شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

من مادر نیستم

دوشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۱۵ ق.ظ

دیروز عصر نزدیک در ورودی حرم بودم که دختر بچه‌ای احتمالن سه ساله و زیبا را کنار خودم دیدم. دختر با چشمانی پر از التماس به من خیره شد. پرسیدم چی شده؟ با لحن کودکانه‌اش گفت: مامانم رفت؛ نمی‌دونم کجا رفت.

کنارش ایستادم، او را محم به خودم چسباندم و گفتم نگران نباش، همین جا بمون الان مامانت میاد. منم کنارت هستم تا بیاد و پیدات کنه.

چند ثانیه بیشتر طول نکشید تا برادر دخترک از توی کتابفروشی بیرون آمد و دختر را با خودش برد.

نگاهش کردم. آن‌قدر اشتیاق دیدن مادرش را داشت که حتی برنگشت نگاهم کند. می‌دانم که امکان ندارد بعد از این حضور مرا به یاد بیاورد و امکان ندارد بفهمد توی آن چند ثانیه چه انقلابی در من ایجاد کرد.

حس عجیبی بود. حس حمایت از دختر کوچکی که در آن لحظه خودش را به پناه من سپرده بود.

فقط می‌دانم که در آن لحظه و در تمام لحظات بعدش آرزو کردم کاش می‌شد دختر کوچکی داشته باشم که پناه خستگی‌ها و اضطراب‌هایش باشم.

  • ۹۳/۰۱/۲۵
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">