شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

یک وقتهایی هست...

يكشنبه, ۱۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۰۸ ق.ظ

یک وقت هایی هم هست که دلت می خواهد چند ساعتی به خودت مرخصی بدهی، کار و زندگی و درس را تعطیل کنی و بروی یک جایی خوش بگذرانی. یک وقت هایی هم هست که دلت می خواهد دوستی باشد که همراهش نفس تازه کنی و ریه هایت را از هوای خوش این لحظات برای تمام روزهای بعد پر کنی. قرار می شود مثلن با لی لی بروی بیرون ولی لی لی یکهو برنامه ی مسافرت برایش پیش می آید و می رود. لیلایت هم که اینجور وقتها همیشه بوده حالا سمت گرگان است و کیلومترها از تو دور.

تصمیم می گیری بروی توی دل طبیعت، یک جایی که کسی کاری به کارت نداشته باشد، جایی که برای خودت باشی. ولی هرجا که می خواهی بروی یک عده چشم آرامشت را به هم می زنند. می روی پارک ملت قسمت خانمها که جزو معدود جاهایی است که یک زن ایرانی می تواند با خیال راحت برود و دور از چشمهای مزاحم، با خودش و طبیعت خلوت کند. اما ازقرار، آنجا یکی از آن برنامه های احتمالا پرهزینه و بی خود قرار است برگزار شود، و کلی شلوغ است و پرسروصدا. از آنجا می زنی بیرون، می روی توی یک کافه ی نسبتن دنج، یک نفره می روی پشت یکی از میزهای دونفره که چند وقت پیش ها با لیلا نشسته بودی، می نشینی. به نگاه های کسانی که دو نفر، دونفر نشسته اند دور میزها محل نمی دهی. سعی می کنی از حرف مرد پیشخدمت که می پرسد: "منتظر کسی هستید یا سفارش می دهید؟"، غمگین نشوی و بگویی: یک شکلات گلاسه لطفن.

بعد کتاب "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشدِ" "آنا گاوالدا" را از توی کیف دربیاوری و بخوانی و به خودت بگویی: من خوبم مگه نه؟

اما به خودت می‌آیی و میبنی که داری مدام لب می گزی که مبادا پیش خودت اعتراف کنی: انگار دلم گرفته... انگار دلم واقعا گرفته...

اعتراف کنی که: دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

  • ۹۲/۰۶/۱۷
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">