شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

روز ازدواج

سه شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۵۸ ب.ظ
هیچ عزیزم، سلام
یادم هست خیلی سال پیش نوشتنهایم برایت شروع شد. آن سالها دنبال اسمهایی برایت میگشنم. آسو، رایکا، هامون... اما بعدتر دیدم قشنگی بودنت به همین است که بی‌نام باشی که هیچ من باشی و من با تو راحت‌تر از هر انسان غیر معصومی سخن بگویم. اینکه برایت می‌نویسم فقط دلیل نیازم به مخاطبی ثابت است که گوشم باشد و محرم رازم و مونس دردهایم و هم‌خندۀ شادیهایم و هم‌پیالۀ اشکهایم؛ مخاطبی که با خیالش خوش باشم و تنهایی‌ام را به گرمای حضورش برکت ببخشم. تهِ تهِ همۀ خواستنهایم هر بار به تو، به هیچ.کس رسیده‌ام.
یادم هست چندین سال پیش سریالی پخش می‌شد به اسم «و خداوند عشق را آفرید» در یکی از قسمتهایش دختر جوان لالی(شقایق دهقان) برای پیرمرد ثزوتمندی کار میکرد. چند وقت بعد پیرمرد مرد و دختر آوارۀ خیابان و بیابان شد. گوشه‌ای دور از شهر، مردی خانۀ کوچک فقیرانه‌ای داشت که در آن لباس عروسی در برابر مرد بود و نقاشی صورت دختری روی یقۀ لباس بود؛ انیس تنهاییِ مرد. مرد به تصویر می‌گفت: دعا کرده‌ام خداوند به تو جان بدهد. بعدترش دختر جوانِ آواره به آن کلبه رسید و مرد او را در حالی دید که لباس عروس بر تن داشت وبه جای تصویر نشسته بود.
حالا حکایت من است وقتی با تو حرف می‌زنم.
راستش هرچه فکر میکنم می‌بینم من از زندگی چیز زیادی نخواستم. تمام رویایی نوجوانی‌ام را مردی پر کرده بود که بشود در کنارش حیات طیبۀ قرآنی را تجربه کرد. کسی که مؤمن و بااخلاق باشد و من به هر لیوان آبی که دستش می‌دهم، هر لقمه غذایی که در برابرش می‌گذارم، هربار که وقت رفتنش بدرقه‌اش می‌کنم، یا وقت برگشتنش که به پیشوازش می‌روم، باور کنم دارم در حال عبادتم. می‌خواستم دردها را با تمام تلخی و سختی‌اش دونفره پشت سر بگذاریم؛ که هر بار دلش از دنیا می‌گیرد دلدارش من باشم، به صبر تشویقش کنم، ارام جانش باشم، برایش زبان بریزم.
توقعم از زندگی یک پنجره بود رو به افتاب، یک دوستت دارم عاشقانه و دو استکان چای دم کشیده. همین قدر ساده و دست نیافتنی.
آن روزها گمان نمی‌کردم رؤیاهای من فقط رؤیا باشد و هیچ شباهتی با واقع نداشته باشد. حتی گمان نمی‌کردم این همه حدیث و روایت و آیه دربارۀ حیات طیبه، از آنِ دیگران باشد و من هیچ سهمی از آن نبرده باشم.
پراندوه‌تر و تلخ‌تر آنکه آدمی که معقول و منطقی و به دنبال همان حیات طیبه تن به دونفره بودن داده، اگر زندگی‌اش به روال معقول پیش برود دیگران هم او را پذیراترند. اما وای بر اینکه زندگی، نه اینکه طیبه نباشد، که اصلا زندگی نباشد... آن وقت نه فقط زندگی نکرده‌ای و شاید دیگر هم نتوانی آن حیات را، ان شکل شیرین زندگی را داشته باشی، که حرفها و نیشترها و زخم زبانها هم دست بردارت نیست.
حتی دوست داشتم به جای کسی باشم که همسرش در حادثه ای میمیرد. آن طوری حرف و حدیثها خیلی کمتر است، اگر هم باشد بعد از شش سال دیگر دست از سرت برداشته اند، غیر از آن، محبوبی هست که در سرایی دیگر انتظار دیدارش را بکشی و با خیالش خوش باشی. گاهی که خاطرات همسران شهدا را می‌خوانم به حالشان غبطه می‌خورم. با تمام سختیهایشان، حاضرم جایم را با ایشان عوض کنم. می‌دانی چه می‌گویم؟ دوستی داشت مادرم که دو پسرش خلافکار شدند و محکوم به اعدام؛ اما دو نوه اش که در خانۀ او بزرگ شدند، به شهادت رسیدند. وقت شهادت آن دو نوه مدام شکر خدا میکرد و میگفت به من تسلیت نگویید، تبریک بگویید که همچین فرزندانی داشته ام.
می‌دانی؟ اگر آن حال تلخ را نچشیده باشی، این حال شیرین را هرگز درک نمیکنی.
خیالی نیست؛ از ما که گذشت.

راستی دیروز توی بانک، تلفن مرد کناری زنگ خورد. شصت به بالا نشان می‌داد. نگاهم ناخواسته به صفحۀ گوشی‌اش افتاد که نوشته بود: همسر2. گفتم خوب است دیگر، به انجا رسیده‌ایم که برای مرد، همسر، دیگر نه عزیزم و جانم و عمرم، که شماره‌بندی بشود. یک و دو و سه داشته باشد؛ نه اسمی، نه محبتی نه کلامی عاشقانه...

پ.ن: اگر به خانه‌هایتان کمتر سر می‌زنم یا فرصت نمی‌کنم بنویسم، به حساب بی‌توجهی‌ام نگذارید. دعا کنیداین روزهای پرتلاطم قدری بر من ارام‌تر شود تا باز هم میهمانتان بشوم.
  • ۹۷/۰۵/۲۳
  • سوما ..

نظرات  (۵)

چشم ها را باید شست...شاید خط دوم همسرش بوده ! :)
پاسخ:
این هم حرفی است
  • محبوب حبیب
  • سلام سمیه جان
    خوبی؟
    متاسفم که هنوز زخم زبان های آزاردهنده برایت وجود دارند. شاید اگر تکرار شونده است بهتر باشد یک حرفی در جواب بگویی شاید خاتمه پیدا کند. ناراحت میشوم که اینقدر حرفها وجود دارند در صورتی که تو تقصیری نداشتی. 
    صمیمانه از خداوند طلب میکنم رویای زیبایت به زوی محقق شود که برای خدا این هیچ سخت نیست. 
    راستی از ننوشتن هایت فکر میکردم از حرفهای من رنجیده شده ای. درست بود فکرم؟ لطفا بی تعارف بگو. من ناراحت نمیشوم فقط یاد میگیرم.
    پاسخ:
    سلام محبوب جانم
    بعضی وقتها جواب دادن شاید مهر سکوت موقت باشد؛ ولی راه حل همیشگی نیست. باز از یک جای دیگر سر بر میکند. بارها با منطق حرف زده ام. بارها در جواب حرفهای من سکوت کرده اند و گفته اند راست میگویی. ولی نمیدانم چه لذتی دارد حرف زدن و زبان‌آزاری کردن که تمام نمیشود...

    رنجشی در کار نبود محبوب جان. دیدگاهم برخی جاها با تو تفاوت داشت؛ اما نه اینکه برنجم و به دلیل آن از نوشتن دست بکشم.
    ننوشتنم هم از سر کم‌حوصلگی و در خود فرورفتنهای خودم بود، هم به خاطر مشغلۀ زیاد محل کارم که شیرین‌ترین بخش تمام زندگی من است. باید شرح استادم بر پنج دعای اول صحیفه را بازنویسی می‌کردم. همین امروز تمامش کردم و خدا میداند که چه گوارا و نوشین شربتی بود
    سلام سمیه جان.

    درون میکنم که چی میگی و عمق حسرت یا فشاری را که تحمل میکنی میتونم تجسم کنم؛ ولی خب متاسفانه راه حلی ندارم؛ یعنی نه اینقدر از شرایطتت و خلقیات خودت و اطرافیانت میدونم و نه تجربه موفقی تو این زمینه دارم. 
    فقط یه جاهایی میتونم باهات همدردی کنم و آرزو کنم که به زودی شرایط به شکل دلخواه تغییر کنه و این حجم تلخی دست از سرت برداره.

    فقط این به ذهنم اومد که اگر عالمی؛ عالمه ای؛ بزرگی رو بشناسی که بتونه کمی با خانوادت همصحبت بشه؛ ممکنه به نظرت تاثیری داشته باشه؟
    پاسخ:
    گویندۀ این مدل حرفها بیشتر اطرافیانند، فامیل دور و نزدیک تا خانواده و اینقدر حرفها رو تکرار میکنن تا آرامش خانواده را هم به هم میریزند
  • محبوب حبیب
  • خوشحالم سمیه جان که ازم ناراحت نیستی
    یه کتابی هست به اسم "روش برخورد با افراد دشوار" از تانگ فو. من مقدمه اش رو خوندم. توی فیدبو هم هست. پیشنهاد میکنم بخونی اش
     
    پاسخ:
    ممنون از معرفی محبوب جان
    کجایی عزیزم


    پاسخ:
    هستم عزیزم
    قدری درگیر

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">