شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

به دوست غمگین این روزهایم

يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۲، ۱۰:۰۷ ب.ظ

یک نفر هست که از این فاصلۀ دور چندصد کیلومتری حواسش به تو هست، حواسش به چین دو طرف لبهایت هست، مثل بچه ای که هر لحظه بغضش آمادۀ تَرکیدن است. دلم می گیرد از دنیا وقتی بغض می شوی. 

می شود بشوم تنهائیت، دور تا دورت را از خودم پر بکنم؟ بشوم کلمه ات، تا عوض همۀ حرفها، مرا بنویسی؟ بشوم لبخند، بیایم، درشت و بزرگ، بنشینم روی صورتت و کنار نروم؟ بشوم قند چاییت؟ صبحها وقت صبحانه بیفتم توی استکان بلور تا مرا همراه چایت سر بکشی، تا ته هم سر بکشی؟ بشوم قاصدک؟ بیایم بنشینم روی دستت، امید خبر خوب بدهمت؟

دلم می خواهد بیایم برت دارم، وقت نماز زیر چادر سفیدم قایمت کنم، غصه ها پیدایت نکنند. شبها بگذارمت زیر بالشم. برایت قصه بگویم. قصۀ خودم را بگویم، قصۀ خودت را بگویم. بگذارم قصه هامان بی انتها باشد. یک‌جوری تعریفش کنم که کلاغ قصه اش به خانه برسد. ما اما به سر نرسیم. تمام نشویم. برای هم بمانیم.

  • ۹۲/۰۶/۰۳
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">