شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

نوشتن برای هیچ‌کس

جمعه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۳، ۱۰:۰۱ ب.ظ

سلام هیچ عزیز

نمی دانم لازم است خودم را برای بار اول به یک هیچ‌کس معرفی کنم یا نه. اما بد نیست بلاخره بشناسی‌ام که وقتی صدایت می کنم، وقتی می‌گویم سلام، بدانی دقیقا چه‌جور کسی دارد به تو سلام می کند.

من... راستش جور خاصی نیستم فقط خیلی خیلی مثل خودم هستم. شبیه یک من دوم.

من اول همانی است که از بچگی دیگران از من خواستند و ندیدند. یعنی یک نفر که همیشه ساکت و بی‌ادعا و رام و دست‌یافتنی باشد. من این جوری‌ها نشدم. از همان روزهای مدرسه و خشونت‌های گاه و بی‌گاه ناظم‌ها و امرونهی‌های معلم‌هاٰ چیزی زیر پوستم می‌دوید که می‌دانستم روزی سر بر خواهد آورد.

من دوم اگر صبور است از بیچارگی نیست، از این نیست که پذیرفته تسلیم و بی‌تکاپو در مسیر آبی که جریان دارد برود. اگر طغیان می کند، از این نیست که باور دارد پدیده‌ای نادری است که جهان هستی مانندش را به خود ندیده. من دوم صبور است و طغیانگر. تامل و تحمل و طغیان را با هم دارد. این‌جوری‌هاست که قدری می‌تواند خلاف جهت اقیانوسی که در آن غوطه‌ور است شنا کند. این‌جوری‌هاست که می‌تواند حتی خلاف جهت عواطف و دوست‌داشتن‌هایش شنا کند و بعد که برای لحظاتی، جایی ایستاد و سر از آب بیرون آورد تا نفس تازه کند، به آسمان چشم بدوزد، نفس عمیق بکشد ، لبخند بزند و بگوید: سلام زندگی...

حالا اگر رفیق راهی و پای رفتن من،  یا علی گویان دم به دمم بده تا سین سلام‌هایم را توی این خانه‌ی مجازی پیشکش تو کنم.


این دو روز زیبایی آسمان مشهد دیدنی بود. باران قشنگی می‌بارید و مرا توی نمناکی آشنایش غرق می‌کرد. دیرور و امروز را ساعت‌ها توی باران قدم زدم. به قول بهناز هوا دونفره بود من اما مثل همیشه یک نفره توی باران قدم می‌زدم و به این فکر می‌کردم که شب بیایم و زیبایی لحظاتم را برای تو تعریف کنم.

راستش اینکه چطور می‌شود و  آدم به کجا می‌رسد که یک هیچ.کس را محرم و مخاطب خودش قرار می‌دهد، گفتن ندارد به تو اما می‌توانم بگویم هیچ. تویی که سنگ صبور خاموش منی، تویی که مخاطب بی حرف و کلمۀ منی، تویی که نیمۀ دوم تنهایی منی.

این دو روز صبح و عصر کلاس داشتم و ساعت‌های بین دو کلاس را توی خیابان‌ها پرسه می‌زدم. کلاس‌هایم را دوست دارم. شیطنت‌هایم سر کلاس و صدای خنده‌های بهناز و مریم را دوست دارم. تند و تند جواب دادنم به گزینه‌ها و لبخند رضایت استاد را دوست دارم.

شب بعد از کلاس رفتم حرم. زیر ریزریز باران رفتم. آسمان و زمین بی‌اندزه زیبا بود.

با خودم فکر می‌کردم قشنگ یعنی همین. اینکه شب باشد و حرم امام رضا باشد و باران باشد و منی که زخمی و صبور، منی که خسته و خوشبخت، به این‌ همه لبخند می‌زنم قشنگ است.

تو هم بخند هیچ خوبم.

شبت بارانی و قشنگ.

  • ۹۳/۰۱/۱۵
  • سوما ..

نظرات  (۱)

فقط آمدیم بگوییم جواب کنکور آمد ... همین (لبخند)
پاسخ:
به‌به
مبارک است برادر
خوشحالم که می‌خندید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">