شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱۵ مطلب با موضوع «یادداشت‌های شبانی» ثبت شده است

۱۴
تیر

1. می‌دانم که این تنهایی‌ها بی‌حکمت نیست، می‌دانم می‌خواهی بگویی یار تو منم. 

یارم تویی، پناهم تویی، مونسم تویی، چارۀ این دل بیچاره تویی. 

به بزرگی‌ات قسم که می‌دانم شکستن را می‌خواهی تا خودت با دست‌های خودت بسازی‌ام. تنهایی را می‌خواهی تا خودت همه کسم باشی؛ تا از دل این بی‌کسی‌ها یکی یکی کسانی را روانه کنی که بگویند ما حواسمان به تو هست؛ دانه دانه امید را خودت توی دلم بکاری؛ می‌دانم که خودت دست می‌گیری بالای سرم تا این همه سرگردان و بی‌پناه نمانم.

فقط تو از من راضی باش که از بدبندگی سخت می‌ترسم.


2. زنِ توی اتوبوس تند و تند تخمه می‌شکست و کف اتوبوس می‌ریخت. پشت سری‌ها هرچه می‌گفتند نریز خانم زشت است، گوش نمی‌داد. پلاستیکی از توی کیفم بیرون کشیدم و طرفش دراز کردم و گفتم: بفرمایید. عصبانی گفت که چی؟ گفتم پاکت خدمتتان نبود، من تقدیم کردم. گفت: دلم می‌خواد بریزم؛ مگر شهرداری دلش نخواسته کرایه ها رو افزایش بده؟ رویش را کرد سمت پنجره و سرگرم کار خودش شد. خانم پهلودستی لبخند تلخی به من زد. 

به او، جوری که زن تخمه‌شکن بشنود گفتم: همه ناراحتیم، همه پر از غصه‌ایم. اما این پوست تخمه‌ها را ماییم که می‌بینیم. یا رانندۀ بیچاره می‌بیند که از صبح تا شب جان می‌کند برای لقمه‌ای نان حلال. افزایش کرایه نه تقصیر من و شماست، نه تقصیر راننده. اگر ما هوای هم را نداشته باشیم، اگر ما در این تلخیِ روزگار با هم مهربان نباشیم، هیچ‌کدام از آن بالادستی‌ها شاید برایمان دل نسوزانند. به آن زن نگاه می‌کردم که همچنان رویش به پنجره بود اما دیگر تخمه نمی‌شکست.


3. اگرچه کم و پراکنده اما، اینجا هم می‌نویسم

  • سوما ..
۰۶
تیر

حالم عجیب بین حرف‌ها سرگردان است. با یک حرف به اوج آسمان می‌رسم و با یک حرف زیر آواری از غم مدفون می‌شوم. کسی که با حرفش دلی را به درد می‌آورد لابد رنج زیادی را دنبال خود می‌کشاند که ساده‌ترین متلک‌ها و کنایه‌هایش در تمام رگ و ریشه‌ات زهر می‌دواند. کسی هم که با یک حرف شادت می‌کند حتما تو را خوب می‌فهمد، روحت را قطره‌قطره، جرعه‌جرعه می‌شناسد، زمختی‌ها و نرمی‌هایش را، شتاب‌ها و کندی‌هایش را، رنگ‌ و بی‌رنگی‌اش را و لابد آنقدر خودش دریای ارامش  است که با آن حرف تو را از غرقاب غم به ساحل امن آسودگی می‌رساند.

حالم بین حرفها در چرخش و تغییر است. گاهی عمیق خوبم و گاهی عمیق بد. البته نه اینکه هر حرفی این خاصیت را برایم داشته باشد، نه. بعضی‌ها، درست آن بعضی‌ها هستند که می‌دانند چطور تو را لبریز از شادی کنند یا آن‌قدر زهر اندوه در کامت بریزند که در برابرشان پوست بترکانی و بگویی تسلیم، هرچه شما بگویید، هرچه شما بخواهید. آنی که حرفش درد را تا عمق استخوان به درونم می‌کشاند خوب می‌داند که حرف را کجا و چطور نشانه برود که از هم فروبپاشم، می‌داند کدام قطعه از پازل روی هم سوارشدۀ روحم را باید ضربه بزند که فرو بریزم.

فرومی‌ریزم، می‌شکنم، به هزار هزار هزار تکه... اما باز قطعه‌های شکستۀ خودم را جمع می‌کنم تا به دل صبر جوری کنار هم بچینمشان، شاید استوارتر، سربه‌زیرتر، پراندیشه‌تر. به خودم می‌گویم تمام می‌شود... آرام باش.

  • سوما ..
۱۴
خرداد

رمضان سختی را پشت سر می‌گذارم، و هی از خودم می‌پرسم چطور هنوز اینهمه امیدوارم و اینهمه دارم برای بعدهایم برنامه می‌ریزم. پاسخش البته به تو برمی‌گردد. به لطفی که همیشه بی‌دریغ است و من نمی‌بینم.

چه خوب که بازنویسی صحیفه را به من داده‌ای. چه نوشین شربتی است میان عرقریزان این روزگار. آنجا، آن فراز دعای اول صحیفه که امام سجاد(ع) تو را بر تمام نعمتهایی که بر دیگران بخشیده‌ای، بر همۀ گذشتگان و هم‌عصران و آیندگان، حمد می‌کند زنگ ذهن من شده. چه نگاه قشنگی است آنچه امام می‌گوید. چه شیوۀ مهربانانۀ خوشی است. دیشب وقت دعا، وقت قرآن روی سر گرفتنها، وقتی می‌دیدم چقدر خوشم از داشته‌های کسانی که می‌شناسم، گیرم که من محروم باشم، دلم می‌خواست سر بگذارم به آن فراز دعای صحیفه و لطف تو را بر نعمت هم‌نشینی با کلام مولایم اشک بریزم.

دیشب وقتی صدا می‌زدم یا انیس من لا انیس له، لبهایم وسط اشک به خنده می‌نشست که خدایا این منم، این بندۀ بی رفیق و مونس منم. چه خوش، اقبال و سعادتی است که تو رفیق و مونسم هستی

آخ که چه کوچکم در برابر لطف تو...

  • سوما ..
۲۰
ارديبهشت

دوستم راهی کربلاست. هزاربار آمدم پیام بدهم آنجا که رفتی از قول من به امیرالمؤمنین و پسران بزرگوارشان بگو: سمیه خسته است؛ قدر هزار زخم کاری، قدر هزار بار سنگین بر دوش، قدر هزار حرف و بغض نگفته و فروخورده...

آمدم بنویسم، دلم لرزید؛ چشمهایم به اشک نشست؛ دستم پس کشید از نوشتن. نگفتم خسته‌ام؛ نگفتم دلم کوه اندوه است؛ شرط ادب نبود. می‌دانی؟

نوشتم: آنجا که رفتی بگو برای همۀ مهر و لطفی که می‌فهمم و نمی‌فهمم ممنونم.

توی آبی سجاده‌ام غرق شدم و گفتم خدایا چطور به کسانی که همۀ عشق و زندگی من‌اند از حجم فشار و تنهایی‌ام بگویم؟ آخر رسم دلدادگی این نیست. اما بگذار به تو بگویم؛ چون تو آفریدگار و پروردگار منی.

تو ناشکری‌اش نشمار.

مولای یا مولای انت الرب و انا المربوب و هل یرحم المربوب الا الرب.


ز تو چون پوشم این راز نهانی؟

وگر پوشم تو خود پوشیده دانی


  • سوما ..
۲۷
دی

دوست نازنینی دارم که از سال 82 با هم دوست بودیم. در دورۀ کارشناسی یک سال جلوتر از من بود و در اخلاق و ادب و علم هزاران سال. ارشد و دکترایش را بی فاصله خواند. نه مثل من که چهار سال کارمند دانشگاه بودم و اجازة ادامه تحصیل نداشتم. چه خوب شد که استعفا دادم وگرنه حالاها باید درجا می‌زدم. بگذریم...

با این دوست بسیار عزیز همکار هم هستم و از این بابت به خود می‌بالم. گرچه سرشلوغی‌اش در تدریس و زندگی متاهلی و بچه‌داری بیشتر وادار به دورکاری‌اش کرده و فرصت با هم بودنمان را گرفته.

دوستم پایان نامه اش را شهریور دفاع کرد و حالا در جشنوارۀ فارابی مقام اول آورده است. عکسش را که کنار رئیس.جمهور دیدم، در گروه همکاران برایش نوشتم:

در مطبخ علم و فن بسی نان داری

از خنده و مهر هم نمکدان داری

بس مایۀ افتخار آقا حسن است

این عکس که در کنار ایشان داری


یکی از آقایان همکار در پژوهشکده هم خطاب به این دوست و نیز با اشاره به شعر من نوشت:


این مطبخ علم و فن که گویا سرد است

هرکس که به گرمی‌اش فزاید مرد است

همکار عزیز ما که چون درّ باشد

از علم و ادب دو مشت او پر باشد


هیچ گمان نمی‌بردم که این همکار قوّت شعر گفتن هم داشته باشد. رو نکرده بود تا به حال. من هم در جواب ایشان نوشتم:


در مطبخ شعر نان من گندم شد

نزد فضلا ذرۀ من هم گم شد

ما را چه به شعر چون بزرگان جمع‌اند

باز آن خرک از کره‌گی‌اش بی دم شد


افروخت شراره‌ای چو فوتش نکنیم

گل گشته چو توپ علم، شوتش نکنیم

دریاست پژوهشکده، یاران همه دُر

امید که دُر دَر دل حوتش نکنیم

  • سوما ..
۲۵
دی

عجیب است که با همین نیمه‌جانِ خسته و بیمار از صبح رفته باشی سر کار و هر لحظه‌اش در آرزوی ساعتی خواب پرپر زده باشی و غروب که رسیده‌ای خانه به خودت وعدۀ خواب سر شب تا صبح را داده باشی اما از قرار برگشتن مادر و پدر، گرفتار کارهای ریز و درشت مرتب کردن خانه شده باشی و بعدتر مهمان برسد و تا دیروقت هم بماند، این وسط هم هر وقت فرصت دست دهد بنشینی پای ویرایش برگه‌ها و داروهایت هم اساسی خواب‌آور باشند... اما ساعت یک که بالاخره می‌رسی اتاقت انگار اصلا این تو نبودی که این‌همه بیتاب ذره‌ای خواب بوده‌ای.

مریضی خیلی به‌آهستگی رو به بهبود می‌رود. توی این مدت یک بار آن‌قدر حالم بد شد که گمان کردم مرگم رسیده است. حس می‌کردم ریه‌هایم ملتهب شده و الان است که قفسۀ سینه را بشکانند. نفسم سخت می‌رفت و می‌آمد و همین که خواب بر من غلبه می‌کرد با احساس خفگی بیدار می‌شدم. با خودمم گفتم شاید وقت رفتن است. وضو گرفتم و رو به قبله خوابیدم و شهادتین را خواندم. اما خب، وقت رفتنم نبود هنوز... و دیر یا زود می‌رسد. بماند که تا صبح نتوانستم بخوابم و صبح دوباره رفتم دکتر و معلوم شد دکتر قبلی داروی اشتباهی تجویز کرده است.

بیماریِ سختی بود آن هم با آن اوضاع و احوال روحی... اما قطعا رزق بوده، خیر بوده، هدیه و لطف بوده. الحمدلله


پی‌نوشت:  سال گذشته از آغاز ایام فاطمیه تا ولادت حضرت زهرا(س) با خودم قرار گذاشتم قدری دربارۀ خطبۀ حضرت فاطمه بخوانم و قبل و بعدش را بدانم. قرار قشنگی بود و خیرهای زیادی در پی داشت. امسال نیت کرده‌ام یکی دو کتاب تحقیقی خوب را دربارۀ ایشان مطالعه کنم. اگر شده شبی یک صفحه. یکی از استادان تاریخ دانشگاه فردوسی سه کتاب معرفی کرده است. اولی را شروع کرده‌ام. امید که توفیق یارم شود تا انتهایش...

  • سوما ..
۲۱
دی

سرم سنگین است. تب و لرز دارم و گلو دردی که رمقی برایم نگذاشته است. پلکهایم انگار هزار کیلو شده‌اند و روی چشمهایم سنگینی می‌کنند. حوادث ریز و درشت این روزها از آنچه در کشور رخ داده تا آنچه گریبان خانواده را گرفته گنگ و مبهم توی سرم می‌چرخد.

...

فرشتۀ مرگ آمد و مادربزرگ را جوری برد که از خنده‌هایش، از مهربانی‌اش، از شوخی‌هایش، از شعرها و قصه‌هایش، از دعاهایش جز تخته‌سنگی بر جای نماند.

لب‌هایش همیشه به دعا برای من گشوده بود.

مادر که می‌شوی  غصۀ بچه‌هایت، درد بر دردت می‌افزاید. مادربزرگ که می‌شوی غصۀ نوه‌ها هم به آن قبلی ها اضافه می‌شود.

غصۀ من هم انگار جوری بر مادربزرگ سنگین امده بود که یا لبهایش به ناله و نفرینی باز بود که از این دختر بهتر...؟ یا به دعا پشت دعا برای من. دعاهایش حصار امن بود برایم. گیرم آنگونه که او می‌خواست به اجابت نمی‌رسید اما مطمئن بودم خیر و برکت زندگی‌ام است. اما حالا آن همه را از دست داده‌ام. راه دور بود و حتی نشد در خاکسپاری‌اش باشم. مادر را گفته بودند حال مادربزرگ بد است. برای همین زودتر خودش را رساند. من اگر می‌دانستم با مادر و پدر می‌رفتم. نمی‌دانستم. فردایش خبرم کردند و کار از کار گذشته بود. بلیت هواپیما هم گیر نیامد.

سرم سنگین است و کلمه‌ها را تار می‌بینم. فشارم هشت بود. بخشی‌اش به خاطر هول این حادثه است و بخشی‌اش برای تب و لرز و گلودردم. این میان به این می‌اندیشم که معادباوری چه اعتقاد قشنگی است. باور به اینکه عزیرت، عزیزانت برای همیشه از میان نرفته‌اند، بلکه به سرایی منتقل شده‌اند که تو هم دیر یا زود به آنجا خواهی کوچید. این باور آدم را آرام می‌کند.

حالا این وسط خبری هم هست که نور گرم و درخشانی است که می‌تواند تاریکی و سرمایم را برَماند. در قرعه‌کشی دانشجویی سفر به کربلا، اسمم به عنوان زائر ذخیره درآمده و امید دارم که زائر اصلی بشوم اگر خدا بخواهد.

  • سوما ..
۱۵
آبان

من اهل سکوتم، همان قدر که اهل کلمه‌ام. شاید حتی بیش از کلمه، آدم سکوتم. طبیعت را برای یکی شدن با سکوت و آرامشش دوست دارم؛ برای آنکه پر است از نشانه‌های قدرت پروردگار، برای فرمان «سیروا فی الارض» و برای گریختن از تمام جلوه‌های زندگی مصنوعی و آدم‌مصنوعی‌ها.

کویر رفتم تا سکوتش را تنفس کنم و از صدای بوق و آزیر موتورها و ماشینها و فریادهای مردم و چه و چه بگریزم. همراهان اما جور دیگری بودند. آمده بودند تا طبیعت را به رنگ خودشان دربیاورند، تا سکوت طبیعت را با جیغ ها و هلهله ها و صدای بلند ضبطی که از شهر اورده بودند بشکنند. طبیعت را نه برای لذت بردن، که برای سلفی گرفتن و پر کردن اینستا از عکسهای جورواجور و فیلمهای شترسواری و غلت زدن در ماسه‌زار می‌خواستند. سعی هم کردم حتی دور خودم جمعشان کنم تا با هم جای خالی سلوچ بخوانیم و برایشان فال حافظ بگیرم. لحظاتی به فالهای حافظ دل دادند و بعد باز دویدند سمت هم‌صدا شدن با دری‌وری‌های هرچه خواننده دوزاری است. با مزخرفاتی که نه وزن و قافیه دارد و نه محتوا. اندوهشان نیز این بود که چرا اینترنت آنتن نمی‌دهد و این دو سه روز از تلگرام و اینستاگرام و دنیای مجازی دور مانده‌اند. دلم می سوخت برایشان. برای اینکه درکشان از لذت و شادی این‌همه کوچک است. برای اینکه شادی‌شان چنان کوچک است که با دور شدن از فضای مجازی و صدای آهنگ و بزن و بکوب و شوخی‌ها نه‌چندان دلچسب، عیششان طیش می‌شود و نوششان نیش.

بین انها من غریب بودم. نه اینکه غریبه باشم، که غریب و عجیب بودم. یکی دو تا عکس محض یادگاری بَسَم بود. رغبتی به مجازها نیز نداشتم. آمده بودم در طبیعت بکر تا از هرچه مجاز و مصنوع است دور بمانم. آنها اما نه. خودشان هم اعتراف می‌کردند همۀ حواسشان به عکس و فیلم بوده و لذتی نبرده‌اند. دور هم که می‌نشستیم، شوخی‌هایشان هیچ رنگی از شرم و فکر به خود نداشت. به چیزهایی می‌خندیدند که حتی در تصور من اندیشیدن نهانی به آن پر از خجالت بود و ذره‌ای هم خنده‌آور نبود.

هر بار که در میان مردم قرار می‌گیرم بیشتر احساس ناهمجنس بودن می‌کنم. من عوض شده‌ام یا آدمها رنگ باخته‌اند؟ احساسی شبیه «پاتما» دارم در انیمیشن پرنسس وارونه. حس می‌کنم جاذبۀ زمین برای من وارونه عمل می‌کند و هر لحظه است که به مکانی دور و ناشناخته در میان آسمان سقوط کنم. «ایجی»ای هم در کنارم نیست تا دل به حضورش خوش کنم و در کنارش تعادل از دست رفته را بیابم.

شب در اتوبوس، راه برگشت را به بیابان‌های تنهای میان راه چشم دوخته بودم؛ به همان‌ها که هیچ‌کس میل عکس گرفتن با آنها را ندارد و تنهای تنها زیر اسمان خدا رها شده‌اند؛ همان سینه‌های سوزان پرترکی که هربار هنگام رفتن به دانشگاه بیرجند و بازگشتن از آن مونس غربتم بوده‌اند. همان‌ها که بارها اشکم را از پشت شیشۀ اتوبوس در دل تفتیده‌شان آه کشیده‌ام. تمام راه برگشت به این بیابانهای خشک و تنها نگاه می‌کردم و دوباره و دوباره می‌فهمیدم هیچ پدیده‌ای در طبیعت خدا، به اندازۀ همین بیابانهای متروک و زخم‌خورده تجسم احوال من نیست.
نگاه می‌کردم به بیابانها و هر بار به زبانم می‌آمد که کاش لااقل یک نفر... کاش یک همدم، یک هم‌نفس بود... هربار بغض، حرف را تا زبانم می‌کشاند و بعدتر باز می‌دیدم همین را که قاتی این ادمها نیستم خوشتر دارم. می‌دیدم پناه آوردن به «الهی و ربی من لی غیرک» را از هر حضوری عزیزتر دارم.

عزیزترین دلدار، تو مرا همراه باش. یا انیس من لا انیس له، یا رفیق من لا رفیق له تو روشنایی‌بخش و گرمای روزگارم باش. اگر تنهایی را برایم می‌پسندی چون جان شیرین می‌خواهمش؛ خیالی نیست اگر دیگران عجیب بپنداردم؛ اگر شبیه دغدغه‌هایشان نباشم. من برای اینکه باورهایم را از دست ندهم تاوان زیاد داده‌ام. خیلی‌ها به دردها و دغدغه‌هایم خندیده‌اند. از همان وقتهای صف غذای کارشناسی بگیر که حاضر نمی‌شدم حق دیگران را نادیده بگیرم و بی‌نوبت برای دوستانم غذا بگیرم و بعدتر پچ‌پچه‌ها را پشت سرم می‌شنیدم که سمیه چه جانمازی آب می‌کشد، تا آن ظلمات هشت‌سالۀ کُشندۀ پرتحقیر و تا همین حالا که این قوم و آن خویش از فرط دلسوزی و محبت می‌خواهند نگاهم را به زندگی عوض کنند. برایم مهم نیست دیگران چگونه قضاوتم می‌کنند. تلخی این تنهایی مرا شیرین است فقط اگر... اگر مرا به خوب بندگی کردن راه دهی. می‌خواهم خوبِ تو باشم مهربان یار.

می‌ترسم بمیرم و بندگی نکرده باشم.


«اللهم فصل علی محمد و آله و حبِّب الَیَّ ما رَضیتَ لی» 

خداوندا بر محمد و خاندانش درود فرست و آنچه را برایم می‌پسندی محبوبم بگردان.

فرازی از صحیفۀ سجادیه


پس‌نوشت:
1. صحیفۀ سجادیه صحیفۀ عشق و زندگی است. دل‌دل می‌کنم تا اربعین برسد و باز یک دهه پای شرح استادم از صحیفه بنشینم و خوشه‌چین سفرۀ امام سجاد(روحی فداه) باشم.


2. پروردگارا، می‌شود اسمانت مهربان‌تر شود و باران ببارد؟ دلم بارش یک‌ریز باران می‌خواهد. می‌ترسم لذت پاییز ناچشیده به زمستان خشک و عور برسم که باز هم اسمانش از باریدن دریغ می‌ودرزد.

  • سوما ..
۱۱
آبان

دیروز و امروز را کویر مصر بودم. با اردوی جهاد دانشگاهی همراه شدم.می‌دانم صفر وقت سفر نیست. به قصد خوش‌گذرانی نرفته بودم. می‌خواستم در سکوت کویر حل شوم. همیشه آنچه از بیابان دیده بودم سینه‌ای پرترک بود. دیروز اما کویر، همه‌تن تپه‌های پرماسه بود، لغزان و روان. می‌خواستم آسمانی را ببینم که کودکی‌هایم را پر کرده بود. شب رصد، خوش شبی بود. اینکه عیوق را در میان ستارگان بشناسم و بدانم که برخلاف دیگر ستارگان که مایل به راست حرکت می‌کنند، حرکت او مستقیم و از بالای سر است و بفهمم چرا سعدی از میان این همه ستاره، او را برگزیده تا جایگاه بلند و والای خود را وصف کند:

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرت به جان رسید و به عیوق بر شدم

اینکه سها را ببینم و بدانم چرا نشانه از لبهای کوچک و غنچه‌ای است که در گذشته معیار زیبایی بوده:

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سها لب، مشتری غبغب، هلال ابروی و مه‌پیکر

اینکه بدانم ویژگی سهیل فقط گاه به گاه ظاهر شدنش نیست، بلکه همان گهگاه هم فقط در بعضی افق‌های جغرافیایی ظاهر می‌شود، مثلا در آسمان مشهد هیچ‌وقت ظاهر نمی‌شود و افزون بر این، بعد از خورشید و شباهنگ، پرنورترین ستارهٔ کهکشان است، اینکه شباهنگ و شعرا و همهٔ ستارگان نقش‌آفرین در ادبیات را بشناسم و با صورت‌های فلکی آشنا شوم، تجربه‌ای بسیار شورانگیز بود. دیدن مشتری، زحل، یکی دو سحابی و نیز کهکشان راه شیری و آندرومدا، ذوقی دیگر در جانم ریخت. 

اما قشنگتر از همه وقتی بود که خیره به آسمان می‌اندیشیدم  این همه ستاره و قمر و اخترک، حدود دویست میلیارد کهکشانی که تاکنون حدس زده‌اند، وجب به وجب آسمان، تمام الکترونها و نوترونها، تمام آنچه دانسته‌اند و هرچه که هنوز در کشفش حیران‌اند، بهانهٔ هستیِ این همه وجود نازنین رسول الله است...

و تازه، این هنوز فلک اول است.

  • سوما ..
۱۲
مهر

معمولا اهل نق زدن نیستم. گاهی که خستگی فشار می‌آورد و در همان لحظه اندوهم را روایت می‌کنم، یکی دو ساعت بعدترش یا یکی دو روز بعدترش به آن اندوه و آن نوشته می‌خندم.
حیف نیست شش ماه تمام در غار خواب باشم؟ حیف نیست زیبایی دل‌انگیز پاییز را نبینم؟ خرس قطبی لذت مچاله شدن زیر پتو در هوای سرد را چه می‌فهمد؟ یا لذت دیدن لبخند کودکی که توی اتوبوس، در اداره، در خیابان، در روضه و در هرجایی از این دنیا دلش می‌خواهد پشت چادر مادرش با تو قایم باشک بازی کند و  دلت را ببرد؟
درست است که خواب را دوست دارم و هنگام غصه هیچ چیز برایم مثل خواب آرام‌بخش نیست؛ اما نه اینکه شش ماه تمام خواب باشم و صبح به صبح صدای اذان شریف حسین را از گوشی‌ام نشنوم و شیرینی طلوع آفتاب را درک نکنم.

دیروز گمانم زیادی خسته بودم. ساعت دو، بدترین ساعت برای برگزاری کلاس است. بعد از نهار است و معمولا همه خسته‌اند و خواب‌آلود. هوا هم که متغیر است و بچه ها یا از گرمای هوا شکایت می‌کنند یا از سرمایَش.

کلاس هم پنجاه نفره است. مجبورم برای اینکه حواسم به آخر کلاس هم باشد سر پا بایستم.

خسته بودم، خواب هم بر من غلبه کرده بود، کفشها هم تازگی پاهایم را می‌زند، خیر سرم کفش طبی گرفته بودم. یک ساعت و نیم در همان حالت سر پا بودم. سوالهای عجیب و غریب دانشجویان، چی چی گفتن‌هایشان بعد از هر توضیح، پرسیدن اینکه «الان برای امتحان چطور باید به همچین چیزی جواب دهیم؟»، توضیح هزاربارۀ من که «امتحان پایان ترم 5-6 نمره بیشتر ندارد  و اصل برایم فعالیت‌های سر کلاس است» و سوالهای دانشجویان دوباره ودوباره که خب حالا امتحان چطور است و چطور بنویسیم، همه مرا آزرده بود.
باید با حوصله یکی یکیِ آنها جواب می‌دادم و بعضی حرفها را دوباره و دوباره تکرار می‌کردم.
بعد از کلاس، خستگی‌ام را اینجا تکاندم.
لذت معلمی به همین است که اتفاقا آن دانشجوهای ادبیات نچشیده را مشتاق ادبیات کنی. تقصیری ندارند؛ دو سه سالی خود را در خانه حبس کرده‌اند تا با رتبۀ خوبی در دانشگاه خوبی قبول شوند. تمام این سالها همه چیز را فقط به نیت امتحان خوانده اند و فعالیت کلاسی برایشان بی معناست. وظیفۀ معلمی من است که کمکشان کنم از خوی و خصلت دبیرستانیشان دور شوند.

صد سال هم حاضر نیستم سمیه‌سادات بودنم را با خرس قطبیِ خپلِ خوابالو عوض کنم.


  • سوما ..