شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

این روزها

دوشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ق.ظ
1. هنوز هم باورم نمی‌شود تلخی‌ها و دل‌آشوبه‌هایی که داشت به مرا به ته خط می‌رساند و به سقوط می‌کشاند، از سرم گذشته باشد. هنوز هم باورم نیست که زندگی روی خوبش را به من نشان داده باشد و هر روز آفتاب صبحگاهی گرم و مهربان در آغوشم بگیرد. اینکه نمی‌نویسم دلیلش شلوغی روزگار است نه شلوغی دل و جان و افکار.
نمی‌دانم اگر در آن لحظه‌های آخر و آن نهایت اضطرار دستم را نمی‌گرفت چه بر سرم می‌آمد. آخ که او چه بزرگ خدایی است و من چه کوچک بنده‌ای. 
باز هم می‌گویم که من به مهربانی امام رئوفم باور دارم. من به وعدۀ «انّا غیر مهملین لمراعاتکم» مهدی فاطمه ایمان دارم. می‌دانم حواسشان جمع شیعیان و حاجتمندان است. می‌دانم که دست خالی را خالی نمی‌گذارند و بر انسان‌های بی پشت و پناه، خود، پشت و پناه می‌شوند. هیچ چیز به قدر دعا و توکل و توسل، خیر را به آدم نزدیک نمی‌کند. 
دوستی دارم که بسیار دل‌پریش گرانی‌ها و اجارۀ خانه است. گفتم درست که انواع مشکلات جلوی راه ماست؛ اما مگر نه اینکه ولیّ امر ما مهدی فاطمه است؟ مگر نه اینکه خداوند تدبیر امور را به او واگذاشته؟ از او بخواه که هرقدر هم گرانی و فشار، اگر اراده کند گره‌های به دندان باز نشدنی را به اشاره‌ای می‌گشاید. نمونه‌اش گره کور زندگی من...

2. جمعه با دانشگاه رفته بودیم اردو. اردویش تاحدی خصوصی بود. چندتایی از استادان بودند؛ بعضی تنها و بعضی با زن و بچه. چندتایی از بچه‌های دکترا و ارشد و چندتا بچه‌های کارشناسی از انجمن علمی. همه هم ادبیاتی. استادم شب قبلش پیام داد که اردو میای؟ گفتم بله با کمال میل. بقیه را هم همین طوری دستچین کرده بود. 
همه تقریبا هم‌سنخ بودند. من بینشان احساس غریبگی داشتم. اگرچه دوستان خودم هم بودند. اینکه من تنها چادری و آرایش‌نکردۀ جمع بودم به کنار. مقصودم چیز دیگری است. جو زیادی صمیمی بود. یعنی از آن صمیمیت‌هایی که لودگی هم دارد. از آنها که بعضی‌ها تصور می‌کنند هرچه بیشتر عرف و شرع را زیرپا بگذارند، رشدیافته ترند. مثلا اینکه یکی از دخترها بزند زیر آواز و استاد همه را دور بزند تا برود و موهای دختر را نوازش کند، دیگران هم برای این سنت‌شکنی، دست بزنند و هورا بکشند. یا بیاید سمت من و روسری نستعلیقم را در دست بگیرد و بگوید: به‌به، شعر هوشنگ ابتهاج...
آخر اردو استاد چند نفری را صدا کرد که می‌دانست غزل‌سرا هستند. یکی‌شان من. گفتم ولی استاد شعرهای من متفاوت با این جمع است. گفت: خیالی نیست؛ خودت هم متفاوتی. 
خیلی تردید داشتم در خواندن شعر. نه اینکه از حرف و حدیث‌ها بترسم و پیش خودم بگویم معلوم نیست حالا درباره‌ام چگونه فکر می‌کنند. این چیزها برایم مهم نبود. دلم نمی‌خواست نام محبوبم را در هر جمعی ببرم. شعر قدیمیِ غیر آیینی هم داشتم اما خواستم اگر قرار به خواندم شد چیزی بخوانم که معرف شخصیت من باشد؛ خواستم تا لابلای شعرهای فمینیستی و کسانی که برای معشوقشان شعر می‌خوانند، من هم از محبوب و معشوق خودم بخوانم. این‌طورها شد که خواندم:

قرار است این اردوها ادامه پیدا کند. به همین شکل و چه‌بسا روزبه‌روز صمیمانه‌تر. آدمهایی که «خودشان» هستند آزرده‌ام نمی‌کنند. آنها که می‌کوشند هرچه بیشتر از خودشان فاصله بگیرند برایم دل‌آزارند. اینکه بگویم از این سفر رفتنها لذت می‌برم و خوش می‌گذرد؛ نه، حقیقتا خوشی چندانی برایم ندارد که هیچ فشار و خستگی روحی را هم ارزانی‌ام می‌کند. هم‌سفر  هم‌دل است که شیرینی سفر را به کامت می‌نشاند. 
حالا نمی‌دانم کار نیکوتر کدام است. اینکه مثل خیلی از مذهبی‌ها از چنین جمع‌هایی فاصله بگیرم و توی لاک خودم فرو بروم؛ یا اینکه به این دست آدمها نزدیک‌تر شوم و در جمع‌هایشان شرکت کنم و شخصیت خودم را داشته باشم؟ نمی‌دانم بندگی در کدام راه است؟ 
دوستان خوبی که اینجا را می‌خوانند اگر سخنی بگویند و نظرگاهی بنویسند، بسیار سپاس‌گزارشان خواهم شد.
  • ۹۷/۰۷/۳۰
  • سوما ..

نظرات  (۱۳)

سلام
چند وقت بود به یاد شما بودم

خداروشکر که اوضاع رو به راهه

من در دوران تحصیل کارشناسی به جبر واحدهای درسیم مجبور بودم در این جور اردوها شرکت کنم.
عذاب الیم بود تا حدی
اما نه اینقدر صمیمی که گفتید.
موسیقی و ...
من هم برای که نشنوم، چیزی رو که می خواستم با صدای بلند با هدفون گوش میدادم.
سعی می کردم در طول اردوها در کارهای حلال باهاشون همراهی کنم.

این اردوها و همکلاسی بودنمان باعث شد نگاهشون به قشر مذهبی عوض بشه
اما گاهی از رفتارها بداخلاق و عصبی هم میشدم

به هر حال گذشت و تجربه ای بود که بعید میدونم دوباره در عمرم تکرار بشه
و منم تنها چادری اون جمع بودم

اگر قدرت انتخاب داشته باشم و بخوام الان تصمیم بگیرم در رفتن و نرفتن، تصمیمم به نرفتنه

مگر این که این توان رو در خودم ببینم که می تونم با حضورم تغییر جدی در اون اون جمع ایجاد کنم.

که این قدرت روحی و معنوی زیادی می خواد که آدم نه تنها تأثیر نپذیره، بلکه تأثیر هم بگذاره
پاسخ:
ممنون که پاسخ دادی و نظرت را گفتی دوست خوبم. 
سمیه جان به خونه خودت خوش اومدی:* اصلا صفا آوردی خانوووم :*

خوشحالم که گذر کردی از اون روزهای پرتنش.

به نظر من چند بار دیگه هم برو؛ بار اول معمولا خیلی سخت و غیرقابل تحمله؛ بارهای بعد قلق خودت و بقیه دستت میاد و شاید بتونی تو هم به نوعی لذت ببری از یه وجه دیگه و به یه شکل دیگه.
کلا معتقدم زود نباید عرصه رو خالی کرد؛ تو هم توی تدریس که خوب خلاقیت داری؛ اینجا هم میشه کمی خلاقانه برخورد کنی؛ اون پیش زمینه ذهنی که من دوباره قرار هست که برم و زجر بکشم رو بگذار زمین و سمیه وار برو جلو :)
پاسخ:
صبای پرشور و پرنشاطم
ممنونم از مهرت. باور کنی یا نه، خیلی منتظر دیدگاه تو بودم
  • محبوب حبیب
  • سلام سمیه جان
    خیلی خیلی خوشحالم که از اون ماجرا عبور کردی. البته اگر فضولی حساب نمیشه میخوام بدونم تو از نظرت برگشتی یا اونها یا یه وسطی پیدا شد؟ میخواستم بدونم الان در چه حالی.
    در مورد رفتن و نرفتن ها، من معمولاً جمعی که سنخیتی نداشته باشم رو نمیرم. ولی شما با من خیلی فرق دارین. بهترین تصمیم رو خودت می تونی بگیری. 
    ضمناً نظر رهرو خانم برام خیلی قابل ارزش بود، خصوصاً خط آخرش. 


    پاسخ:
    قدری من راه آمدم قدری بیشترک آنها. تا بلکه بشود بقیهٔ زندگی را زندگی کرد.
    از نظرت هم ممنونم محبوب جان
  • آب‌گینه موسوی
  • سلام؛

    در فردوسی مشغول هستید؟

    من هیچ‌وقت در اردوها و یا فضاهای شبیه به آن شرکت نکردم. راستش به بندگی و خدا فکر نکردم و تنها احساس و آسودگیِ خودم را در نظر گرفتم. بعید هم می‌دانم که بشود در این تعاملاتِ کوتاه تأثیرگذاری داشت. می‌شود آن وقت را صرفِ کارِ دیگری کرد، بی‌عذاب و هراس. البتّه که نظرِ بنده است.  

    پاسخ:
    بله در فردوسی هستم
    خیلی ممنونم از حوصله و بیان نظر ارزشمندتان
  • آب‌گینه موسوی
  • من هم زمانی در فردوسی درس می‌خواندم. به گمانم، عکس‌های این اردوییی را که وصف کردید، در اینستاگرامِ دکتر زرقانی دیدم. 
    از عکس‌ها وضعِ حجاب مشخّص بود امّا آن ادا و اطوار ها را فکر نمی‌کردم!
    پاسخ:
    جالب شد
    اگر اشکال ندارد کنجکاو شدم بدانم ورودی چه سالی بودید. من کارشناسی ورودی ۸۰ بودم. ارشد را جای دیگر خواندم و دکترا ورودی ۹۳ هستم
  • آب‌گینه موسوی
  • من کارشناسی و ارشد فردوسی بودم. ارشد ورودیِ ۸۷. دکترا شرکت نکردم. 
    پاسخ:
    من در ارشد ورودی 85 بودم. البته نه در مشهد.
    موفق باشید
    سلام سوما جان، 
    من هم به عنوان خواننده، نظرم رو بهت می گم که کمی هم تجربه ی خودم دخیل هست.
    من چند ماهی هست که در کانادا زندگی و کار می کنم. شهر ما ایرانی های زیادی داره اما جالبه بدونی که تنها فرد محجبه ی این شهر (در بین ایرانی ها) من هستم. 

    افرادی 30 ساله و این حدود (حالا چند سال کم، و چند سال زیاد) دیگه چندان دنبال تغییر نیستند و به عبارتی تغییرهاشون رو کرده اند. یعنی به نظر من، حضور ِ تنها یک مذهبی در جمع ِ زیادی غیر مذهبی، تاثیر گذار نیست. و طبیعتا ما به حاشیه رانده می شیم در جمعهاشون. 
    مخصوصا از این طرف هم می گی بهت خوش هم نمی گذره و بیشتر خسته و کلافه ت می کنه پس نفعی دیگه نمی مونه. 
    پاسخ:
    سلام سمانۀ عزیزم
    خیلی ممنونم از اینکه مرا در نظرت شریک کردی.
    گمان این است آنقدری که یکی مثل من در ایران، بین چنین جمعی اذیت می‌شویم، کسی مثل تو در کشور دیگر سختی نمی‌بیند. شاید هم اشتباه می‌کنم. ولی انگار ایرانی‌های در کشور مانده گاه سر بغض با دین دارند و گاه اصرار دارند خود را روشنفکر غیر دینی معرفی کنند، به هر قیمتی.
    راستی کانادا خوش بگذرد دوست من، مادی و معنوی.
    سوما جان،
    امروز پشت فرمون بودم یادم به یکی از خانم های محجبه ی شهر مون افتاد، خواستم جمله ی قبلی م رو درست کنم :) 
    پاسخ:
    سلامت باشی جانم. امید که از یکی دو نفر فراتر برید
    سلام علیکم
    من شاید خیلی آدم مذهبی مقیدی نباشم متأسفانه، اما باز هم گاه از حضور در جمع‌هایی که احساس هم‌سازی با آن‌ها نمی‌کنم، پرهیز می‌کنم. در حال حاضر، با توجه به ویژگی‌های شخصیتی که در خود سراغ دارم، آن‌قدرها توانمندی تأثیر بر چنان جمع‌هایی را در خود نمی‌بینم. البته که حکایت ارتباط فردی با هر یک از اعضای آن جمع‌ها می‌تواند متفاوت باشد.
    پاسخ:
    سپاس از توجهتان.
    با مسئلۀ ارتباط فردی موافقم. خود من هم در ارتباط فردی بهتر می‌توانم تأثیربگذارم یا حرفم را دوستانه بزنم. اما در میان جمع هنوز مرددم. 
    لطف کزدید که نظر دادید
    من اومدم اینجا نظرات بقیه رو بخونم دیدم همه از تغییر و تاثیر نوشتن.
    نظر همه محترمه ولی من به شخصه دوست ندارم کسی تغییرم بده و دوست هم ندارم کسی به صورت گل درشت روم تاثیر بگذاره؛ چون معتقدم خودم عقل دارم و خوب و بد رو می تونم تشخیص بدم؛ در مورد بقیه هم همینه،

     اگر واقعا تو اون جمع هیچ یک از خصوصیات اون افراد برات قابل تحمل نیست منم میگم خب نرو؛ ولی اگر فکر میکنی بین اونا می تونه کسی با ظاهر متفاوت باشه که اشتراکاتی با تو داره؛ چرا خودت رو از اون ارتباط دریغ کنی.
    ظاهر من و تو الانم با هم فرق داره ولی می تونیم دوستای خوبی در واقعیت باشیم. بین اونا هم می تونه چنین گزینه هایی باشه. نمی تونه؟
    پاسخ:
    فقط بحث ظاهر نیست صبا. من دوستان زیادی دارم که هیچ شباهتی در پوشش با هم نداریم و حتی از نظر یکسری اعتقادات پایه‌ای با هم متفاوتیم. ولی با هم خیلی خوب و صمیمی هستیم. توی متن هم نوشتم. کسانی که خودشون هستن اذیتم نمیکنن. مشکل کسایی هستن که سعی میکنن با ژست روشنفکری از خودشون فاصله بگیرن
  • ... به دنبال حقیقت ...
  • به قول استادنا علی صفایی ره:
    اگر می توانی تغییر بدهی بمان
    و اگر به هر دلیلی نمی توانی یا نمی شود...نمان که تغییرت بدهند!
    پاسخ:
    خیلی ممنونم عالی بود

    من اگر بودم در لاک خودم فرو رفتن رو انتخاب نمی کردم. اما خودم رو موظف نمی دونستم که تمام اردو ها رو باشم. 
    آدم به هر حال توی جمع هایی که همرنگش نیستن، اذیت میشه .. گاهی خیلی اذیت میشه. وقتایی که حوصله ی این اذیت شدن رو داشتم میرفتم ، که هم کنار نکشیده باشم و به قول شما توی لاک خودم فرو نرفته باشم و هم اینکه " تمرین " ثبات ِ شخصیت کنم و محک زدن ِ پایه های اعتقادی خودم که تا چه اندازه محکمند و تا چه اندازه قابل اطمینان اند ! 

    پاسخ:
    ممنون که برایم نوشتی
    با نظرت خیلی موافقم. به طور کل از انفعال بیزارم. اما خیلی هم لزومی نمی‌بینم به خودم فشار بیاورم. حرفت به دلم نشست :)
    خواهش می کنم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">