شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

معجزۀ کلمه اگر مدد کند...

پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۲، ۰۷:۱۲ ب.ظ

شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم

که در میانۀ خارا کنی ز دست رها 

 

دامبلدور توی فیلم هری پاتر میگفت:

می دونی بزرگ ترین جادو چیه هری؟ جملات پایداترین سرچشمۀ جادوی ما هستند. هم باعث آسیب میشن هم درمان

راست میگفت. بعضی حرفها بدجور زخم می زند به آدم، خیلی راحت می گذارد بشکنی. مثل حرفهایی که دیشب شنیدم و خیلی درد داشت.

یادم آمد استاد توی جلسه، سخن امام رضا را خوانده بود که: ادب زحمت دارد ولی آدم را قدرتمند میکند

دیشب مهمان داشتیم. وقت ظرف شستن بود که حرفها را میشنیدم و روحم زخم بر میداشت. انگار که یک تکۀ بزرگ از بشقاب بلور جایی توی آدم شکسته باشد. به خودم گفتم: صبور باش سمیه... صبور باش سمیه... صبور باش دختر. گفتم: مبادا جواب بدهی.

چیزی نگفتم. حتی یک کلمه. گفتم بگذار هرجور می خواهند فکر کنند. فکر کردم سخت است که بگذاری آنجور فکر کنند، که خودت را آن طوری که هستی نشناسانی چون مهمانند چون زوار امام هستند، چون بزرگترند، چون اگر یک کلمه بگویی هزار تا حرف دیگر پشت سرش می آید و اوقات تلخی می شود.

حتی اخم هم نکردم. تلخی هایم را گذاشتم برای اخر شب، همه را بردم  توی اتاق.

دلم می خواست به کسی پیام میدادم که غمگینم، خیلی هم غمگینم.  به هرکسی که هم دل باشد. بعد باز بی خیال شدم. گفتم بگذار مردم زندگیشان را بکنند. دردهایت را بگذار برای خودت، برای آخر شبهای خودت...

***

فقط ساعت دوازده  که لیلا پیام داد:

سمیه؟ دوستت دارم، خیلی دوستت دارم،

قدری دلم نور گرفت

  • ۹۲/۰۶/۲۸
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">