شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

برف‌های نباریده

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۲، ۰۹:۳۲ ب.ظ

هر صبح باد سرد توی صورتم شلاق می‌زند. هر صبح سرمای استخوان سوز زمستانی مشهد می‌ریزد توی تنم و دریغ از ذره‌ای برف و باران که بشود به اشتیاق باریدنش این‌همه سرما را به جان خرید.

این دو سه روز بخاری اتاقم هم خراب شده بود و هیچ‌کس توجیه نبود چرا حاضر می‌شوم شب ها با شال و پالتو زیر دو لایه پتو بخوابم اما توی اتاق خودم باشم.

دلخوشی این روزهایم بیشتر از هرچیز رفتن مداوم به حرم امام رضاست. این‌جوری‌ها می شود سرمای روزها را و حتی سرمایی که توی قلبت نفوذ کرده تحمل کنی.

دو روز پیش توی حرم دو تا از این آدم‌های خیلی قدکوتاه را دیدم. از این‌ها که قدشان به یک متر هم نمی‌رسد. یک مرد و زن به گمانم بیست و چند ساله بودند که مشخص بود تازه عقد کرده‌اند. توی صحن حرم، وقت برگشتن از زیارت با اشتیاق دست هم را گرفته بودند.

روح و جانم تازه شد. دیدن باهم‌بودن آدم‌ها قلبم را نور می‌دهد. اینکه دونفر با این شرایط خاص و عجیب، وقت تنهایی، همدیگر را پیدا کرده باشند و بخواهند من دیگر هم باشند، آرامم می‌کند.

راستی دلم می‌خواهد برای یک اسم بنویسم. برای یک هیچ.کس. آ.سو مال وبلاگ قبلی بود. اینجا باید برای یک اسم دیگر بنویسم.

شاید هامون، آن هم فقط به این دلیل که معنای دشت می‌دهد

پ.ن:

در من آسمانی است که باران‌هایش یخ زده است و برف‌هایش خیال باریدن ندارند؛ مثل آسمان این روزهای مشهد.

  • ۹۲/۱۰/۲۰
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">