شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

خوش آمدی پاییز زیبا

چهارشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۳۰ ب.ظ

پاییز هم آمد. پاییزی که فصل من است، که فصل ماست، فصل همۀ آدمهایی که آدمها بگذارند یا نه، یاد گرفته اند رنگهای خودشان را داشته باشند؛ یاد گرفته اند ابرهایشان را دانه دانه دوست بدارند و بدانند هر  بارِشی، ذخیره ای است برای سرسبزی بهاری که خواهد آمد.

پاییز امسال هنوز پر از گرمای شهریوری است. چند روز دیگر زمان می برد تا رنگهایش را به تن طبیعت بپاشاند. 

دلم برای شنیدن صدای کلاغهای تنهای اول صبح پر می زند. 

این روزها یادم می افتد به خانۀ خیابان ا.لمهدی که حیاطش وقت پاییز پر میشد از زرد و سرخ برگهای انگوری که هر روز باید جارویشان می زدم. یادم می افتد به هیاهوی بچه های هنرستان عا.رفه و سکوت مداومی که روبروی مدرسه، در همۀ زوایای خانه ام تکثیر می شد. 

یادم می افتد به بچه هایی که زمان از سرکار برگشتنم را می دانستند و توی کوچه منتظر می ایستادند تا به محض دیدنم یک صدا فریاد بزنند: سمیه خانوووووم... خاله سمیهههههه... . بچه هایی که حتمن بارها از خودشان پرسیده اند چطور شد که خاله سمیه ناپدید شد یکدفعه. یادم می افتد به میلاد و مهدی که دوست داشتند توی بازی هایشان باشم؛ به زهرای کوچک که تابستانها همراه برادرش روی گاری خربزه و انگور می فروخت و هربار از من می خواست از میوه هایشان چیزکی برای خودم بخرم؛ یادم می افتد به فاطمه و مجید که برای سلام کردن به من عجله می کردند، یادم می افتد به فائزه که می گفت: من شما رو خیلی دوست دارم و همیشه که از جلوی خونمون رد میشی نگاهت می کنم و به همه میگم که دوست منی. یادم می افتد به فرزانه و یوسف که عاشق این بودند با گوشی ام ازشان عکس بگیرم و نشانشان بدهم...

یادم می افتد به پیرزن کوچۀ سیزدهم که هربار که وقت از مسجد برگشتن می دیدمش، مرا توی آغوش می گرفت و می بوسید. یادم می افتد به او که حتمن بارها نگران نبودنم شده...

یادم می افتد به خانه ای که سالها، جز دیوارهایش، جز درخت انگورش، جز گل سرخ گوشۀ حیاطش که با دست خودم کاشته بودم، جز بالشی که سالها همۀ دردهایم را تویش خفه می کردم، همدمی نداشتم...

پاییز فصل من است؛ فصل ماست.. فصل همۀ آنهایی است که یاد گرفته اند تنهاییشان را در آغوش بکشند و دوست بدارند. فصل همۀ کسانی است که حرفها و فریادهایشان را سکوت می کنند؛ فصل همۀ آنهایی که یاد نگرفته اند کم بیاورند، عقب بکشند، درجا بزنند؛ آنهایی که زخم برمی دارند اما سر را بالا می گیرند و لبخند می زنند...پاییز فصل من است... فصل همۀ ماست

 

 

  • ۹۲/۰۷/۰۳
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">