شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱ مطلب با موضوع «وقت قرار» ثبت شده است

۲۳
خرداد
وقت نماز مغرب و عشاء رسیدم. ماندم تا نماز خوانده شود و بعد من هم به دعاهای خودم برسم. افطاری مختصری هم همراهم بود. شعری را نیت کرده بودم که بنویسم. یکی دو مصرعش توی ذهنم شکل گرفته بود و منتظر بودم بروم جلوی ضریح تکمیلش کنم.
نمی دانم چرا زبانم تا الان قفل بود به گفتن شعر برای امام رضا(ع). باید اتفاقی می‌افتاد تا این قفل گشوده شود. شعر گفتن برای امام علی(ع) هم همین طور بود. هرچه می‌کردم نمی‌شد. گذشت تا زمانی که شعری در شهادت حضرت فاطمه نوشتم. انگار قفلش شکسته شد. برای استادم که تعریف کردم، گفت پس در ورود را پیدا کرده‌ای.
حالا هم نمی‌دانم چه بود ولی این قفل شکسته شد. چند بیتی نوشتم و رو به ضریح خواندم. به این امید که رأفت کریمانۀ امام همراهم شود. اصلا قشنگی شعرها به این است که بروم و رو به ضریح بخوانمشان. انگار که این کار مهر قبول امام باشد. شاید هم همین بود. این آخرین شعر در شهادت امام علی(ع) نمی‌دانم چرا به جانم نمی‌نشست. چند روز پیش که حرم بودم، وقت خداحافظی، یادم افتاد شعر را برای امام نخوانده‌ام. توی صحن ایستادم و زیر لب زمزمه‌اش کردم. بعدش آرام گرفتم. انگار که مهر قبول خورده باشد. گمانم بعدترش که توی اتوبوس بودم، یکی دو مصرع آن شعر رضوی به ذهنم آمد. بعد رهایش کردم تا مقابل خود امام تکمیلش کنم.
قرار اول، قراری در جانم ریخته وصف‌ناشدنی. محال است امام شعرم را بی‌پاسخ بگذارد. محال است حسن ظن زائرش را بی‌جواب رها کند. این را با یقین و اطمینان کامل می‌گویم. یک جلوه از آن را دیشب دیدم. جلوه‌های بعدی قطعا موانع سخت‌تر را از پیش رویم برمی‌دارند. این را به‌یقین باور دارم و منتظرم.

پ.ن: اینکه مقصود از اول چیست و  تا کی و چطور ادامه دارد، رازی و قراری است میان من و مولایم.
شعر را ان‌شاءالله اگر عمری بود، وقت ولادت امام رضا(ع) به اشتراک می‌گذارم.
  • سوما ..