شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شما را نمی دانم، من اما حال خوبی دارم

شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۷:۴۸ ق.ظ

یک نفر هم باید باشد که دلش برای بوییدن موهای آدم تنگ شود. یکی باید باشد که  دوستت دارم های آخر شبش دل گرمت کند. یکی باید باشد که نجابت چشمهایش از تو دور نشود. یکی که دورشدنت را طاقت نیاورد. یکی که...

بله می دانم باید یکی باشد اما وقتی نبود، آدم که نمی تواند خودش را بکشد، نمی تواند خودش را هزار تکه کند که حالا یک چنین کسی نیست.

- تو واقعن خوبی یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

من واقعن خوبم. خوب خوب. آن هم نه آنجور که بگویم: «در دلم ابر است و بیرون آفتاب» یا «حال همۀ ما خوب است اما تو باور مکن»... نه، واقعن خوبم. وقتی این همه دلیل برای خوب بودن وجود دارد چرا حالم بد باشد؟ یعنی انتظار داشتید بیفتم یک گوشۀ خانه و  زانوهایم را بغل بگیرم و گریه کنم؟ یا افسرده شوم و از این یکی روانشناس به آن یکی بروم؟ یا به زمین و زمان بد و بیراه بگویم و به هرچه آدم هست بدبین شوم؟

خب من اینطوری ها نیستم. شما بگیرید یک استروژن غیر معمول. من غیر معمولم. من که قرار نیست مثل کسی باشم. من خودم هستم با باورها و عواطف و عقل و فکری جدا از همۀ آدمها.

- تو حالت واقعا خوب است یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

انمی دانم چرا ین سوال وقتی هی مکرر می شود زور می آورد به آدم. شما الان بخش کوچکی از آنچه گذشته را می دانید. بیشترش توی سینۀ خودم مانده. توی همۀ این سالهایی که گذشت، چند نفر گریۀ مرا دیده اند؟ چند بار بغض صدایم را شنیده اید؟ چند بار دیده اید شاکی باشم و ناله کنم؟ خودتان که می گویید چیزی جز لبخندهای همیشگی من به یاد ندارید.  آن هم نه لبخند از روی تظاهر، که لبخندی واقعی. من معتقدم توی اکثر موقعیتها می شود باز خندید. معتقدم امکان ندارد آدم زخم خورده باشد اما از اسمان آبی و نم نم باران و صدای یاکریم ها لذت نبرد.

- تو راست می گویی که حالت خوب است یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

من برای خوب بودن دلایل دیگری دارم. دلایلی غیر از آنچه شما دلیل خوب بودن می دانیدش. من با خودم قراری دارم. مال الان هم نیست؛ مربوط به خیلی سال پیش است. پانزده ساله بودم به گمانم. آن روزها مدام دنبال این بودم که از تنهایی در بیایم. دنبال یکی که رفیق راه باشد. بعد دیدم نمی شود. دیدم توی زندگی هرکس که سرک می کشی تنهاست. دیدم نمی شود از آدمها توقع داشت کار و زندگیشان را ول کنند و همه جوره برای تو بمانند.  آن وقت بود که با خودم قرار گذاشتم تا جایی که در توانم هست، بروم کنار دل تنگی آدمها، بروم حفرۀ تنهایی شان را، آنقدری که می توانم، پر کنم. بعدترش این شد دلیل شادبودنم؛ اینکه لبخندی باشم روی لبهای کسی. دنبال این هم نیستم که کار فوق العاده یی انجام دهم. یعنی اگر پیش بیاید که خوشحال می شوم اما اگر نبود باز هم می شود لبخند روی لبها بود.

همین چند وقت پیش به یکی از دوستانم که غمگین از معمولی بودنش بود می گفتم: برای خوب بندگی کردن دنبال کارهای بزرگ نباش که از کوچک ها غافل بمانی. از کم شروع کن. همین که صندلی ات را به پیرزنی بدهی، همین که یک استکان چای با محبت جلوی همسرت بگذاری، همین که تلفن بزنی و جویای احوال کسی باشی، خودش  شرط بندگی است. آن وقت اگر خالص بودی خدا خودش کارهای بزرگ تر را سر راهت قرار می دهد.

برای من این چیزها مطرح است. برای من اینکه توی یک رابطۀ دوطرفه، آن کس که، نمی گویم مقصر نیست، آن کس که کمتر مقصر است، من باشم، کفایت است. نوشته بودم جایی:

«من آدم حرکت کردن رو به جلو هستم. آدم متوقف شدن نیستم. آدم از حرکت ایستادن نیستم. آدم عقب گرد هم نیستم. من زنی هستم که باور دارم برای جلو رفتن، اگر فقط یک راه وجود داشته باشد، یا اینکه اگر فقط یک راه امکان بوجود آمدن داشته باشد، من حتمن آن را پیدا می کنم...»

توی همۀ روزهایی که بر من گذشت، هرجور که بوده، همیشه دنبال پیدا کردن جای پای بعدی ام بوده ام. همیشه فکر کرده ام حالا با این اوضاع چطور می شود بهترین کار را کرد. همیشه دنبال راه حل گشته ام. سارتر راست می گوید:

انسان باید خودش وجود خودش را در معرض تحقق قرار دهد و به ماهیت توجهی نکند.

 

- تو واقعا خوبی یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

گفتم که من واقعن خوبم. حالا نه اینکه ککم هم نگزد، یا گهگداری دردی توی جاتم ندود. اما اینها را که قرار نیست نشان کسی بدهم. از نظر من غم حرمت دارد؛ نباید جلوی بقیه نشانش داد، مگر دو سه نفری که هم دل ترند، آن هم نه تمامش را، فقط گوشه هایش را.  من که نمی توانم حرمت غم را بشکنم و بیایم به هرکس که رسیدم غمنامه بخوانم. این غم مال وقتهایی است که روی سجاده می نشینم، وقتهایی که حرم می روم و چشم می دوزم به ضریح. اصلن می دانید چیست؟ می دانم که اگر بشنوید توی دلهاتان به من می خندید اما بگذارید بگویم: این غم برای من عزیز است. یادم هست پارسال همین وقتها بود که به لیلا می گفتم: «حس می کنم خدا مرا گرفته توی آغوش خودش. یک وقتهایی کارهایی میکنم که نمی دانم خوب است یا بد، فقط می گویم خدایا من کسی را جز تو ندارم، کمکم کن. بعد می بینم خودش نتیجه را برایم خوب می کند.» حالا هرچقدر زجرآور، اما توی آغوش خدا بودن ارزش آن همه سختی را داشت.

می دانم که نمی شود اینها را به شما بگویم. اینکه مثلن بگویم سارتر چی می گوید، یا از آغوش خدا برایتان حرف بزنم، یا حتی بگویم این غم را دوست دارم چون کسی که آن را به من  داده خواسته به این بهانه بیشتر نگاهم بکند. نه، اینها را نمی شود بگویم. فقط اینجا می نویسم که ارام شوم. اما شما را بخدا هی تیغ جراحی برندارید دلم را شرحه شرحه کنید ببینید ردی از غم تویش می بینید یا نه. من واقعن خوبم. خوب خوب...

 

  • ۹۲/۰۵/۱۹
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">