شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۵ مطلب با موضوع «معلمی‌هایم» ثبت شده است

۲۲
مهر

هرچه بیشتر می‌‌گذرد منزوی‌تر می شوم. این تغییر را خودم خوب می‌فهمم و دیگران نه. دیگران گرم و اجتماعی می‌شناسندم و من در جمع‌ها احساس غریبگی می‌کنم. شبیه کسی نیستم. می‌دانی؟ به تویِ هیچ‌کس، بیشتر شبیهم تا به کسی. حرفهایشان، دغدغه‌هایشان احساس و عواطفشان هر روز که می‌گذرد. برایم ناملموس‌تر می‌شود. مجبورم به تحمل و لبخند. صحبت از غمگین و ناشاد بودن نیست؛ احساس غریبه بودن و نخودی بودن، در جمعها توانم را تحلیل می‌برد. باید بنشینم و به آنچه می‌خواهند گوش بسپارم و همراهی کنم. هرچه بیشتر من احساس دوری می‌کنم، دیگران بیشتر می‌خواهند در کنارشان باشم. 

دنیای عجیبی است. تنهایی‌ای را که می‌خواهی نداری و تنهایی‌ای را که از آن می‌گریزی همیشه پهلو به پهلو داری. مقاومت نمی‌کنم. سعی می‌کنم در کنارشان باشم. من هم از جان و دل دوستشان دارم. از اندوهشان به درد می‌آیم و از شادی‌شان لبریز از شور می‌شوم. اما از یک حدی بیشتر بودن در کنارشان در توانم نیست. از یک حدی بیشتر دیگر می‌شود جبر و آزار. حتی در محل کار هم که این همه عاشقانه محیط و کار و همکارها را دوست دارم، گاه ساعتهایی که خلوت‌تر و پرسکوت‌تر است بیشتر به جانم می‌چسبد.

سر و کله زدن با بچه‌ها را البته خوش دارم. اگر بشود، خیلی خوش‌تر دارم در هر جمعی از دیگران کناره بگیرم و قاتی شادی‌ها و خنده‌های بچه ها بشوم. آدمهای سن‌بالا را هم دوست دارم. حوصله ام برای خنده‌ها و گریه‌هایشان زیاد است. 

در کل کم‌حرف‌تر و ساکت‌تر شده‌ام. این را من خوب می‌فهمم و تو نیز.

سر کلاس البته فرق می‌کند. باید کلاس را بگردانم و پنچاه نفر دانشجو را به تلاش وادارم. می‌پرسم «عاشق شدن به جبر است یا به اختیار؟» و همین سوال کافی است تا همۀ کلاس حتی گوشه‌گیرترین‌ها را هم به حرف بیاورم. خیلی ها معتقدند عشق اِرادی است. می‌گویم پس اگر با تصمیم و ارادۀ خودتان تا دو روز دیگر عاشق شوید چهار نمره به پایان ترمتان اضافه می‌کنم. برخی معتقدند جبر و قضای الهی است چون عشق دست خود انسان نیست. مهری است که در دل می‌افتد. می‌پرسم پس چرا برای ازدواج بین دو یا چند گزینۀ مختلف سرگردان می‌شوید و یکی را برمی گزینید؟ اگر جبر است انتخاب شما بی‌معناست. 

باز می‌پرسم «به کدام‌یک معتقدید؟ به سعدی که می‌گوید: سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل/ بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران؛ یا به دکتر شفیعی که می‌گوید: گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم/ بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران؟». تقریبا همه طرفدار بیت دوم‌اند. می‌گویند عشق اگر عشق باشد هیچ‌وقت از دل بیرون نمی‌رود. می‌پرسم اگر مثلا من دیوانه‌وار همسرم را دوست داشته باشم، اما او آنقدر خشونت داشته باشدکه ادامه دادن زندگی در کنارش به معنای به جان خریدن خطر مرگ باشد، چه باید بکنم؟ آیا بمانم و بگویم شیرینی عشق آن است که من به دست معشوقم خفه شوم؟ صدای خنده کلاس را پر می‌کند. بعض می‌گویند شاید، بعضی می گویند نه. نگاهشان به عشق زیادی سنتی و افلاطونی است. دلم می‌سوزد برای بعدهایی که چه‌بسا ضربه های تلخ و مهلک بخورند. 

می‌کوشم نگاهشان را قدری از عشق مجنون‌وار فاصله دهم. می پرسم آیا ابراهیم خلیل الله عاشق نبود؟ چگونه حاضر شد فرزندش را به قربانگاه بکشاند؟ یا امام حسین(ع)؟ مگر نه اینکه همۀ زندگی‌اش را فدا کرد؟ می گویند هر دو نفر، بین دو معشوق، محبوب والاتر را برگزیدند. می‌گویم پس انتخاب کرده‌اند؛ کسی یا چیزی وادارشان نکرده. حالا اگر کسی در رابطه‌ای حقیقتا عاشقانه باور و ایمانش در خطر بیفتد چه؟ اگر حفظ باورش بسته به دل گسستن باشد چه؟ می‌شود گفت عاشق نبوده و عشق را نفهمیده؟ 

سکوت و فکر در کلاس جایش را به حرف و گفتگو می‌دهد.


  • سوما ..
۱۲
مهر

معمولا اهل نق زدن نیستم. گاهی که خستگی فشار می‌آورد و در همان لحظه اندوهم را روایت می‌کنم، یکی دو ساعت بعدترش یا یکی دو روز بعدترش به آن اندوه و آن نوشته می‌خندم.
حیف نیست شش ماه تمام در غار خواب باشم؟ حیف نیست زیبایی دل‌انگیز پاییز را نبینم؟ خرس قطبی لذت مچاله شدن زیر پتو در هوای سرد را چه می‌فهمد؟ یا لذت دیدن لبخند کودکی که توی اتوبوس، در اداره، در خیابان، در روضه و در هرجایی از این دنیا دلش می‌خواهد پشت چادر مادرش با تو قایم باشک بازی کند و  دلت را ببرد؟
درست است که خواب را دوست دارم و هنگام غصه هیچ چیز برایم مثل خواب آرام‌بخش نیست؛ اما نه اینکه شش ماه تمام خواب باشم و صبح به صبح صدای اذان شریف حسین را از گوشی‌ام نشنوم و شیرینی طلوع آفتاب را درک نکنم.

دیروز گمانم زیادی خسته بودم. ساعت دو، بدترین ساعت برای برگزاری کلاس است. بعد از نهار است و معمولا همه خسته‌اند و خواب‌آلود. هوا هم که متغیر است و بچه ها یا از گرمای هوا شکایت می‌کنند یا از سرمایَش.

کلاس هم پنجاه نفره است. مجبورم برای اینکه حواسم به آخر کلاس هم باشد سر پا بایستم.

خسته بودم، خواب هم بر من غلبه کرده بود، کفشها هم تازگی پاهایم را می‌زند، خیر سرم کفش طبی گرفته بودم. یک ساعت و نیم در همان حالت سر پا بودم. سوالهای عجیب و غریب دانشجویان، چی چی گفتن‌هایشان بعد از هر توضیح، پرسیدن اینکه «الان برای امتحان چطور باید به همچین چیزی جواب دهیم؟»، توضیح هزاربارۀ من که «امتحان پایان ترم 5-6 نمره بیشتر ندارد  و اصل برایم فعالیت‌های سر کلاس است» و سوالهای دانشجویان دوباره ودوباره که خب حالا امتحان چطور است و چطور بنویسیم، همه مرا آزرده بود.
باید با حوصله یکی یکیِ آنها جواب می‌دادم و بعضی حرفها را دوباره و دوباره تکرار می‌کردم.
بعد از کلاس، خستگی‌ام را اینجا تکاندم.
لذت معلمی به همین است که اتفاقا آن دانشجوهای ادبیات نچشیده را مشتاق ادبیات کنی. تقصیری ندارند؛ دو سه سالی خود را در خانه حبس کرده‌اند تا با رتبۀ خوبی در دانشگاه خوبی قبول شوند. تمام این سالها همه چیز را فقط به نیت امتحان خوانده اند و فعالیت کلاسی برایشان بی معناست. وظیفۀ معلمی من است که کمکشان کنم از خوی و خصلت دبیرستانیشان دور شوند.

صد سال هم حاضر نیستم سمیه‌سادات بودنم را با خرس قطبیِ خپلِ خوابالو عوض کنم.


  • سوما ..
۰۳
مهر

هرقدر هر ترم با خودم به نتیجه می‌رسم که ترم بعد همان جزوۀ ترم پیش را تدریس کنم یا کتابی معرفی کنم و خودم را از دردسر جزوه برهانم، باز آغاز ترم با دیدن دانشجویان، با درک تفاوت نگاه‌ها، با دیدن تفاوت رشته‌ها، با پی بردن به نیازهای دیگرگونۀ دانشجویان، با اندیشه به تجربه‌های پیشین خودم، باز و باز به ویرایش جزوه می‌پردازم. چیزهایی را کم می‌کنم و چیزهایی را می‌افزایم. برنامه‌های جدیدی برای ترم می‌ریزم و فکر می‌کنم چطور می‌توانم استاد بهتری باشم؟ مخصوصا وقتی که دانشجوهای ترم گذشته را می‌بینم که با دیدن من آن‌همه به وجد می‌آیند و حتی همان‌ها که مدام می‌گفتند ما ادبیات فارسی را دوست نداریم، به‌شوق راهم را می‌گیرند و می‌گویند: استاد دلمون خیلی براتون تنگ شده بود...

حالا دوباره نشسته‌ام به ویرایش جزوه. با خودم کلنجار می‌روم شاهنامه برایشان بگذارم یا نه؛ زال و رودابه را بیاورم یا گردافرید را؟ شیخ صنعان را به روال ترم پیش سر کلاس بخوانیم یا بخش ادبیات عرفانی را پر کنم از غزلها و رباعی‌های کوتاه و شیرین؟ این ترم، هم با بچه‌های فلسفۀ مطهری درس دارم و هم با دانشجویان تاریخ تمدن فردوسی. آنقدرها خودآزاری دارم که بنشینم دو جزوۀ نسبتا متفاوت آماده کنم. بچه‌های فلسفه بهتر است قدری نگاه فلسفی شاعران را بدانند. بهتر است خیام و لاادری‌گری‌هایش را بشناسند. بدانند که سنایی عقل فعال چطور توصیف کرده. از سهروردی چیزی بیاورم یا بسنده کنم به سنایی و خیام و یکی دو شاعر دیگر؟ البته همه‌اش فلسفه نباید باشد که به قدر کفایت در درسهایشان این مطالب گنجانده شده. قدری هم باید فاصله بگیرند از دنیای فیلسوفانه. باید عاشقانه‌های ادبیات را بخوانند. داستان بخوانند، مشاعره کنند، آیین نگارش بیاموزند.

بچه‌های تاریخ هم یک شکل دیگر. شاید بد نباشد قدری ادبیات جهان هم چاشنی جزوه‌ام بکنم و در تمام مدت آماده کردن جزوه‌ها به خودم بد و بیراه بگویم که دستی دستی خودم را انداخته‌ام توی دردسر.

خیالی نیست. فصل پاییز است و دل شور زندگی را از سر می‌گیرد. نیمۀ دوم سال را به خاطر شبهای طولانی‌اش به خاطر هوای رو به سردش، به خاطر صبح‌های بعد از نماز که وقت برای آغاز روز بسیار است، برای خلوتی مشهد و برای خیلی چیزهای دیگر دوست دارم. اگرچه امسال کارهای تابستان تا پاییز کش آمده‌اند اما دل نوید پاییزی پربارتر از تابستان را به من می‌دهد.

  • سوما ..
۱۶
مرداد

یکی از جلسه‌های آخر ترم پیش، یک ساعت از کلاس گذشته، یکی از دانشجویانم در کلاس را باز کرد و با چهره‌ای درهم و آشفته داخل شد. چهره‌اش را که دیدم از بازخواست برای تاخیرش منصرف شدم. پرسیدم: حالتون خوبه خانم فلانی؟هنوز جواب داده و نداده بغش ترکید و با صدای بلند گریه کرد. در میان هق‌هق گریه گفت: بابام مرد.

خشکم زد. چه می‌توانستم بکنم؟ ایا باید درس را ادامه می‌دادم یا اینکه بی‌خیالش می شدم؟ توی ذهنم دنبال جملاتی می گشتم بلکه به زبان آوردنش تسکینی برای او باشد. نمی‌دانستم چرا با چنین وضعیتی اصلا به کلاس آمده.

از یکی از دانشجوها خواستم برایش آب بیاورد؛ اما او آنقدر حالش بد بود که آب را پس زد. یکی از بچه‌ها رو به من کرد و با تاسف گفت: وای استاد پدر خانم فلانی فوت کرده.

آن دانشجو با هق‌هق بلندی که نمی‌توانست جلویش را بگیرد، بریده بریده گفت: بابام نه،... بوبوم مرد. هَمِستِرم... اسمش بوبو بود.

چهرۀ من در آن لحظه دیدنی بود. آخ که دلم می‌خواست یک چیزی محکم روی سرش کوبیده شود.

  • سوما ..
۱۰
آذر

رسیده ام به عطار به منطق الطیرش و به هفت شهر عاشقی اش. وادی ها را یک به یک نام می برم. از طلب می گویم که شرط اول قدم عاشقی است، که عاشقِ بی کوشش از الفبای عشق هم بی خبر است.

از هدهد میخوانم که سرسلسلۀ پرندگان دلداده بود:

ای به سرحد صبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

میگویم که کوشش هم عینِ عنایت است و به قول حافظ: عشق کاری است که موقوف هدایت باشد. از ارتباط عنایت می گویم و اختیار...

وادیهای دیگر را تندتر رد میشوم و میرسم به فقر. از فقر می گویم که اعتراف به ناداری مطلق است و خود عین دارایی، که همۀ داراریی است. از عرفۀ حسین(ع) می گویم که: «الهی انا الفقیر فی غنای: خداوندا من در غنای تو فقیرم» از رسول(ص) می خوانم که «انا سید ولد آدم و لا فخر... والفقر فخری». از موسی(ع) می گویم که به روایت سورۀ قصص خود را نیازمند به هر خیری دیده که خداوند ارزانی اش کند:

«ربِّ انّی لما اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خَیرٍ فقیر»

میگویم و میگویم و میگویم و به قول سعدی: من از شراب این سخن مست و فضالۀ قدح در دست...

بچه ها همه در سکوت فرو رفته اند نه حرف میزنند، حتی به پچپچه، نه سوال می پرسند.

از خودم می پرسم در دل آرزوی پایان کلاس را دارند یا دل داده اند به من و کلاس و درس و عطار؟

شب وقتی میبینم چند نفری پیام داده اند و خواسته اند به خاطر تعطیلیِ چهارشنبه یک کلاس جبرانی برگزار کنم، میفهمم که به لطف الهی، نه چنان بوده ام که مثل سعدی نفسم درنگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نکند.

 

بعدنوشت:

شلوغی این شبهای مشهد و مولای رئوف محبوبم و منِ در وطن خود جامانده...

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

  • سوما ..