزیزترین آقای دنیا...
  • سوما ..
۲۸
مرداد

مسجدی هست نزدیک باب الجواد حرم، اگر پیاده شدن از اتوبوسِ اول، هم‌زمان شود با اذان مغرب و عشا، قبل از سوار شدن به اتوبوس دوم می‌روم آن مسجد. قسمت خانمها کوچک است و گرم. با این همه صفایی شیرین دارد. امشب هم آنجا بودم و همین طور که خودم را عقب مسجد جا کرده بودم، دختری مهربان و خنده‌رو را دیدم که با مهر و لبخند نگاهم می‌کزد؛ مثل خیلی وقتهای دیگر که بچه‌ها آنقدر دلنشین نگاهم می‌کنند که دلم می‌رود. هشت نه ساله بود. خودش برای هم‌صحبتی با من پیش‌دستی کرد. گفت پدربزرگم چند روز پیش فوت کرده میشه براش فاتحه بخونین. گفتم به روی چشم دختر قشنگم. لبخند زد. زیبا و عمیق و دلبرانه. از قم آمده بود. آن سو ترش دختر کوچک‌تری بود. او هم آمد کنار من و لبخند زد. عزیز و خواستنی بودند هر دو. یکی نجمه بود و دیگری فاطمه. آن طرف‌تر خانمی بود اهل کرمان. با لهجه‌ای شیرین از من آدرس پرسید. چند قدم آن سوتر خانمی اهل تهران بود با دختر شیرین‌زبانش و یکی دیگر عرب اهواز. هرکدامشان چیزی می‌پرسیدند. مهربان بودند، عاشق بودند، دلربا بودند. حس کردم چقدر همه را دوست دارم، چقدر این آدم‌های جورواجور رنگ و وارنگ هزارلهجه را دوست دارم، چقدر ان دلدادگان و مهمانان امامم برایم عزیزند.

هیچ وقتی تا به امشب این همه دل نداده بودم به زائران آقای رئوف. همیشه شلوغی تابستان‌های مشهد کلافه‌ام می‌کرد. امشب اما فهمیدم که بودن این همه زوار چقدر به مشهد رنگ و جلا می‌دهد. که چقدر برکت‌اند این‌ها برای شهر، که چقدر عزیز است آنکه دلش برای امام می‌تپد. به امام گفتم همۀ ازدحام‌ها، همۀ هل داده شدن‌ها، همۀ راه‌بندان‌ها، حتی وقت شلوغی حرم از همان دور سلام دادن‌ها، همگی گوارایم. همه چیز را به جان می‌خرم تا دلدادگان شما بیشتر و بیشتر اینجا جمع شوند.

فکرش را که می‌کنم می‌بینم آقای رئوف همیشه برای تربیت من خیلی حوصله کرده، برای آنکه بفهماندم خیلی صبور بوده؛ همیشه بی‌تابی‌هایم را دیده و دم نزده. هر بار که پرسیده‌ام آخر چرا و چطور، لابد زیر لب گفته به وقتش می‌فهمی و من باز نفهمیده‌ام به وقتش یعنی کی.

روزی کسی از من پرسید تا به حال از امام معجزه دیده‌ای؟ چند لحظه تامل کردم. گفتم اگر منظورتان از معجزه این است که کسی نابینا باشد و بینا شود یا فلج باشد و روی پا بایستد، نه به چشم ندیده‌ام. البته یک شب نیمۀ شعبان که تا صبح حرم بودم گاه به گاه صدای صلوات جمعیت می‌آمد و شتاب خادم‌ها را می‌دیدم به سمتی که بعد می‌فهمیدم کسی آنجا شفا گرفته؛ اما هیچ وقت از نزدیک ندیده‌ام. با این همه مگر می‌شود معجزه ندیده باشم که شب و روز من پر از همین کرامتهاست، که هر روز و هر لحظه‌ام عنایت امام است.

یادم نمی‌رود شب جمعه‌ای که رفته بودم حرم، شهادت امام رضا بود گمانم و شب جمعه هم بود. مدتی قرار گذاشته بودم با خودم شبهای جمعه حرم باشم. قرار خوبی بود.گاهی یادم می‌رفت و یک چیزی یک تلنگری یادم می‌انداخت؛ انقدر که حس می‌کردم امام هم منتظر آن قرار شبانه است. بعدتر دیگر نشد. قرارهای خواستگاری رفتن برای برادرم قرار عاشقانۀ شبهای جمعه‌ام را به هم زد. باید فکر دیگری بکنم، صبحی را میانۀ روزی را باز بگذارم وقت قرار. اگرچه هیچ کدام به شیرینی قرارهای شب جمعه نیستند.

شب جمعه‌ای بود و دوستم خواسته بود بروم پیشش. کمی بعدش پیام داد که اتفاقی افتاده و نمی‌تواند پذیرای من باشد. یادم افتاد به شب جمعه، به قرارم با امام. فهمیدم حکمتی بوده که برای دوستم کاری پیش آمده. رفتم حرم. وقت برگشت آنقدر دسته و هیئت توی خیابانها ریخته بود که اتوبوسهای آن سمت را تعطیل کرده بودند. شب داشت به آخرش نزدیک می‌شد و من نه اتوبوسی برای برگشت داشتم نه پول نقد داشتم که بتوانم سوار تاکسی بشوم نه آن اطراف دستگاه خودپرداز بود که بشود پول بگیرم. نمی‌دانستم چطور به خانه برگردم. به امام گفتم آقا حالا چه کنم؟ چطور برگردم خانه؟ می‌شود کمکم کنید؟ همین‌قدر کم و کوتاه دعا کردم که دیدم اتوبوسی از جایی که واقعا امکان امدنش نبود، عقب عقب آمد و  اسم خیابانی را که مسیر من بود بر زبان اورد. چند نفر دیگر نیز که آن طرف تر بودند خوشان را به اتوبوس رساند و سوار شدیم. اتوبوسی خلوت، در شبی که اتوبوسی نبود مرا رساند خانه. این اتفاق اگر معجزه نباشد پس چیست؟ اگر لطف رئوفانۀ هر لحظۀ امام معجزه نباشد، پس معجزه چیست؟

همیشه از خودم می‌پرسم مگر چند نفر توی دنیا از ازل تا ابد، این خوشبختی را داشته‌اند که صبح وقت بیرون رفتن از خانه و غروب وقت برگشتن به خانه، رو به حرم اما و گنبد طلایش بایستند و به آقای مهربانی‌ها سلام بدهند...

و من صاحب خوشبخت این خوشبختی‌ام؛ اگر بفهمم.

  • سوما ..
۲۰
ارديبهشت

هیچ خوب من، حالا که گوشم شده‌ای و دل به دلم سپرده‌ای، برایت می‌گویم.

می‌گویم که گاهی هم حرف‌هایی هست که بدجور زخم می‌زند به آدم، که آدم را از شور زندگی انگار تهی می‌کند، که...

دیروز دلم خیلی غم داشت. توی کتابخانه بودم و کتاب‌های روان‌شناسی اگزیستانسیال را به همراه چند کتاب از "رولو می" روبه‌روی خودم گذاشته بودم. سعی می‌کردم به حرف‌ها فکر نکنم اما مگر می‌شد. سخت‌تر از همه این است که باید ناراحت نشوی که باید هیچ نگویی، که باید لبخند بزنی، که باید!!!....

گاهی این بایدها بدجور انرژی آدم را تحلیل می‌برد. دم غروبی که رفتم حرم، حرف زدم و اشک ریختم، سکوت کردم و اشک ریختم.

زور دارد که آدم را به خاطر کاری که نقشی در آن نداشته به باد حرف بگیرند، سخت است که نه به خاطر اینکه گناهی مرتکب شده‌ای، نه به خاطر اینکه قانونی را زیرپا گذاشته‌ای، نه به خاطر اینکه خلاف عقل و منطق رفتار کرده‌ای، بلکه فقط به خاطر اینکه عرف مزخرف جامعه‌ ما چیزی را نمی‌پذیرد، مقصر خوانده شوی.

هوس کرده بودم برای یک‌بار هم که شده برای دل خودم جواب بدهم، پا بگذارم روی خیلی از چیزها و ...

نگذاشتم؛ به خودم گفتم خودخواه نباش سمیه.

هوس کرده بودم پیش پدر یا مادرم گریه کنم و بگویم چقدر دلم گرفته.

نکردم؛ لبخند زدم و گذاشتم تصور کنند حالم خوب است. به خودم گفتم خودخواه نباش سمیه.

خواستم به جولز بگویم، نگفتم. دیدم شوق این را دارد که شب زودتر آمده ام خانهو دیدم دلش می‌خواهد با هم شوخی کنیم و توی سر و کله  هم بزنیم. گفتم خودخواه نباش سمیه.

دلم می‌خواست زنگ بزنم به لیلا، نزدم. گفتم خودخواه نباش سمیه، بگذار مردم زندگیشان را بکنند.

فقط حرم که رفتم گریه کردم، زار زدم، جوری که میم کوچک متوجه نشود. به امام گفتم آقای منید، مولا و مقتدای منید، همه‌ی دلخوشیِ منِ "در وطن خویش غریب" هستید، تنهایم نگذارید...

  • سوما ..
۱۵
فروردين

سلام هیچ عزیز

نمی دانم لازم است خودم را برای بار اول به یک هیچ‌کس معرفی کنم یا نه. اما بد نیست بلاخره بشناسی‌ام که وقتی صدایت می کنم، وقتی می‌گویم سلام، بدانی دقیقا چه‌جور کسی دارد به تو سلام می کند.

من... راستش جور خاصی نیستم فقط خیلی خیلی مثل خودم هستم. شبیه یک من دوم.

من اول همانی است که از بچگی دیگران از من خواستند و ندیدند. یعنی یک نفر که همیشه ساکت و بی‌ادعا و رام و دست‌یافتنی باشد. من این جوری‌ها نشدم. از همان روزهای مدرسه و خشونت‌های گاه و بی‌گاه ناظم‌ها و امرونهی‌های معلم‌هاٰ چیزی زیر پوستم می‌دوید که می‌دانستم روزی سر بر خواهد آورد.

من دوم اگر صبور است از بیچارگی نیست، از این نیست که پذیرفته تسلیم و بی‌تکاپو در مسیر آبی که جریان دارد برود. اگر طغیان می کند، از این نیست که باور دارد پدیده‌ای نادری است که جهان هستی مانندش را به خود ندیده. من دوم صبور است و طغیانگر. تامل و تحمل و طغیان را با هم دارد. این‌جوری‌هاست که قدری می‌تواند خلاف جهت اقیانوسی که در آن غوطه‌ور است شنا کند. این‌جوری‌هاست که می‌تواند حتی خلاف جهت عواطف و دوست‌داشتن‌هایش شنا کند و بعد که برای لحظاتی، جایی ایستاد و سر از آب بیرون آورد تا نفس تازه کند، به آسمان چشم بدوزد، نفس عمیق بکشد ، لبخند بزند و بگوید: سلام زندگی...

حالا اگر رفیق راهی و پای رفتن من،  یا علی گویان دم به دمم بده تا سین سلام‌هایم را توی این خانه‌ی مجازی پیشکش تو کنم.


این دو روز زیبایی آسمان مشهد دیدنی بود. باران قشنگی می‌بارید و مرا توی نمناکی آشنایش غرق می‌کرد. دیرور و امروز را ساعت‌ها توی باران قدم زدم. به قول بهناز هوا دونفره بود من اما مثل همیشه یک نفره توی باران قدم می‌زدم و به این فکر می‌کردم که شب بیایم و زیبایی لحظاتم را برای تو تعریف کنم.

راستش اینکه چطور می‌شود و  آدم به کجا می‌رسد که یک هیچ.کس را محرم و مخاطب خودش قرار می‌دهد، گفتن ندارد به تو اما می‌توانم بگویم هیچ. تویی که سنگ صبور خاموش منی، تویی که مخاطب بی حرف و کلمۀ منی، تویی که نیمۀ دوم تنهایی منی.

این دو روز صبح و عصر کلاس داشتم و ساعت‌های بین دو کلاس را توی خیابان‌ها پرسه می‌زدم. کلاس‌هایم را دوست دارم. شیطنت‌هایم سر کلاس و صدای خنده‌های بهناز و مریم را دوست دارم. تند و تند جواب دادنم به گزینه‌ها و لبخند رضایت استاد را دوست دارم.

شب بعد از کلاس رفتم حرم. زیر ریزریز باران رفتم. آسمان و زمین بی‌اندزه زیبا بود.

با خودم فکر می‌کردم قشنگ یعنی همین. اینکه شب باشد و حرم امام رضا باشد و باران باشد و منی که زخمی و صبور، منی که خسته و خوشبخت، به این‌ همه لبخند می‌زنم قشنگ است.

تو هم بخند هیچ خوبم.

شبت بارانی و قشنگ.

  • سوما ..
۱۰
اسفند

صبح یک ساعتی توی حرم با امام حرف می‌زدم. یعنی حرف نمی‌زدم اما گریه می‌کردم و امام نگاهم می‌کرد. گفتم به وعده‌ام وفا کردم. دلم را کندم و آوردم تا اهلی شما بشود. گفتم اما جای خالی دلم بدجور درد دارد.

حالا آرامم. هرچه بیشتر فکر می‌کنم مطمئن‌تر می‌شوم. دل من پرنده‌ی قفسی نیست؛ قلبم پرنده‌‌ای آزاد است که میخواهد ساکن حرم امام باشد. دلم را گره زدم به ضریح و آمدم کتابخانه.

چه خوب که اینجا امام رضا هست. چه خوب که حرمش همیشه کنجی برای دل‌های تنگ و گرفته دارد. چه خوب که آن آقا با صدای قشنگش دارد سلام میدهد به امام و صدایش توی بلندگو آرام‌ترم می‌کند.

دارم به روزهای بعد فکر می‌کنم؛ به پیچ‌های بعدی زندگی؛ به بهاری که در راه است؛ به راهم، به هدفم... 

  • سوما ..