شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱۱ مطلب با موضوع «نوشتن برای هیچ‌.کس» ثبت شده است

۲۳
مرداد
هیچ عزیزم، سلام
یادم هست خیلی سال پیش نوشتنهایم برایت شروع شد. آن سالها دنبال اسمهایی برایت میگشنم. آسو، رایکا، هامون... اما بعدتر دیدم قشنگی بودنت به همین است که بی‌نام باشی که هیچ من باشی و من با تو راحت‌تر از هر انسان غیر معصومی سخن بگویم. اینکه برایت می‌نویسم فقط دلیل نیازم به مخاطبی ثابت است که گوشم باشد و محرم رازم و مونس دردهایم و هم‌خندۀ شادیهایم و هم‌پیالۀ اشکهایم؛ مخاطبی که با خیالش خوش باشم و تنهایی‌ام را به گرمای حضورش برکت ببخشم. تهِ تهِ همۀ خواستنهایم هر بار به تو، به هیچ.کس رسیده‌ام.
یادم هست چندین سال پیش سریالی پخش می‌شد به اسم «و خداوند عشق را آفرید» در یکی از قسمتهایش دختر جوان لالی(شقایق دهقان) برای پیرمرد ثزوتمندی کار میکرد. چند وقت بعد پیرمرد مرد و دختر آوارۀ خیابان و بیابان شد. گوشه‌ای دور از شهر، مردی خانۀ کوچک فقیرانه‌ای داشت که در آن لباس عروسی در برابر مرد بود و نقاشی صورت دختری روی یقۀ لباس بود؛ انیس تنهاییِ مرد. مرد به تصویر می‌گفت: دعا کرده‌ام خداوند به تو جان بدهد. بعدترش دختر جوانِ آواره به آن کلبه رسید و مرد او را در حالی دید که لباس عروس بر تن داشت وبه جای تصویر نشسته بود.
حالا حکایت من است وقتی با تو حرف می‌زنم.
راستش هرچه فکر میکنم می‌بینم من از زندگی چیز زیادی نخواستم. تمام رویایی نوجوانی‌ام را مردی پر کرده بود که بشود در کنارش حیات طیبۀ قرآنی را تجربه کرد. کسی که مؤمن و بااخلاق باشد و من به هر لیوان آبی که دستش می‌دهم، هر لقمه غذایی که در برابرش می‌گذارم، هربار که وقت رفتنش بدرقه‌اش می‌کنم، یا وقت برگشتنش که به پیشوازش می‌روم، باور کنم دارم در حال عبادتم. می‌خواستم دردها را با تمام تلخی و سختی‌اش دونفره پشت سر بگذاریم؛ که هر بار دلش از دنیا می‌گیرد دلدارش من باشم، به صبر تشویقش کنم، ارام جانش باشم، برایش زبان بریزم.
توقعم از زندگی یک پنجره بود رو به افتاب، یک دوستت دارم عاشقانه و دو استکان چای دم کشیده. همین قدر ساده و دست نیافتنی.
آن روزها گمان نمی‌کردم رؤیاهای من فقط رؤیا باشد و هیچ شباهتی با واقع نداشته باشد. حتی گمان نمی‌کردم این همه حدیث و روایت و آیه دربارۀ حیات طیبه، از آنِ دیگران باشد و من هیچ سهمی از آن نبرده باشم.
پراندوه‌تر و تلخ‌تر آنکه آدمی که معقول و منطقی و به دنبال همان حیات طیبه تن به دونفره بودن داده، اگر زندگی‌اش به روال معقول پیش برود دیگران هم او را پذیراترند. اما وای بر اینکه زندگی، نه اینکه طیبه نباشد، که اصلا زندگی نباشد... آن وقت نه فقط زندگی نکرده‌ای و شاید دیگر هم نتوانی آن حیات را، ان شکل شیرین زندگی را داشته باشی، که حرفها و نیشترها و زخم زبانها هم دست بردارت نیست.
حتی دوست داشتم به جای کسی باشم که همسرش در حادثه ای میمیرد. آن طوری حرف و حدیثها خیلی کمتر است، اگر هم باشد بعد از شش سال دیگر دست از سرت برداشته اند، غیر از آن، محبوبی هست که در سرایی دیگر انتظار دیدارش را بکشی و با خیالش خوش باشی. گاهی که خاطرات همسران شهدا را می‌خوانم به حالشان غبطه می‌خورم. با تمام سختیهایشان، حاضرم جایم را با ایشان عوض کنم. می‌دانی چه می‌گویم؟ دوستی داشت مادرم که دو پسرش خلافکار شدند و محکوم به اعدام؛ اما دو نوه اش که در خانۀ او بزرگ شدند، به شهادت رسیدند. وقت شهادت آن دو نوه مدام شکر خدا میکرد و میگفت به من تسلیت نگویید، تبریک بگویید که همچین فرزندانی داشته ام.
می‌دانی؟ اگر آن حال تلخ را نچشیده باشی، این حال شیرین را هرگز درک نمیکنی.
خیالی نیست؛ از ما که گذشت.

راستی دیروز توی بانک، تلفن مرد کناری زنگ خورد. شصت به بالا نشان می‌داد. نگاهم ناخواسته به صفحۀ گوشی‌اش افتاد که نوشته بود: همسر2. گفتم خوب است دیگر، به انجا رسیده‌ایم که برای مرد، همسر، دیگر نه عزیزم و جانم و عمرم، که شماره‌بندی بشود. یک و دو و سه داشته باشد؛ نه اسمی، نه محبتی نه کلامی عاشقانه...

پ.ن: اگر به خانه‌هایتان کمتر سر می‌زنم یا فرصت نمی‌کنم بنویسم، به حساب بی‌توجهی‌ام نگذارید. دعا کنیداین روزهای پرتلاطم قدری بر من ارام‌تر شود تا باز هم میهمانتان بشوم.
  • سوما ..
۲۲
خرداد

درست همین الان، همین لحظه ...

بخوابم؛ دیگه بیدار نشم.

  • سوما ..
۱۴
ارديبهشت

گفت: هرگز به قیمت اندوه دیگران شادی‌ و خواسته و آسایشت را طالب نباش. اندوه را پنهان کن و با همۀ خستگی‌ات لبخند باش؛ آن‌وقت است که گشایش را می‌بینی؛ حقیقی و ملموس.

گفتم: چشم...

اشکی شدم که می‌خندید. اشکی هستم که می‌خندد...


فإنّ مع العسر یسرا

إن مع العسر یسرا

  • سوما ..
۱۳
ارديبهشت

آدمی که مدتها نمی‌نویسد... آدمی که نمی‌نویسد نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشد یا سکوتش از سر بی‌دردی باشد؛ گاه ننوشتن یعنی بعضی زخم‌ها چنان روحت را می‌ازارند که توان تکلم را از تو ستانده‌اند؛ یعنی دشنه‌های پی در پی چندی است عوض سخن، سکوت و اشک را میهمان تو کرده‌اند؛ یعنی درد و تنهایی چنان بر سرت آوار شده که حتی رخصت نفس کشیدن را از تو دزدیده است...

یعنی خسته‌ام هیچِ من. از هجوم بی‌رحمانۀ این همه درد خسته‌ام. از آدم هایی که این همه زخمی کردن روح و جانم برایشان آسان است خسته‌ام. کاش می‌شد بروم جزیره‌ای دور.

کاش می شد آدم دست هیچ‌.کسش را بگیرد و ببرد جایی که خبری از ترافیک آدم‌ها و حرف‌ها و زخم‌ها نباشد.

تلخم هیچ من،

  • سوما ..
۱۴
آذر

چرا این‌همه دلم تنهایی می‌خواهد؟ چرا خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم اطراف میزم دیواری از زمین تا سقف کشیده شده بود تا مرا از بقیه جدا می‌کرد؟ چرا این همه دوست دارم توی خانه وقتی بیدارم همه خواب باشند؟ یا چرا دوست دارم یک جایی باشم، یک جزیره‌ای داشته باشم، یک قفس تنهایی... تا از شلوغی آدم‌ها به آنجا پناه ببرم؟ آخر کسی که به من کاری ندارد.

دکتر گفت سودای خونت زیاد شده؛ می‌دانستی؟ گفت چیزی هست یا چیزهایی که همین‌طور غم پشت غم برایت می‌آورد. گفتم ولی من حالم خوب است؛ خوش روحیه‌ام و پر از هدف و انگیزه. گفت سودای خونت زیاد شده و حداقل اثرش می‌تواند افسردگی باشد.



چند وقتی بود توی اتاقم مگس کوچکی آمده بود. چندین بار در را باز گذاشتم و چراغ‌ها را خاموش کردم بلکه برود سمت روشناییِ بیرون. اما همین که برق را روشن می‌کردم و در را می‌بستم می‌دیدمش که شاد و سرخوش اطرافم چرخ می‌زند و ویزویزش بلند است. دست اخر تسلیم شدم. گفتمش حالا که می‌‌خواهی اینجا بمانی، بهتر است صدای ویزویزت را نشنوم تا نه تو مرا اذیت کنی و نه من به کارت کار داشته باشم. 

از سر اتفاق بود یا هرچه، صدایش دیگر درنیامد. هربار که وارد اتاق می‌شدم، می‌دیدمش که چرخ‌زنان قدری روی سر و دست من می‌نشست و باز ساکت و بی‌صدا می‌رفت گوشه ای نامعلوم. یک بار باز صدای ویزویزش بلند شد. بلند گفتم: نگفته بودم اذیتم نکن؟ دیگر صدایش را نشنیدم. شبهای بعد هم فقط خودش را، خودِ بی‌صدایش را می‌دیدم. گاهی قدری غذا برایش می‌گذاشتم که حالا که مهمانم شده از گرسنگی نمیرد.

روز قبل بابا بخاری اتاقم را وصل کرده بود و در را باز گذاشته بود تا بو و دودش بیرون برود. وقتی رسیدم خانه مگسکم هم رفته بود بیرون. راستش را بگویم، دنبالش گشتم، صدایش کردم. هی با اینکه سرد بود در اتاق را با چراغهای روشن باز گذاشتم و چراغهای توی هال را خاموش که اگر آن بیرون است برگردد. نبود، برنگشت. 

دلم گرفت، بغض هم کردم. می‌ترسم بابا کشته باشدش.


چند ماه پیش وقتی مورچه‌های اتاق هم رفتند و دیگر نیامدند همین طور غمگین و بغض‌آلود بودم. قبل‌ترش مورچه‌ها به ستوهم آورده بودند. نه با سرکه نه با قهوه نه با سم نه هیچ جوری شرشان کم نمی‌شد. یک روز دلم سوخت. گفتم هر موجودی که در پیشگاه خداوند به جان ارزد، در اتاق سمیه به نان ارزد. رد خانه‌شان را کنج یکی از دیوارها پیدا کردم. برایشان آن گوشۀ دیوار، خورده‌های نان و غذا می‌ریختم. بعد از آن دیگر از توی اتاق جمع شدند. دیگر نه به نیششان مرا می‌گزیدند و نه از سر و صورتم بالا می‌رفتند. آرام می آمدند، غذایشان را می بردند و می‌رفتند. 

یک بار که داشتم با یکی از این مایع‌های شیمیاییِ دوست‌نداشتنی، در و دیوارهای اتاق را دستمال می کشیدم، از بویش بود یا شاید قطره‌هایی از آن که بر زمین ریخته بود، چند تایی از مورچه ها مردند و بقیه برای همیشه از اتاقم رفتند.

دلم خیلی گرفت. امیدوار بودم برگردند، اما ماه‌ها گذشت و دیگر نیامدند.


دکتر می‌گفت سودای خونت زیاد شده. راست می‌گفت «هیچ»؟ 

دکتر خیلی چیزها گفت. انگار داشت به‌زور بعضی چیزها را به خوردم می‌داد. انگار می‌خواست به‌زور وادارم کند بپذیرم. یا شاید من به‌زور داشتم چیزی را چیزهایی را انکار می‌کردم


پی نوشت:

1.هرکس هرچه می‌خواهد بگوید. خودم می‌دانم تحمل موقعیت حالایی‌ام کار اسانی نیست؛ می‌دانم که تحمل حرف و حدیث‌ها و دم نزدن چقدر آزارنده است. اینها را خوب می‌دانم. اما این را هم می دانم که به فرمودۀ حضرت امیر: «الدنیا دار بالبلاء محفوفة»  (دنیا سرایی است پیچیده در بلا). می‌دانم که خاصیت دنیا این است و از رنجهای زندگی گریزی نیست. می‌دانم که آنچه از رنج و خوشی دارم هدیۀ خداوند است بر من و آنچه او بر من می‌پسندد شیرین تر از هرچیزی است که خود برای خویشتن بپسندم.

سودا غلبه کند یا نه، به امید تو یادم می‌ماند که همیشه سمیۀ کوچک تو هستم و همۀ افتخار زندگی‌ام بندگی توست، اگر عطایم کنی.


2. مع سئل الحسن بن علی (ع) فقیل له: ما العقل؟ قال: التجرع للغصة حتى تنال الفرصة.
«از امام حسن مجتبی (ع) سؤال کردند عقل چیست؟ امام فرمودند جرعه کردن غصه (کنایه از صبر و تحمل) تا زمانی که فرصت اجازه دهد».

  • سوما ..
۱۱
آذر

از آن وقت‌هاست که دلم می‌خواهد آسمان بارانش را نم‌نم بباراند، پاییز برگ‌هایش را به هزار رنگ کف پیاده‌رو و خیابان‌ها بریزد، من بی‌خیال همۀ صفحات ویرایش‌نشده، بی‌اعتنا به کلاسی که دارم یا آن همه سطوری که باید ترجمه کنم، بی‌توجه به دلهرۀ کارهای هنوز نکردۀ پایان‌نامه، گوشی بگذارم توی گوشم تا برنوارد کاچ «still magic»ش را بنوازد، یا شاید هم جلال الدین منبری بخواند:

«راه به جایی نبرد هرکه به اَقدام رفت»

گرچه موسیقی آرامِ بی کلام را خوش‌تر دارم الان. 

از آن وقت‌هاست که دلم می‌خواهد پهلو به پهلوی تو، همین توی هیچِ خاموش و بی‌کلمۀ من، توی بی شکل و رنگ من، ساعتها راه بروم، بروم بروم بروم... و حرف‌هایم را واژه به واژه بی هیچ صوت و صدایی یا جنباندن لبی برایت بگویم.

از آن وقتهاست که «هزار گفتنی‌ام هست و هیچ می‌گویم».

از آن وقتها که دلم می‌خواهد خطابی بگویدم: آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

  • سوما ..
۲۲
مهر

هرچه بیشتر می‌‌گذرد منزوی‌تر می شوم. این تغییر را خودم خوب می‌فهمم و دیگران نه. دیگران گرم و اجتماعی می‌شناسندم و من در جمع‌ها احساس غریبگی می‌کنم. شبیه کسی نیستم. می‌دانی؟ به تویِ هیچ‌کس، بیشتر شبیهم تا به کسی. حرفهایشان، دغدغه‌هایشان احساس و عواطفشان هر روز که می‌گذرد. برایم ناملموس‌تر می‌شود. مجبورم به تحمل و لبخند. صحبت از غمگین و ناشاد بودن نیست؛ احساس غریبه بودن و نخودی بودن، در جمعها توانم را تحلیل می‌برد. باید بنشینم و به آنچه می‌خواهند گوش بسپارم و همراهی کنم. هرچه بیشتر من احساس دوری می‌کنم، دیگران بیشتر می‌خواهند در کنارشان باشم. 

دنیای عجیبی است. تنهایی‌ای را که می‌خواهی نداری و تنهایی‌ای را که از آن می‌گریزی همیشه پهلو به پهلو داری. مقاومت نمی‌کنم. سعی می‌کنم در کنارشان باشم. من هم از جان و دل دوستشان دارم. از اندوهشان به درد می‌آیم و از شادی‌شان لبریز از شور می‌شوم. اما از یک حدی بیشتر بودن در کنارشان در توانم نیست. از یک حدی بیشتر دیگر می‌شود جبر و آزار. حتی در محل کار هم که این همه عاشقانه محیط و کار و همکارها را دوست دارم، گاه ساعتهایی که خلوت‌تر و پرسکوت‌تر است بیشتر به جانم می‌چسبد.

سر و کله زدن با بچه‌ها را البته خوش دارم. اگر بشود، خیلی خوش‌تر دارم در هر جمعی از دیگران کناره بگیرم و قاتی شادی‌ها و خنده‌های بچه ها بشوم. آدمهای سن‌بالا را هم دوست دارم. حوصله ام برای خنده‌ها و گریه‌هایشان زیاد است. 

در کل کم‌حرف‌تر و ساکت‌تر شده‌ام. این را من خوب می‌فهمم و تو نیز.

سر کلاس البته فرق می‌کند. باید کلاس را بگردانم و پنچاه نفر دانشجو را به تلاش وادارم. می‌پرسم «عاشق شدن به جبر است یا به اختیار؟» و همین سوال کافی است تا همۀ کلاس حتی گوشه‌گیرترین‌ها را هم به حرف بیاورم. خیلی ها معتقدند عشق اِرادی است. می‌گویم پس اگر با تصمیم و ارادۀ خودتان تا دو روز دیگر عاشق شوید چهار نمره به پایان ترمتان اضافه می‌کنم. برخی معتقدند جبر و قضای الهی است چون عشق دست خود انسان نیست. مهری است که در دل می‌افتد. می‌پرسم پس چرا برای ازدواج بین دو یا چند گزینۀ مختلف سرگردان می‌شوید و یکی را برمی گزینید؟ اگر جبر است انتخاب شما بی‌معناست. 

باز می‌پرسم «به کدام‌یک معتقدید؟ به سعدی که می‌گوید: سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل/ بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران؛ یا به دکتر شفیعی که می‌گوید: گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم/ بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران؟». تقریبا همه طرفدار بیت دوم‌اند. می‌گویند عشق اگر عشق باشد هیچ‌وقت از دل بیرون نمی‌رود. می‌پرسم اگر مثلا من دیوانه‌وار همسرم را دوست داشته باشم، اما او آنقدر خشونت داشته باشدکه ادامه دادن زندگی در کنارش به معنای به جان خریدن خطر مرگ باشد، چه باید بکنم؟ آیا بمانم و بگویم شیرینی عشق آن است که من به دست معشوقم خفه شوم؟ صدای خنده کلاس را پر می‌کند. بعض می‌گویند شاید، بعضی می گویند نه. نگاهشان به عشق زیادی سنتی و افلاطونی است. دلم می‌سوزد برای بعدهایی که چه‌بسا ضربه های تلخ و مهلک بخورند. 

می‌کوشم نگاهشان را قدری از عشق مجنون‌وار فاصله دهم. می پرسم آیا ابراهیم خلیل الله عاشق نبود؟ چگونه حاضر شد فرزندش را به قربانگاه بکشاند؟ یا امام حسین(ع)؟ مگر نه اینکه همۀ زندگی‌اش را فدا کرد؟ می گویند هر دو نفر، بین دو معشوق، محبوب والاتر را برگزیدند. می‌گویم پس انتخاب کرده‌اند؛ کسی یا چیزی وادارشان نکرده. حالا اگر کسی در رابطه‌ای حقیقتا عاشقانه باور و ایمانش در خطر بیفتد چه؟ اگر حفظ باورش بسته به دل گسستن باشد چه؟ می‌شود گفت عاشق نبوده و عشق را نفهمیده؟ 

سکوت و فکر در کلاس جایش را به حرف و گفتگو می‌دهد.


  • سوما ..
۲۹
مرداد

هیچ عزیزم سلام

حس خوبی آست که ادم یک اسم را صدا کند و پیش خودش خیال کند کسی هست که صدایش بزند و برایش بنویسد.

چند وقتی می شود برایت ننوشته ام. پیش خودم فکر می کردم برای یک هیچ بنویسم که چه؟ بعدتر باز دیدم اینکه آدم هیچ کسش را مخاطب قرار دهد بهتر از این است که هیچ مخاطبی نداشته باشد که برایش بنویسد.

توی محل کار صحبت بود سر اینکه وقتی ناراحت می شویم چه می کنیم. من گفتم با خودم حرف می زنم. خودم برای خودم می شوم دو نفر. آنقدر به خودم دلداری می دهم و زبان میریزم که خود غمگینم را ارام کنم. گفتم حتی توی خلوت هم تا جایی که بشود گریه نمی کنم. عادت کرده ام به دوام آوردن و نشکستن، گیرم که تنها باشم.

برای همکارها این حالت عجیب بود. نشنیده بودند انگار ندیده بودند کسی این طور باشد. راستش را بخواهی دلم برای خودم گرفت. دیدم سالهاست وقتی از هر جای دنیا دلم می گیرد، کمتر با کسی حرف زده ام. یا کسی نبوده که با او حرفی بزنم، یا دلم نخواسته به خاطر آرامش خودم اندوهی بر دلی بنشانم. می دانم توی این سکوت و تنهایی تاب اوردن چقدر بزرگ شده ام و قد کشیده ام؛ اما یک همراه همدل دردآشنا نیازی است که نمی توانم انکارش کنم. گاهی آنقدر پررنگ می شود که فاصلۀ اشک و لبخندم را لحظه ای می کند. البته گفتم که، عادت کرده ام حتی توی خلوت هم برای غصه هایم اشک نریزم. فاصلۀ اشک و لبخند که می گویم همان حالت بغض فروخورده ای است که تا نمناکی چشم می آید و برمی گردد، بدون اینکه کسی متوجهش شود.

می دانی؟ راستش خجالت می کشم بیتابی کنم. می ترسم ناشکری باشد. خدا کم به من نعمت نداده، کم دستم را نگرفته، کم لطفش بیکرانش را ارزانی ام نکرده. باور میکنی خجالت می کشم بیتابی کنم دربرابرش؟ باور می کنی اینطور وقتها که میخواهم چیزی بگویم و خواسته ای بطلبم، شرم می کند زبانم؟

کار ویرایش کتاب امام علی که هنوز نامش مشخص نیست، تمام شده. البته بنا به روال کاری، باید بعد از گذاشتن ترجمه ها و منبع یابی ها بازویرایی‌اش کنم. این نعمت را چند نفر آدم توی دنیا دارند که بنشینند و همچین کاری را ویرایش کنند؟ چند نفر توی دنیا هستند که خدا این مستی را به جانشان بریزد؟ نوشیدن این خم جوشان و شهد شکرافشان مگر کم نعمتی است؟ بعد من چطور به خودم اجازه دهم رفیق راه بخواهم؟

راستش را می خواهی؟ میترسم. از خودم می ترسم. از قدرناشناس بودنم می ترسم. از تسلیم نبودنم می ترسم. در روایت آمده بعضی از مسلمانان، سیصدهزار سال از قیامت می گذرد و تازه آن وقت است که شفاعت پیامبر نصیبشان می شود. اینها مرا می ترساند. می ترسم از بد بندگی کردن...

پس‌نوشت:

مخاطبان این وبلاگ هم خاموش و ساکت می آیند و می روند...

این هم بماند...

  • سوما ..
۲۰
ارديبهشت

هیچ خوب من، حالا که گوشم شده‌ای و دل به دلم سپرده‌ای، برایت می‌گویم.

می‌گویم که گاهی هم حرف‌هایی هست که بدجور زخم می‌زند به آدم، که آدم را از شور زندگی انگار تهی می‌کند، که...

دیروز دلم خیلی غم داشت. توی کتابخانه بودم و کتاب‌های روان‌شناسی اگزیستانسیال را به همراه چند کتاب از "رولو می" روبه‌روی خودم گذاشته بودم. سعی می‌کردم به حرف‌ها فکر نکنم اما مگر می‌شد. سخت‌تر از همه این است که باید ناراحت نشوی که باید هیچ نگویی، که باید لبخند بزنی، که باید!!!....

گاهی این بایدها بدجور انرژی آدم را تحلیل می‌برد. دم غروبی که رفتم حرم، حرف زدم و اشک ریختم، سکوت کردم و اشک ریختم.

زور دارد که آدم را به خاطر کاری که نقشی در آن نداشته به باد حرف بگیرند، سخت است که نه به خاطر اینکه گناهی مرتکب شده‌ای، نه به خاطر اینکه قانونی را زیرپا گذاشته‌ای، نه به خاطر اینکه خلاف عقل و منطق رفتار کرده‌ای، بلکه فقط به خاطر اینکه عرف مزخرف جامعه‌ ما چیزی را نمی‌پذیرد، مقصر خوانده شوی.

هوس کرده بودم برای یک‌بار هم که شده برای دل خودم جواب بدهم، پا بگذارم روی خیلی از چیزها و ...

نگذاشتم؛ به خودم گفتم خودخواه نباش سمیه.

هوس کرده بودم پیش پدر یا مادرم گریه کنم و بگویم چقدر دلم گرفته.

نکردم؛ لبخند زدم و گذاشتم تصور کنند حالم خوب است. به خودم گفتم خودخواه نباش سمیه.

خواستم به جولز بگویم، نگفتم. دیدم شوق این را دارد که شب زودتر آمده ام خانهو دیدم دلش می‌خواهد با هم شوخی کنیم و توی سر و کله  هم بزنیم. گفتم خودخواه نباش سمیه.

دلم می‌خواست زنگ بزنم به لیلا، نزدم. گفتم خودخواه نباش سمیه، بگذار مردم زندگیشان را بکنند.

فقط حرم که رفتم گریه کردم، زار زدم، جوری که میم کوچک متوجه نشود. به امام گفتم آقای منید، مولا و مقتدای منید، همه‌ی دلخوشیِ منِ "در وطن خویش غریب" هستید، تنهایم نگذارید...

  • سوما ..
۲۵
فروردين

سلام هیچ عزیز

توی کتابخانه هستم. هوا بی‌اندازه دلپذیر است. بچه هایی که می‌شناختم این روزها کمتر گذرشان به اینجا می‌افتد. نشسته‌ام پشت یکی از میزهای یک‌نفره‌ای که اغلب پشتش می‌نشینم. میز متعلق به یکی از بچه‌های رشته‌ی روان‌شناسی است که مشغول کار روی پایان‌نامه‌ی ارشدش است و در هفته یکی دوبار بیشتر نمی‌آید کتابخانه. کتاب‌های مربوط به روان‌شناسی اگزیستانسیال جرقه‌ی نوشتن یک مقاله را توی ذهنم ایجاد کرده که به امید خدا بعد از پنج اردیبهشت می‌نشینم به نوشتنش.

یک فنجان چای داغ برای خودم می‌ریزم و با شکلات کاکائویی‌های مریم سر می‌کشمش. هوا خیلی خیلی خوب است. صدای ریز ریز مناجات بلندگو از سمت حرم می‌آید. پنجره ی کنار میز را باز می‌کنم تا هوا و صدا یکجا بریزد توی صورتم.

بعد این کلمات توی ذهنم نقش می‌بندد:

صدایت پرتم می‌کند وقتی می‌آیی

هوایت پرتم می‌کند وقتی می‌وزی

پنجره را رو به حضورت می‌گشایم

یک دسته پروانه‌ی سفید

از پیله‌ی خواب

بیرون می‌پرد.

 

حالم خوب است، خیلی خوب. دوست دارم برم دنیا را بغل کنم بس که وقت بهار زیباست. زیر لب زمزمه می‌کنم:

یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح

  • سوما ..