شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

جاده هایی که در من خمیده اند...

دوشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۰۸ ق.ظ

نوشتن برای هیچ‌کس

گاهی هیچ بهانه ای برای نوشتن نداری، هیچ مخاطبی هم توی سرت نیست که برایش بنویسی اما باز یک چیز توی دلت تو را می کشاند سمت کلمات. اصلن همین که هیچ بهانه ای برای نوشتن نداشته باشی، خودش بزرگ‌ترین بهانه است.

سحری را آماده کرده بودم. سر گذاشتم که یک ساعتی بخوابم ولی خواب هایم آشفته بود. بیدار که شدم یک بغض وحشی بی قرار، داشت خفه ام می کرد. یادم افتاد به حرفی که سرشب بدجور دلم را شکانده بود و من هیچ نگفته بودم فقط لبخند زده بودم و سکوت را جای هر حرفی نشانده بودم.

این جور وقتها بیشتر از همیشه دلم هوای رفتن می کند. نه که جای خاصی برای رفتن داشته باشم، نه، ولی خودِ رفتن قشنگ است. توی جاده بودن و تکیه دادن به سیاهی پشت پنجره قشنگ است. تا صبح بیدار ماندن و فکرکردن به اینکه تو تنها مسافر بیدار اتوبوسی حس غمگین قشنگی دارد. من شبهای زیادی را توی جاده های تو در تو بوده ام. راه پانصد کیلومتری خانه تا دانشگاه را سالهای زیادی رفته و برگشته بودم. شبهای زیادی چشم دوخته بودم به کویر و فکر کرده بودم دل کویر چقدر مثل دل من است: زخمی اما صبور، خسته اما خوشبخت...

توی اتوبوس‌سواری های آن سالهایم خیلی ها کنارم نشسته بودند و گاهی ساعت های طولانی از غصه هایشان حرف زده بودند:

دختری که قرار بود زن دوم یک مرد بشود؛ زنی که معلم یک شهر دور بود و روزگار نگذاشته بود بفهمد راه درست زندگی آن است که هشت سال دوری را به جان بخرد و خرج زندگی بچه هایش را بفرستد، یا اینکه کنار همسر و بچه هایش توی مشهد بماند و شاهد نداری هایشان باشد؛ دختری که سه سال تمام پای پسری نشسته بود که به دختر گفته عشق اول و آخر زندگیش اوست و بعد، بعد از سه سال پسر کارت عروسی اش با یک زن دیگر را برای دختر می برد و او را با انبوهی از بیچارگی رها می کند؛  زنی که مدام به شوهرش تلفن می‌زد و هربار که صدای فریاد شوهرش را می شنید که به چه حقی به من زنگ می‌زنی، و بعد تماس زنش را قطع می‌کرد، به من می گفت مطمئنم بازم با کسیه دفعه‌ی پیش هم همینطور بود؛ زنی که توی یک شب بارانی در انحراف ماشین از مسیر اصلی برادرش را از دست داده بود و از جاده و شبهای بارانی بدش می آمد...

دوست داشتم امشبم را توی جاده می‌گذراندم و به صندلی خالی کنارم نگاه می کردم و فکر می‌کردم دوست ندارم جز تو کسی خالیِ صندلی کنارم را پر کند...

 دوست داشتم امشب، تو مسافر جاده هایی می بودی که در من خمیده اند. دوست داشتم می‌رسیدی به من و میگفتی مقصدم همینجاست؛ نه اینکه رهگذر باشی و خستگی که گرفتی، سمت جاده های دیگری رو بگردانی و بروی...

 

  • ۹۲/۰۵/۰۷
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">