شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد...

چهارشنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۴۲ ب.ظ

سلام یوسف

سلام مهربان خوب من

رمضان باز هم بی تو گذشت.

باز هم شب ها را به صبح رساندم و نبودی. باز هم نامت را در دلم فریاد کردم و صدایت به من نرسید.

دلم می‌خواهد قیچی خیاطی‌ام را بردارم و این هرچه فاصله را قیچی کنم. دلم می‌خواهد دلم را کوک به کوک بدوزم به نگاه مهربان تو که حتی از پس همین فاصله هم به لمس کودکانه‌ام نزدیک است.

دلم می‌خواهد وقتی بیدار می‌شوم گمت نکرده باشم. دلم می‌خواهد باشی یوسف. دلم می‌خواهد همراهی تو را زندگی کنم.

آرام جان من...

آرام جانم

دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

ای سر زلف تو مجموع پریشانی‌ها

حال غریب غمگینی دارم که تو را می‌طلبد. تو کجایی یوسف؟ زمین برای پیدا کردنت زیادی بزرگ است. من برای طلب کردنت زیادی کوچکم. کلماتم برای صدا کردنت، برای دعا کردن و از خدا خواستنت زیادی کم‌مایه‌اند.

دلم هوای تو را کرده یوسف. مثل ایام نوجوانی، مثل روزهایی که خیس و خسته از نبودنت دفترم را باز می‌کردم و برایت می‌نوشتم.

کاش بودی

کاش باشی

تا جمعه‌ی آمدنت چند ندبه فاصله مانده؟

  • ۹۳/۰۵/۰۸
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">