شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱۸ مطلب با موضوع «یادداشت‌های شبانی» ثبت شده است

۱۱
آذر

1. منِ آن روزم را دوست ندارم. منی که کنار پیرزنی نحیف در اتوبوس نشسته بود و وقتی پیرزن خوابش برد و سرش افتاد روی شانۀ او، خودش را کنار کشید. منِ آن روزم بی‌وجدان و بی‌عاطفه و خودخواه بود. چطور دلش آمد خواب پیرزن را به هم بزند فقط به این دلیل که  سر بی‌آزار پیرزن، بر شانه‌اش سنگینی نکند؟ منِ آن روز هنوز شرمنده است؛ چون فرصتی که رفت، دیگر رو نمی‌کند. چون نفهمید؛ ارزش و عظمت آن لحظه را نفهمید. چون نالایق‌تر از آن بود که تکیه‌گاه و مأوای خستگیِ بنده‌ای عزیزکردۀ خدا باشد. از منِ آن روزم بسیار دل‌چرکینم.


2. این چندشنبه‌بازارهایی که گاه تاحدی منصفانه‌تر کالاها را می‌فروشند مصیبت‌اند. وقتی چیزی نمی‌خرم، مدام در ذهنم مرور می‌شود که اگر الان فلان وسیله را داشتم چقدر خوب بود. وقتی می‌خرم هی با خودم درگیرم که حالا راست‌راستی لازمم بود؟ حکایت سماور زغالیِ برنجی‌ کوچکی که امروز گرفتم حکایت همین کشمکش است. تا قبلش مُصر بودم که پولی اگر دستم رسید، بروم یک دانه خوبش را بگیرم و حالا که چند سالی است افتاده‌ام روی خط استفاده از محصولات ارگانیک، آب و چایم را سالم‌تر مصرف کنم. حالا که گرفته‌ام، هی با خودم کلنجار می‌روم کار درستی کردم بابتش پول دادم؟ البته از هزینه‌ای که چند وقت پیش‌ترش بابت خرید کرسی کرده‌ام کاملا رضایت دارم. کرسی کوچکی گرفته‌ام و گذاشته‌امش گوشه‌ای. نشستن زیرش صفایی ناگفتنی دارد. این هم عکس صبح جمعه‌ای که تنها بودم و طبق معمول تنهایی‌ها خودم را به قول دوستان تحویل گرفتم.




3. همین دیروز بود که سر کلاس برای بچه‌ها داشتم از ابو.الفضل ز.رویی می‌گفتم. همین دیروز بود که بخش انتهاییِ طنز ادبی را می‌خواندیم؛ چیزی که متاسفانه در اغلب کلاسهای فارسی عمومی مغفول است. نه اینکه استاد از آن غفلت کند؛ که متاسفانه کتابهای فارسی عمومی از آن تهی است. کلاس فارسی عمومی شده منبع پول‌سازی. هرکس اشعار و متونی گرد می‌آورد و کتابش می‌کند و از دانشجویانش می‌خواهد همان کتاب را برای ترم بخوانند. توانش را داشته باشد به بقیۀ مدرسان این درس هم زور می‌آورد که آن کتاب را تدریس کنند. راستش من تا به حال زیر بار کتاب نرفته‌ام. هر ترم خودم جزوه تهیه می‌کنم. کتابهای خوب هم در این زمینه هست؛ اما متاسفانه همه یا تاریخ‌محورند یا قالب‌محور. پنجاه شصت صفحۀ اول کتاب را پر کرده‌اند با نمونه‌های ادبیات خراسانی و اشعار مدحی و بهاریه‌ها و مانند آن یا اینکه همان مقدار اختصاص به قالب قصیده دارد که دربردارندۀ همین مضامین است. چیزی که حقیقتا به درد درس سه‌واحدی و در بعضی دانشگاه‌ها، درس چهارواحدی نمی‌خورد. من عقیده دارم بچه‌ها باید در این درس، لذت را تجربه کنند، خستگی‌هایشان را بتکانند، از نگاه خشک خواندن ادبیات برای تست زدن  فاصله بگیرند و حتی عاشقی جنون‌وار گذشته را لمس کنند. ایراد دیگر کتابها بی‌اطلاعی تدوینگر از کتابهای دبیرستان است. گاهی چندین صفحه از کتاب، همان شعر و متنهایی را دارد که بچه‌ها در دبیرستان هم داشته‌اند. برای همین هم ترجیح می‌دهم سختی را بر خودم هموار کنم و خودم جزوه تهیه کنم؛ جزوه‌ای که بر محور انواع ادبی باشد تا نمونه‌هایی از عاشقانه و غنایی بخوانند و نمونه‌هایی از ادبیات عرفانی. حتی عاشقانه‌های دیروز و امروز را با هم مقایسه کنند و فرق چشمگیر معشوق و عاشق را در گذشته و امروز دریابند. چندتایی از تعلیمی‌های شیرین‌تر و ملایم‌تر را بخوانند و بعضی شعر و نثرهای طنزی را که با آن بیگانه‌بوده‌اند بچشند. قالب هم معمولا در جزوه هست اما قالبهای جدید و قدیم نثر؛ مثل سفرنامه، خاطره، دل‌نوشته، نامه، داستان...

حالا دیروز رسیده بودیم به بخش آخر طنز و برای بچه‌ها از ابوالفضل ز.رویی و سبک نوشتنش در گل‌آقا می‌گفتم. هیچِ هیچ هم گمان نمی‌کردم خبر رفتنش را امروز بشنوم.


4. امام علی(ع): أعینونی بِورعٍ و اجتهادٍ و عفةٍ و سِدادٍ

مرا با این چهار یاری دهید: ورع(حساسیت به حرام خدا)، سخت‌کوشی و پویایی، خویشتن‌داری (مهار نفس در همۀ جوانب زندگی)، استواری و پایداری در راه.

شرم می‌کنم برای تمام مرتبه‌هایی که دست یاری علی را پس زده‌ام. شرمگینم که چنین ناچیز و ناجوانمرددلداده‌ای برای چنین عزیز و والاقدردلبری هستم. «حیف باشد که تو فخر من و من عار تو باشم».

  • سوما ..
۳۰
مهر
1. هنوز هم باورم نمی‌شود تلخی‌ها و دل‌آشوبه‌هایی که داشت به مرا به ته خط می‌رساند و به سقوط می‌کشاند، از سرم گذشته باشد. هنوز هم باورم نیست که زندگی روی خوبش را به من نشان داده باشد و هر روز آفتاب صبحگاهی گرم و مهربان در آغوشم بگیرد. اینکه نمی‌نویسم دلیلش شلوغی روزگار است نه شلوغی دل و جان و افکار.
نمی‌دانم اگر در آن لحظه‌های آخر و آن نهایت اضطرار دستم را نمی‌گرفت چه بر سرم می‌آمد. آخ که او چه بزرگ خدایی است و من چه کوچک بنده‌ای. 
باز هم می‌گویم که من به مهربانی امام رئوفم باور دارم. من به وعدۀ «انّا غیر مهملین لمراعاتکم» مهدی فاطمه ایمان دارم. می‌دانم حواسشان جمع شیعیان و حاجتمندان است. می‌دانم که دست خالی را خالی نمی‌گذارند و بر انسان‌های بی پشت و پناه، خود، پشت و پناه می‌شوند. هیچ چیز به قدر دعا و توکل و توسل، خیر را به آدم نزدیک نمی‌کند. 
دوستی دارم که بسیار دل‌پریش گرانی‌ها و اجارۀ خانه است. گفتم درست که انواع مشکلات جلوی راه ماست؛ اما مگر نه اینکه ولیّ امر ما مهدی فاطمه است؟ مگر نه اینکه خداوند تدبیر امور را به او واگذاشته؟ از او بخواه که هرقدر هم گرانی و فشار، اگر اراده کند گره‌های به دندان باز نشدنی را به اشاره‌ای می‌گشاید. نمونه‌اش گره کور زندگی من...

2. جمعه با دانشگاه رفته بودیم اردو. اردویش تاحدی خصوصی بود. چندتایی از استادان بودند؛ بعضی تنها و بعضی با زن و بچه. چندتایی از بچه‌های دکترا و ارشد و چندتا بچه‌های کارشناسی از انجمن علمی. همه هم ادبیاتی. استادم شب قبلش پیام داد که اردو میای؟ گفتم بله با کمال میل. بقیه را هم همین طوری دستچین کرده بود. 
همه تقریبا هم‌سنخ بودند. من بینشان احساس غریبگی داشتم. اگرچه دوستان خودم هم بودند. اینکه من تنها چادری و آرایش‌نکردۀ جمع بودم به کنار. مقصودم چیز دیگری است. جو زیادی صمیمی بود. یعنی از آن صمیمیت‌هایی که لودگی هم دارد. از آنها که بعضی‌ها تصور می‌کنند هرچه بیشتر عرف و شرع را زیرپا بگذارند، رشدیافته ترند. مثلا اینکه یکی از دخترها بزند زیر آواز و استاد همه را دور بزند تا برود و موهای دختر را نوازش کند، دیگران هم برای این سنت‌شکنی، دست بزنند و هورا بکشند. یا بیاید سمت من و روسری نستعلیقم را در دست بگیرد و بگوید: به‌به، شعر هوشنگ ابتهاج...
آخر اردو استاد چند نفری را صدا کرد که می‌دانست غزل‌سرا هستند. یکی‌شان من. گفتم ولی استاد شعرهای من متفاوت با این جمع است. گفت: خیالی نیست؛ خودت هم متفاوتی. 
خیلی تردید داشتم در خواندن شعر. نه اینکه از حرف و حدیث‌ها بترسم و پیش خودم بگویم معلوم نیست حالا درباره‌ام چگونه فکر می‌کنند. این چیزها برایم مهم نبود. دلم نمی‌خواست نام محبوبم را در هر جمعی ببرم. شعر قدیمیِ غیر آیینی هم داشتم اما خواستم اگر قرار به خواندم شد چیزی بخوانم که معرف شخصیت من باشد؛ خواستم تا لابلای شعرهای فمینیستی و کسانی که برای معشوقشان شعر می‌خوانند، من هم از محبوب و معشوق خودم بخوانم. این‌طورها شد که خواندم:

قرار است این اردوها ادامه پیدا کند. به همین شکل و چه‌بسا روزبه‌روز صمیمانه‌تر. آدمهایی که «خودشان» هستند آزرده‌ام نمی‌کنند. آنها که می‌کوشند هرچه بیشتر از خودشان فاصله بگیرند برایم دل‌آزارند. اینکه بگویم از این سفر رفتنها لذت می‌برم و خوش می‌گذرد؛ نه، حقیقتا خوشی چندانی برایم ندارد که هیچ فشار و خستگی روحی را هم ارزانی‌ام می‌کند. هم‌سفر  هم‌دل است که شیرینی سفر را به کامت می‌نشاند. 
حالا نمی‌دانم کار نیکوتر کدام است. اینکه مثل خیلی از مذهبی‌ها از چنین جمع‌هایی فاصله بگیرم و توی لاک خودم فرو بروم؛ یا اینکه به این دست آدمها نزدیک‌تر شوم و در جمع‌هایشان شرکت کنم و شخصیت خودم را داشته باشم؟ نمی‌دانم بندگی در کدام راه است؟ 
دوستان خوبی که اینجا را می‌خوانند اگر سخنی بگویند و نظرگاهی بنویسند، بسیار سپاس‌گزارشان خواهم شد.
  • سوما ..
۲۴
شهریور

1. محرم را دل‌تنگ بودم. دل‌تنگ یک‌دستیِ عزاداران حسینی در داغ عاشورا و سیاه‌پوشی؛ دل‌تنگ عاشورا خواندن؛ دل‌تنگ سر گذاشتن به دیوار تکیۀ اباعبدالله؛ دل‌تنگ عاشقانه گریستن بر حسین(ع).

محرم فرصتی است تا فارغ از اینکه که هستی و چه هستی فارغ از اینکه چقدر مانند من لغزان و سست‌پای راه حسینی، فارغ از همۀ قرب و بُعدها، فارغ از اینکه او مولا و آقاست، صمیمی، شیدا، سینه‌سوخته، عاشق، بی‌پرده و حجاب، شبان‌وار، صدایش بزنی و بگویی: حسین آرام جانم، حسین روح و روانم

و بدانی که به خدا قسم او آرام جان است و روح و روان، که نامش، یادش، محبتش حیات است و نجات.

چقدر خالی ام از کلمه در برابرت آقا، ای من فدای آقایی‌ات...


2. دزفول، شهر مادری، برای من پیوند اشک و لبخند است. دزفول با اندوه شرجی کوچه‌پس‌کوچه‌های تابستانش یادم می‌اندازد سالها انتظار و دلدادگی را، سالها تلخی و تنهایی را، سالها را، همۀ سالهای گذشته را...


3. من به قرارهای عاشقانه‌ام باور دارم؛ بزرگی صاحب رئوف بارگاه رضوی را باور دارم، نگاه و مهربانی بی‌دریغش را باور دارم. 

من به صحیفه معتقدم، به سطرسطر دعاهایش به کلمه کلمه‌ای که خواندم و نوشتم و شنیدم، به برکت کلام امام سجاد به خدا قسم معتقدم.

من به شهود و حضور امام عصر، امام حی و زنده ایمان دارم، به عنایتش به وعدۀ «انا غیر مهملین لمراعاتکم»ش...


صبحها که پنجره را رو به آفتاب می‌گشایم و اجازه می‌دهم نسیم پریشانم کند شیرینی آرامش بعد از طوفان را مزمزه می‌کنم و می‌گویم چه خوب که شما را دارم آقای رئوف؛ چه خوب که نعمت صحیفه با من است؛ چه خوب که امام عصرم در اوج غیبت، عین حضور است. 

خدایا چه بزرگ و شیرین نعمتی است مهری که ارزانی‌ام کرده‌ای؛ تو چه خوب خدایی هستی و من چه بد بنده‌ای برای تواَم. روزهایی که گذشت و سخت هم گذشت تو می‌دیدی ام که داشتم در ناامیدی و افسردگی سقوط می‌کردم؛ همان حالتی که بدترین گناهان است. آن حالت لعنتی که مدام انگار کسی می‌گفت بدبخت بیچاره تو کجا و قرب خداوند؟ تو کجا و محبت اهل بیت؟ تو هیچ نیستی و کمترین ارزشی نداری. بعد از این هم هیچ کدام از اعمالت پذیرفتۀ درگاه حق نخواهد شد. در اوج ناامیدی تنها تکیه گاهم تو بودی تا بگویم خدایا دستم را نگیری غرق شده‌ام «مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم». یا عماد من لا عماد له.


4. زمین برای زیستن دیگر مناسب نبود؛ شبیه این فیلم های هالیوودیِ پایان دنیا. باید می‌رفتیم جایی دیگر و تنها امکان بردن اندک‌توشه‌ی را داشتیم. به انبوه کتابهایم نگاه کردم. باید چیزی برمی‌داشتم که در باقی عمر، اگر نجات می‌یافتم، تنهایی و خلأهایم را پر کند. بعد قرآن را نهج البلاغه را و صحیفه را برداشتم و گفتم اینها برای تمام عمرم کافی است.


5. توی حرم بودم که زلزله شد. جمعیت زیادی از حرم فرار کردند تا از خطر فروریختن آوار در امان بمانند. عده‌ای دیگر که کم هم نبودند به سمت ضریح رفتند تا در کنار آن پناه گیرند. من هم در میانشان بودم. زلزله شدیدتر شد؛ جمعیت اطراف ضریح وحشت‌زده، آنجا را دیگر مأمنی مناسب نمی‌دانستند و به سمت بیرون گریختند. من اما بیشتر پناه بردم به ضریح. مشبک‌هایش را در مشت گرفتم. زلزله شدید و شدیدتر می‌شد و من و ضریح را با قوُتی که مانندش را سراغ نداشتم، تکان می‌داد. گفتم حتی اگر تمام حرم بر سرم آوار شود همین جا می‌مانم. چه بهتر که در کنار ضریح مولایم جان بدهم. بعد تکه زمینی که رویش بودم کنده شد و مرا مثل قطعه ابری سبک، با خود به پرواز درآورد. چند لحظۀ بعد نزدیک خانه به زمینم گذاشت؛ در حالی که زلزله تمام شده بود.

  • سوما ..
۱۴
تیر

1. می‌دانم که این تنهایی‌ها بی‌حکمت نیست، می‌دانم می‌خواهی بگویی یار تو منم. 

یارم تویی، پناهم تویی، مونسم تویی، چارۀ این دل بیچاره تویی. 

به بزرگی‌ات قسم که می‌دانم شکستن را می‌خواهی تا خودت با دست‌های خودت بسازی‌ام. تنهایی را می‌خواهی تا خودت همه کسم باشی؛ تا از دل این بی‌کسی‌ها یکی یکی کسانی را روانه کنی که بگویند ما حواسمان به تو هست؛ دانه دانه امید را خودت توی دلم بکاری؛ می‌دانم که خودت دست می‌گیری بالای سرم تا این همه سرگردان و بی‌پناه نمانم.

فقط تو از من راضی باش که از بدبندگی سخت می‌ترسم.


2. زنِ توی اتوبوس تند و تند تخمه می‌شکست و کف اتوبوس می‌ریخت. پشت سری‌ها هرچه می‌گفتند نریز خانم زشت است، گوش نمی‌داد. پلاستیکی از توی کیفم بیرون کشیدم و طرفش دراز کردم و گفتم: بفرمایید. عصبانی گفت که چی؟ گفتم پاکت خدمتتان نبود، من تقدیم کردم. گفت: دلم می‌خواد بریزم؛ مگر شهرداری دلش نخواسته کرایه ها رو افزایش بده؟ رویش را کرد سمت پنجره و سرگرم کار خودش شد. خانم پهلودستی لبخند تلخی به من زد. 

به او، جوری که زن تخمه‌شکن بشنود گفتم: همه ناراحتیم، همه پر از غصه‌ایم. اما این پوست تخمه‌ها را ماییم که می‌بینیم. یا رانندۀ بیچاره می‌بیند که از صبح تا شب جان می‌کند برای لقمه‌ای نان حلال. افزایش کرایه نه تقصیر من و شماست، نه تقصیر راننده. اگر ما هوای هم را نداشته باشیم، اگر ما در این تلخیِ روزگار با هم مهربان نباشیم، هیچ‌کدام از آن بالادستی‌ها شاید برایمان دل نسوزانند. به آن زن نگاه می‌کردم که همچنان رویش به پنجره بود اما دیگر تخمه نمی‌شکست.


3. اگرچه کم و پراکنده اما، اینجا هم می‌نویسم

  • سوما ..
۰۶
تیر

حالم عجیب بین حرف‌ها سرگردان است. با یک حرف به اوج آسمان می‌رسم و با یک حرف زیر آواری از غم مدفون می‌شوم. کسی که با حرفش دلی را به درد می‌آورد لابد رنج زیادی را دنبال خود می‌کشاند که ساده‌ترین متلک‌ها و کنایه‌هایش در تمام رگ و ریشه‌ات زهر می‌دواند. کسی هم که با یک حرف شادت می‌کند حتما تو را خوب می‌فهمد، روحت را قطره‌قطره، جرعه‌جرعه می‌شناسد، زمختی‌ها و نرمی‌هایش را، شتاب‌ها و کندی‌هایش را، رنگ‌ و بی‌رنگی‌اش را و لابد آنقدر خودش دریای ارامش  است که با آن حرف تو را از غرقاب غم به ساحل امن آسودگی می‌رساند.

حالم بین حرفها در چرخش و تغییر است. گاهی عمیق خوبم و گاهی عمیق بد. البته نه اینکه هر حرفی این خاصیت را برایم داشته باشد، نه. بعضی‌ها، درست آن بعضی‌ها هستند که می‌دانند چطور تو را لبریز از شادی کنند یا آن‌قدر زهر اندوه در کامت بریزند که در برابرشان پوست بترکانی و بگویی تسلیم، هرچه شما بگویید، هرچه شما بخواهید. آنی که حرفش درد را تا عمق استخوان به درونم می‌کشاند خوب می‌داند که حرف را کجا و چطور نشانه برود که از هم فروبپاشم، می‌داند کدام قطعه از پازل روی هم سوارشدۀ روحم را باید ضربه بزند که فرو بریزم.

فرومی‌ریزم، می‌شکنم، به هزار هزار هزار تکه... اما باز قطعه‌های شکستۀ خودم را جمع می‌کنم تا به دل صبر جوری کنار هم بچینمشان، شاید استوارتر، سربه‌زیرتر، پراندیشه‌تر. به خودم می‌گویم تمام می‌شود... آرام باش.

  • سوما ..
۱۴
خرداد

رمضان سختی را پشت سر می‌گذارم، و هی از خودم می‌پرسم چطور هنوز اینهمه امیدوارم و اینهمه دارم برای بعدهایم برنامه می‌ریزم. پاسخش البته به تو برمی‌گردد. به لطفی که همیشه بی‌دریغ است و من نمی‌بینم.

چه خوب که بازنویسی صحیفه را به من داده‌ای. چه نوشین شربتی است میان عرقریزان این روزگار. آنجا، آن فراز دعای اول صحیفه که امام سجاد(ع) تو را بر تمام نعمتهایی که بر دیگران بخشیده‌ای، بر همۀ گذشتگان و هم‌عصران و آیندگان، حمد می‌کند زنگ ذهن من شده. چه نگاه قشنگی است آنچه امام می‌گوید. چه شیوۀ مهربانانۀ خوشی است. دیشب وقت دعا، وقت قرآن روی سر گرفتنها، وقتی می‌دیدم چقدر خوشم از داشته‌های کسانی که می‌شناسم، گیرم که من محروم باشم، دلم می‌خواست سر بگذارم به آن فراز دعای صحیفه و لطف تو را بر نعمت هم‌نشینی با کلام مولایم اشک بریزم.

دیشب وقتی صدا می‌زدم یا انیس من لا انیس له، لبهایم وسط اشک به خنده می‌نشست که خدایا این منم، این بندۀ بی رفیق و مونس منم. چه خوش، اقبال و سعادتی است که تو رفیق و مونسم هستی

آخ که چه کوچکم در برابر لطف تو...

  • سوما ..
۲۰
ارديبهشت

دوستم راهی کربلاست. هزاربار آمدم پیام بدهم آنجا که رفتی از قول من به امیرالمؤمنین و پسران بزرگوارشان بگو: سمیه خسته است؛ قدر هزار زخم کاری، قدر هزار بار سنگین بر دوش، قدر هزار حرف و بغض نگفته و فروخورده...

آمدم بنویسم، دلم لرزید؛ چشمهایم به اشک نشست؛ دستم پس کشید از نوشتن. نگفتم خسته‌ام؛ نگفتم دلم کوه اندوه است؛ شرط ادب نبود. می‌دانی؟

نوشتم: آنجا که رفتی بگو برای همۀ مهر و لطفی که می‌فهمم و نمی‌فهمم ممنونم.

توی آبی سجاده‌ام غرق شدم و گفتم خدایا چطور به کسانی که همۀ عشق و زندگی من‌اند از حجم فشار و تنهایی‌ام بگویم؟ آخر رسم دلدادگی این نیست. اما بگذار به تو بگویم؛ چون تو آفریدگار و پروردگار منی.

تو ناشکری‌اش نشمار.

مولای یا مولای انت الرب و انا المربوب و هل یرحم المربوب الا الرب.


ز تو چون پوشم این راز نهانی؟

وگر پوشم تو خود پوشیده دانی


  • سوما ..
۲۷
دی

دوست نازنینی دارم که از سال 82 با هم دوست بودیم. در دورۀ کارشناسی یک سال جلوتر از من بود و در اخلاق و ادب و علم هزاران سال. ارشد و دکترایش را بی فاصله خواند. نه مثل من که چهار سال کارمند دانشگاه بودم و اجازة ادامه تحصیل نداشتم. چه خوب شد که استعفا دادم وگرنه حالاها باید درجا می‌زدم. بگذریم...

با این دوست بسیار عزیز همکار هم هستم و از این بابت به خود می‌بالم. گرچه سرشلوغی‌اش در تدریس و زندگی متاهلی و بچه‌داری بیشتر وادار به دورکاری‌اش کرده و فرصت با هم بودنمان را گرفته.

دوستم پایان نامه اش را شهریور دفاع کرد و حالا در جشنوارۀ فارابی مقام اول آورده است. عکسش را که کنار رئیس.جمهور دیدم، در گروه همکاران برایش نوشتم:

در مطبخ علم و فن بسی نان داری

از خنده و مهر هم نمکدان داری

بس مایۀ افتخار آقا حسن است

این عکس که در کنار ایشان داری


یکی از آقایان همکار در پژوهشکده هم خطاب به این دوست و نیز با اشاره به شعر من نوشت:


این مطبخ علم و فن که گویا سرد است

هرکس که به گرمی‌اش فزاید مرد است

همکار عزیز ما که چون درّ باشد

از علم و ادب دو مشت او پر باشد


هیچ گمان نمی‌بردم که این همکار قوّت شعر گفتن هم داشته باشد. رو نکرده بود تا به حال. من هم در جواب ایشان نوشتم:


در مطبخ شعر نان من گندم شد

نزد فضلا ذرۀ من هم گم شد

ما را چه به شعر چون بزرگان جمع‌اند

باز آن خرک از کره‌گی‌اش بی دم شد


افروخت شراره‌ای چو فوتش نکنیم

گل گشته چو توپ علم، شوتش نکنیم

دریاست پژوهشکده، یاران همه دُر

امید که دُر دَر دل حوتش نکنیم

  • سوما ..
۲۵
دی

عجیب است که با همین نیمه‌جانِ خسته و بیمار از صبح رفته باشی سر کار و هر لحظه‌اش در آرزوی ساعتی خواب پرپر زده باشی و غروب که رسیده‌ای خانه به خودت وعدۀ خواب سر شب تا صبح را داده باشی اما از قرار برگشتن مادر و پدر، گرفتار کارهای ریز و درشت مرتب کردن خانه شده باشی و بعدتر مهمان برسد و تا دیروقت هم بماند، این وسط هم هر وقت فرصت دست دهد بنشینی پای ویرایش برگه‌ها و داروهایت هم اساسی خواب‌آور باشند... اما ساعت یک که بالاخره می‌رسی اتاقت انگار اصلا این تو نبودی که این‌همه بیتاب ذره‌ای خواب بوده‌ای.

مریضی خیلی به‌آهستگی رو به بهبود می‌رود. توی این مدت یک بار آن‌قدر حالم بد شد که گمان کردم مرگم رسیده است. حس می‌کردم ریه‌هایم ملتهب شده و الان است که قفسۀ سینه را بشکانند. نفسم سخت می‌رفت و می‌آمد و همین که خواب بر من غلبه می‌کرد با احساس خفگی بیدار می‌شدم. با خودمم گفتم شاید وقت رفتن است. وضو گرفتم و رو به قبله خوابیدم و شهادتین را خواندم. اما خب، وقت رفتنم نبود هنوز... و دیر یا زود می‌رسد. بماند که تا صبح نتوانستم بخوابم و صبح دوباره رفتم دکتر و معلوم شد دکتر قبلی داروی اشتباهی تجویز کرده است.

بیماریِ سختی بود آن هم با آن اوضاع و احوال روحی... اما قطعا رزق بوده، خیر بوده، هدیه و لطف بوده. الحمدلله


پی‌نوشت:  سال گذشته از آغاز ایام فاطمیه تا ولادت حضرت زهرا(س) با خودم قرار گذاشتم قدری دربارۀ خطبۀ حضرت فاطمه بخوانم و قبل و بعدش را بدانم. قرار قشنگی بود و خیرهای زیادی در پی داشت. امسال نیت کرده‌ام یکی دو کتاب تحقیقی خوب را دربارۀ ایشان مطالعه کنم. اگر شده شبی یک صفحه. یکی از استادان تاریخ دانشگاه فردوسی سه کتاب معرفی کرده است. اولی را شروع کرده‌ام. امید که توفیق یارم شود تا انتهایش...

  • سوما ..
۲۱
دی

سرم سنگین است. تب و لرز دارم و گلو دردی که رمقی برایم نگذاشته است. پلکهایم انگار هزار کیلو شده‌اند و روی چشمهایم سنگینی می‌کنند. حوادث ریز و درشت این روزها از آنچه در کشور رخ داده تا آنچه گریبان خانواده را گرفته گنگ و مبهم توی سرم می‌چرخد.

...

فرشتۀ مرگ آمد و مادربزرگ را جوری برد که از خنده‌هایش، از مهربانی‌اش، از شوخی‌هایش، از شعرها و قصه‌هایش، از دعاهایش جز تخته‌سنگی بر جای نماند.

لب‌هایش همیشه به دعا برای من گشوده بود.

مادر که می‌شوی  غصۀ بچه‌هایت، درد بر دردت می‌افزاید. مادربزرگ که می‌شوی غصۀ نوه‌ها هم به آن قبلی ها اضافه می‌شود.

غصۀ من هم انگار جوری بر مادربزرگ سنگین امده بود که یا لبهایش به ناله و نفرینی باز بود که از این دختر بهتر...؟ یا به دعا پشت دعا برای من. دعاهایش حصار امن بود برایم. گیرم آنگونه که او می‌خواست به اجابت نمی‌رسید اما مطمئن بودم خیر و برکت زندگی‌ام است. اما حالا آن همه را از دست داده‌ام. راه دور بود و حتی نشد در خاکسپاری‌اش باشم. مادر را گفته بودند حال مادربزرگ بد است. برای همین زودتر خودش را رساند. من اگر می‌دانستم با مادر و پدر می‌رفتم. نمی‌دانستم. فردایش خبرم کردند و کار از کار گذشته بود. بلیت هواپیما هم گیر نیامد.

سرم سنگین است و کلمه‌ها را تار می‌بینم. فشارم هشت بود. بخشی‌اش به خاطر هول این حادثه است و بخشی‌اش برای تب و لرز و گلودردم. این میان به این می‌اندیشم که معادباوری چه اعتقاد قشنگی است. باور به اینکه عزیرت، عزیزانت برای همیشه از میان نرفته‌اند، بلکه به سرایی منتقل شده‌اند که تو هم دیر یا زود به آنجا خواهی کوچید. این باور آدم را آرام می‌کند.

حالا این وسط خبری هم هست که نور گرم و درخشانی است که می‌تواند تاریکی و سرمایم را برَماند. در قرعه‌کشی دانشجویی سفر به کربلا، اسمم به عنوان زائر ذخیره درآمده و امید دارم که زائر اصلی بشوم اگر خدا بخواهد.

  • سوما ..