شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱۵ مطلب با موضوع «کربلائیه» ثبت شده است

۱۶
خرداد


کوفه را نخل به نخل از تو نشان می‌پرسم
چیست پنهان به دل شهر؟ همان می‌پرسم

شام تا کوفه همه کوس انا الحق زده اند
از ریا خرگه و از زندقه بیرق زده‌اند

یا علی در همۀ شهر یکی مرد نبود؟
با تو  هم‌صحبت و هم‌ناله و هم‌درد نبود؟

چاه باید که تو غم را به دلش آه کشی؟
کوهی از درد شوی ناله برِ چاه کشی؟

یا بگویی که کجایند برادرهایم؟
من، علی، بین شما تا به ابد تنهایم

آی نامرددلانِ به جهالت زنجیر
جانم از صحبتتان سیر و «بکم غیرُ کثیر»*.

وای از آن شب آخر که علی تاب نداشت
تا به محراب رسد میل دمی خواب نداشت

نیمه‌شب بر لب او بود که: «امشب امشب
در دلم شوق غریبی است به سویت یا رب

های برخیز مرادی که علی آمده است
مست و مخمور شراب ازلی آمده است»

بانگ برداشت اذان را و به محراب آمد
مرغ دریای خدا بود و به سیلاب آمد

برق خنجر به دلِ کینۀ زهرآگین تافت
آه از آن صاعقه که فرق سماوات شکافت

مگر عرش است که خونین به زمین افتاده است؟
عَلَم عقل و عدالت به‌یقین، افتاده است

شرم باد از قلمم گر که همه خون نشود
وای از عقل گر از حادثه مجنون نشود

وای بر خاک که بر جسم تو مدفن بشود
وای از صبح که بی چشم تو روشن بشود

ما یتیمیم همه بعد تو، إنا لله
آن مبادا که شود سایۀ مهرت کوتاه.

*«بکم غیرُ کثیر» برگرفته از خطبۀ 180 نهج البلاغه: «أنا لصحبتکم قال و بکم غیر کثیر»( من از هم‌صحبتی با شما سیر آمده‌ام و در میانتان تنهایم).


  • سوما ..
۱۲
فروردين
یاد باد آنکه به صد شور در ایوان نجف
شوق‌آکنده و دلباخته، لبریز شعف

دست بر سینه و با پای ادب می‌رفتم
با حضور دل و لبریز طلب می‌رفتم

گفتمش آمده‌ام پر ز پریشانی‌ها
همه دردم به خدا درد ز ویرانی‌ها

آی مولای غریبان جهان دستم گیر
که به زنجیر ولای تواَم ای یار اسیر

من ندیده، به تو دل‌بسته و شیدا شده‌ام
بر سخن گفتنِ از حبّ تو گویا شده‌ام.

غیرتش شعله‌کشان هرچه که بودم را سوخت
گریه و ناله شدم، دیده و لبهایم دوخت

گفت انگار که «پروانه‌ترت می‌خواهم
بیخود و شیفته و دربه‌درت می‌خواهم

لب فرو بند و به‌جان، عاشق بی منت باش
دل ببُر از همه دنیا و مرا زینت باش

باید از خود شده و واله و بیدل باشی
که منم راه اگر رهرو قابل باشی

إنَّنی أُنصَبُ والله إلی الله مَفَرّ»
ها علی بشر، کیف بشر؟ کیف بشر؟

سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

آنکه محبوب رسول است و ولایت دارد
بر دل هرچه خداجوست عنایت دارد

کوثرش تشنۀ دیدار ولی الله است
صف به صف انس و ملک زائر این درگاه است

کعبه از شوق حضورش به دو نیم آمده است
چون علی از دَم آغاز، «قسیم» آمده است

سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

بیخودان را نبوَد هیچ مرادی جز یار
وای بر مدعیِ عاشقِ معشوق‌آزار


هیچ هیچم به خدا، هیچ‌ترین بندۀ تو
منِ شرمندۀ شرمندۀ شرمندۀ تو

هرچه هستم ولی از نوش تو من شیرینم
درد خوب است مرا چون که تویی تسکینم

سخت حیران تو حیران تو حیران تواَم
ای که سامان منی بی سر و سامان تواَم

سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

بک آنستُ، امیری و تولّیت بکَ
و شُغِفتُ بک حبا و تَهدَّیتُ بکَ

لیتنی اَعلَمُ ما منزلتی عندکمُ
أ فتُعرِضون عنّی بعد حبٍ عَلَموا؟

به نوای سحر فزت و رب الکعبه
نغمهٔ پرشرر فزت و رب الکعبه

به صفای حرمت، عطر خوش درگاهت
 به تن صف‌شکن و جان عدالت‌خواهت

به ولای تو که جز مهر تو محبوبم نیست
هیچ ذکری به جز از یاد علی خوبم نیست


سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

سمیه سادات، فروردین 97
  • سوما ..
۰۶
اسفند

درِ اول: دومین روزی است که در نجف هستیم. صبح ما را می برند به زیارت مرقد علامه امینی. دو دفعۀ پیش هیچ یک از کاروان‌ها ما را به زیارت مرقد این عالم بزرگوار که در ذهن و دلم جایگاه ارزنده‌ای دارد نبردند. مدیر کاروان که بس نازنین است و رفتاری پدرانه دارد، دری کنار مکان مرقد را نشان می‌دهد و می‌گوید کتابخانۀ علامه امینی است؛ بزرگ‌ترین کتابخانۀ شیعه که از کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی هم عظیم‌تر است؛ اما هیچ‌کس را به اینجا راه نمی‌دهند. می‌پرسم: شما مطمئنید که کسی را راه نمی‌دهند؟ می‌گوید بله، حتی  کاروان روحانیان که زمانی همراهشان بودم، نتوانستند داخل شوند؛ چه برسد به شما که خانم هستید و تعصب اعراب روی جنس زن بسیار زیاد است.

مرقد را زیارت می‌کنیم و پرپر می‌زنم برای دیدن کتابخانه. باز از مدیر می‌پرسم حالا نمی‌شود از مسئولانش بپرسید؟ شاید اجازه دادند. می‌گوید بالفرض که اجازه دهند، ببینی‌اش که چه؟ می‌گویم همین دیدن، خودش لبریزم می‌کند از لذت. دیدن کتاب و کتابخانه برایم همیشه پرشکوه بوده، چه برسد به اینکه بزرگ‌ترین کتابخانۀ شیعه باشد و متعلق به چنین بزرگمردی. بالاخره می‌پذیرد. همان موفع مردی دم در کتابخانه می‌آید. مدیر کاروان با لهجۀ عراقی می‌گوید: اینها دانشجوهای دانشگاه فردوسی‌اند و اغلبشان ارشد و دکتری دارند و دوست دارند کتابخانه را ببینند آیا اجازه می‌دهید؟ مرد، مسئول کتابخانه را که روحانی خوش قد و قامت مهربانی است صدا می‌کند. نامش شیخ حیدر است. در جواب درخواست ما قدری تامل می‌کند و می‌گوید: «تفضّل».

کتابخانه، بزرگ و باعظمت است. شیخ می‌گوید: علامه کتابها را از دورترین نقاط دنیا جمع‌آوری کرده. بسیاری کتابها نسخه‌های خطی هستند و بس گران‌سنگ. شروع می‌کنم با شیخ به عربی حرف زدن. از کار آنجا می‌پرسم، از قدمتش، از اینکه علامۀ امینی صاحب شعر هم هست یا نه. به او می‌گویم چقدر افتخار می‌کنم به دیدن چنین کتابخانۀ باعظمتی، مخصوصا که تا پیش از این، عکس  کتابخانه‌های بزرگ اروپا و آمریکا را می‌دیدم و با خود می‌گفتم کاش ما هم چنین کتابخانه‌هایی می‌داشتیم. او هم از رشته و  مقطع تحصیلی من و یکی دیگر از بچه ها که دکترای شیمی است و اصلیتش عرب عراق، سوال می‌پرسد. بعدتر ما را می‌برد به مرکز نسخه‌های خطی و آرشیو الکترونیکی. اتاقکی را نشانمان می‌دهد که روی پوست مار و پوست غزال چیزهایی نوشته شده و قرآنی را که منسوب به امام علی(ع) است از صندوقچه‌ای بیرون می‌آورد. هنگام اذان به پیشنهاد مدیر، نماز را پشت سر این شیخ دوست‌داشتنی و در مقبرۀ علامه امینی می‌خوانیم.


درِ دوم: به خادم حرم امام علی می‌گویم: می‌خواهم قبر مقدس اردبیلی را زیارت کنم. می‌گوید: والله ممنوع. قبر شیخ عباس قمی و بقیه را نشانم می‌دهد که برو آنجا. می‌گویم آنها را دفعه‌های قبلی که نجف بودم زیارت کرده‌ام اما هیچ وقت نشده قبر مقدس اردبیلی را زیارت کنم. باز همان عبارت را تکرار می‌کند. می‌گوید من مسئولم و نمی‌توانم به خانمها اجازه دهم. از همین جا به ایشان سلام بده. می‌گویم نه. من به مقدس اردبیلی ارادت ویژه دارم و دلم می‌خواهد نزدیک بروم. قدری نگاهم می‌کند و می‌گوید صبر کن تا مسئول بالادستی بیاید. بعد، اشاره می‌کند که برو و می‌گوید: «ولکن بسرعة». می‌روم و آنجا فاتحه می‌خوانم و چیزی به‌راز در کنار قبر نجوا می‌کنم.

درِ سوم: ورودی‌های بانوانِ حرم حضرت عباس را چندی است برای تعمیر بسته‌اند. روز اولی که وارد می‌شوم قدری می‌ایستم به امید آنکه فرجی شود؛ اما درها همچنان بسته است.

روز دوم یکی از بچه‌های کاروان می‌گوید: «دیشب با حضرت عباس قهر کردم. گفتم شنیده بودم که باب الحوائجید، که بامعرفتید. مگر بامعرفت‌ها در را به روی مهمان خود می‌بندند؟ همان موقع هیئتی از عزاداران فاطمی داخل حرم شدند که خانمهایشان مجوز ورود به قسمت آقایان داشتند. به خودم که آمدم، خود را لابه‌لای آنها و روبه‌روی ضریح ابالفضل(ع) دیدم، در حالی که جز شرمندگی چیزی نداشتم».

دلم می‌گیرد. رو به در بستۀ ضریح می‌گویم دیگران را راه می‌دهی و مرا نه؟! گمان می‌کردم غریبه نیستم. می‌دانید چه شبها در آرزوی در آغوش کشیدن ضریحتان به سر بردم؟ می‌دانید چه بی‌تابی‌ها در دوریتان کرده‌ام؟ اما نه، من قهر نمی‌کنم. برادرزاده که با عمو قهر نمی‌کند. برادرزاده التماس عمو می‌کند تا راهش دهد. مگر نه اینکه شما پروردۀ خاندان کرمید؟ مگر نه اینکه کریمید؟ کریم کِی در به روی مهمان می‌بندد؟ گمان می‌کردم برادرزاده، عزیزِ عموست. مرا اینجا کشانده‌اید تا راهم ندهید؟

روز سوم زیارت را رو به در بسته می‌خوانم. بعد، سر خم می‌کنم روی دفترچه‌ام و می‌نویسم:

تن بودم آمدم که عمو، جانِ من شود

دیدار او بهشت و گلستان من شود

اصلا نگفت: «سوی عمو پیش‌تر بیا

می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود»

شعر را رو به در بسته می‌خوانم به بغض. از جا بلند می‌شوم و قدری آن سوتر می‌ایستم؛ دور از جمعیت؛ سر گذاشته به شانۀ دیوار؛ چشم‌دوخته به زنانی که پشت در بسته با حضرت حرف دل می‌گویند. خانمی جمعیت را دور می‌زند و می‌آید پهلوی من. می‌پرسد: «درها را کی باز می‌کنند؟ می‌دانی من بعد از چند سال آمده‌ام زیارت؟» می‌گویم نمی‌دانم. من سه روز است اینجا هستم و درها بسته‌اند. دست می‌کشد به صورتم و می‌گوید: دعایم می‌کنی؟ با چشم‌های خیس نگاهش می‌کنم و می‌گویم چشم. دور که می‌شود دو خانم دیگر می‌آیند. مشابه همان گفتگوها تکرار می‌شود. رو می‌کنم به در بسته. می‌گویم اینها همۀ جمعیت را دور نزده‌اند که فقط از من بپرسند ضریح تا کی بسته است. تازه چرا من؟ منی که دور از جمعیت کنجی از دیوار ایستاده‌ام. اینها را فرستاده‌اید که بدانم تنها من نیستم که در حسرت دیدن ضریحتان بیتابم. باشد آقا، تسلیم. من ذره‌ای ناچیز در جمعیت دلدادگان شما هستم. آنها را دریابید. اگر مرا راه ندادید می‌گذارم به حساب خودی بودن. برادرزاده که از عمو نمی‌رنجد. اما شاید دیگران دل بترکانند.

شب وداع، با بچه‌های کاروان راهی زیارت ابالفضل می‌شویم. به در بسته نگاهی می‌اندازم و می‌گویم: دارم می‌روم آقا جان. لایق نزدیک آمدن ندانستی‌ام. دو رکعت نماز زیارت می‌خوانم هدیه به ام البنین. منتظر که کرامت کریمانۀ ابالفضل چگونه پاسخم می‌دهد. همان موقع یکی از دوستان با صورتی خیس از اشک جلو می‌آید و می‌گوید: همین جا بمان. شنیده‌ام می‌خواهند یک ساعت، قسمت آقایان را به خانمها اختصاص دهند. خبر بین خیلی از خانمها پیچیده. روبه‌روی ورودی اقایان، جمعیت خانم‌ها زیاد و زیادتر می‌شود. یکی دو خادم می‌کوشند خانم‌ها را پراکنده کنند. با ایرانی شکسته و نصفه‌نیمه می‌گویند خبری از زیارت نیست. دلتان را صابون نزنید. طاقت نمی‌آوردم. از آقایی که بی‌سیم دارد و انگار مسئول دیگر خادمهاست می‌پرسم: أ لا تُفتَحُ هذا الباب للنسوان؟ پاسخ می‌دهد: بله چند دقیقۀ دیگر باز می‌شود. می‌پرسم هر شب این ساعت در را به روی خانمها باز می‌کنند؟ می‌گوید: نه، فقط امشب است.

در باز می‌شود و جمعیت مشتاق خانم‌ها به سمت ضریح پر می‌گشایند. آنقدر هرکدام، ایرانی و عرب و پاکستانی و هندی مشتاق رفتن به زیارت‌اند که به دیگران مهلت نمی‌دهند. با چند قدم فاصله از ضریح می‌ایستم. می‌گویم دیدنتان از همین جا هم آب حیات است. ممنونم آقای کریم. آرام آرام جمعیت پراکنده می‌شود. در را فقط برای خروج از انجا باز گذاشته‌اند و دیگر اجازۀ ورود نمی‌دهند. ضریح نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. فرو می‌روم در مشبک‌های ضریح. حل می‌شوم در مهربانی و کرامت صاحب بارگاه.

وقت یک‌ساعتۀ خانم‌ها به پایان می‌رسد و همه را بیرون می‌کنند. شکرگویان به طرف در می‌روم. از خانم خادمی که کنار در ایستاده تشکر می‌کنم. تشکرم انگار چنان به جان و دلش می‌نشیند که در بغلم می‌گیرد و می‌بوسد.  بیرون می‌آیم و به چهره‌های پرحسرت زنانی که دیر فهمیده‌اند، که دیر رسیده‌اند و پشت میلهٔ حائل، برای لحظه‌ای زیارت التماس می‌کنند نگاه می‌اندازم. زبانم از شکر دیر نرسیدن و جا نماندنم عاجز است. دفترچه را بیرون می‌آورم و با اشک و شرم شعر را این‌طور اصلاح می‌کنم:

تن بودم آمدم که عمو، جانِ من شود

دیدار او بهشت و گلستان من شود

آهسته گفت: «سوی عمو پیش‌تر بیا

می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود».

  • سوما ..
۲۷
بهمن

و من به سوی محبوب و معشوقم بال گشودم....

  • سوما ..
۱۶
بهمن

مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی

تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی

از نـــالـۀ تــو بــوی بـقـــا مـی‌آیــــد

می‌نال در این پرده که خوش می‌نالی

(مولوی)


اسمم به عنوان زائر اصلی ثبت شد. برخی مسائلی که ممکن بود مشکل‌ساز شوند و مانع راه باشند نیز به همت رئوفانۀ آن بنده‌نوازان به بهترین شکل از سر راه برداشته شد.

دلم پرپر می‌زند برای بوسیدن ضریح امیر ملک دلم، برای آن بی‌قراریِ انتخاب بین بیش ماندن در حرم ابالفضل یا پر کشیدن به حریم حضرت دلبر، برای دو گنبد پهلوی هم در کاظمین، برای آن دو بزرگوارِ غریب سامرا و برای سردابش.


گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید...

حالا یازده روز تا وصال...


تجربه‌های شیرین دوستان را به جان پذیرایم تا یاریگرم شود برای بهرۀ بردن بشتر و نیکوتر.

  • سوما ..
۱۸
آبان

در دلم بود زائرت باشم

ناتمامم به تو تمام شود

در دلم هرچه  بی تو ناکامی است

به تولای تو به کام شود


در دلم بود کربلایی تر

جمعه ها را به ندبه برخیزم

از هجوم غروب و غربت و غم

سوی مهر حسین بگریزم


قطره قطره، فراتِ خون بشوم

موج بر موجْ «العجل تا یار»

رودی از تشنگیّ خود لبریز

تشنگیّ وصالِ آن دلدار


اربعین در میان جمعیت

رو به باب‌السلام بنشینم

السلام علی الحسین به لب

در جوار امام بنشینم.


گرچه بی‌شک به مهر خواهی گفت:

«اشتیاق تو را خریدارم»

منِ جامانده از زیارت تو

همچنان تا ابد بدهکارم


سمیه، اربعین 96



  • سوما ..
۰۹
مهر

دو جهان خم‌خانهٔ ماتم شد تو که تا افتاده‌ای از زِبرم
ز غمت می‌نالم و می‌سوزم که به دل از پیکر تو بترم

بنگر پاکوبی اسبت را، بهلم تا گرد برانگیزم
قدمی واپس قدمی پیشم، ره خود بر گِرد تو می‌سپرم

نه سر رفتن نه دل ماندن، چه کنم با پیکر صدچاکت؟
چه کنم بی تو؟ بروم؟ نروم؟ به دلی شرمندهٔ اهل حرم

سر و یال از خون تواَم رنگین بروم تا اشک عزیزانت
زَکیِ* لب‌تشنه خداحافظ...

                                تن بی مولا به چه رو ببرم؟


*زکی: از القاب امام حسین(ع)


  • سوما ..
۰۹
مهر

عالم دوباره رخت عزا پوشید

طبل و دمام و سنج و دهل در راه

هنگام سوگ‌ندبۀ عاشوراست

یا سیدالشباب سلام الله

 

کافرصداقتان جفا بر دوش

ظلمت‌چشان سفرۀ‌ اهریمن

گردن زدند رسم وفاداری

محبوس ظلم‌خانۀ بی‌روزن

این سو حماسه بود و جوان‌مردی

سوگ و غزل به حادثه ملحق شد

خورشید یاحسین درخشید و 

آن سو همه سیاهی مطلق شد

 

هنگام شور و هلهلۀ شیطان

قرآن به روی نیزه شنیدن داشت

افسوس که به دست خدا این بار

گل نه که باغ فاطمه چیدن داشت

 

هفتاد و دو ستارۀ نورانی

از آسمان روز دهم سر زد

ننگ‌آورانِ کوفیِ حرمت‌سوز!

اقبال از آشیان شما پر زد

  • سوما ..
۰۱
شهریور

مگر می‌شود یادم برود اولین باری که دیده به دیدار یار گشودم؟ مگر می‌شود فراموش کنم تپش‌های بی‌قرار دلم را که در قفس سینه ناآرام بود و وقتی به کربلا رسید کبوتر اهلی آن آب و خاک شد؟ یادم نمی‌رود که چطور نمی‌توانستم در هتل تاب بیاورم. خواب و خستگی بر من هجوم می‌آورد و همین که به هتل برمی‌گشتم و خستگی‌ام را روی تخت رها می‌کردم، شوق دوباره و دوباره دیدن حسین(ع) خواب را فراری می‌داد. هر ذزه‌ام هزار چشم شده بود برای گریستن. من دیگر این جسم سلولی نبودم. شوق بودم و درد، اشک بودم و لبخند، عشق بودم و آه. شب بی‌قرارتر از روز، روز بی‌قرارتر از شب می‌دویدم سمت حرم. یک تا سۀ شب، خلوت‌تر از همیشه بود. برای منی که با وجود نزدیکی به امام رضا در اغوش گرفتن ضریح و بوسیدنش آرزوی چندین ساله شده بود، دیدن خلوتیِ حرم، آن هم آن وقت شب شگفت بود. گاهی من بودم و دو سه نفر دیگر و حسین(ع). ضریح را در آغوش می‌گرفتم، چشم بر آن می ساییدم، پیشانی بر آن می‌گذاشتم، کلمه‌ها را از یاد می بردم. بی واژه سخن می‌گفتم که سخن گفتن دلدادگان، بی حرف و واژه است. این شعر محصول همان دوران است:


یک نفر گفته بود منتظرم

ما بخواهیم راه کوتاه است

شانه از بند و بارها بگشا

غزل‌آغوش وصل در راه است

 

یک نفر گفته بود نیت کن

رخت رفتن بپوش و زود بیا

یک نفر در دلم چه شوری ریخت

السلام علیکَ یا مولا

 

السلام علیکَ یا جدّی

یا حیاتی وَ رَوح رَیحانی

یا حبیبی و مالکَ قلبی

یا انیسی و رکنَ ایمانی

 

اشتیاقم به گریه می‌آویخت

خنده با خط خون، غزل سر زد

غمزۀ عشق بی‌قرارم کرد

ماه از پیشانی ازل سر زد

 

این منم با تو این‌قدَر نزدیک؟

گنبدت روبه‌روی چشمانم

باورم نیست؛ خواب می‌بینم؟

اشک در نزد تو می‌افشانم؟

 

این چه هنگامه‌ای است در قلبم؟

شور و غوغای عاشقی این است؟

هرچه هست این که در دلم جاری است

مقتدایم، عجیب شیرین است

...

آنکه اینجا نشسته است منم؟

مثل احوال من که اصلن نیست

حال و روزی نگفتنی دارد

حال او حال قبلِ رفتن نیست


آخر انگار جا گذاشته‌ام

در کنار تو تکه‌هایم را

روح من، جان من، دلم، هوشم

مانده در سرزمین کرب‌وبلا

 

ساعتی بود یا که ثانیه‌ای؟

لحظه‌ای بین خواب و بیداری

آی دختر تمام شد فرصت

در چه حالی؟ کجای این کاری؟

 

اشک آمد که ره زند سخنم...


چقدر دلم بهانۀ وصالی دیگربار می‌گیرد. چقدر دلم برای نشستن در حرم امیرالمؤمنین بی‌قراری می‌کند. چقدر دلم می‌خواهد باز بروم رو به ضریح امام بایستم و بگویم: مرد غریب کوفه شمایید؟ تمام شجاعت و حلم و صبر اینجا خانه دارد؟ آن که گفته بود: چقدر در میان شما تنهایم، گفته بود: أین عمار أین ابن تیهان، أین ذوالشهادتین، آن مرد که کلامش دل از کفم برده شمایید؟ 

  • سوما ..
۱۱
ارديبهشت

ای پسر نور سلامٌ علیک

سید عاشور سلامُ علیک

ای به تو آراسته عرش خدا

خوش به جهان آمده ای مرحبا

هستی تو مهر جهانتاب شد

عشق از این میکده سیراب شد

خُمّ دل از یاد تو لبریز شد

در قدح روح شکرریز شد

پرتوی از مهر تو در دل نشست

هرچه به جز دوست ز غیرت شکست

ای حرمت بارگه دلبری

وه که شکربارتر از شکّری

آیت حُسن است سراپای تو

محو شدم محو تماشای تو

سرِّ خدا، نوشِ مدامم تو باش

نور هدا، ماه تمامم تو باش

بر در تو آمده‌ام تشنه‌کام

کاش بیایی به علیک السلام

اردیبهشت 96

 

در روایتی شنیدم که کنیزی برای امام دسته‌ای گل به هدیه می برد و امام در جواب محبتش او را آزاد می‌کند. اینک من با چند کلمۀ ناقابل به پیشگاهش آمده‌ام. کاش به مهر بیکرانه‌اش مرا از بند خودم آزاد کند و از بندگی خود هیچگاه آزادم نکند.

  • سوما ..