شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

قدری لبخند، قدری اشک...

شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۱۰ ب.ظ

تصمیم گرفته‌ام بنویسم،غم و شادی را با هم روایت کنم. وقتی تنها از شادی‌هایم حرف می‌زنمٰ چیزی از خودم را به نمایش می‌گذارم که من نیست. اینجا خانه کوچک و دنج من است، چه اشکالی دارد بی ترس خواندن این دوست و آن آشنا گاهی، تکه‌ای از خودم را روایت کنم. من که قرار نیست همیشه لبخند بزنم. اصلن مگر دنیا جای لبخندهای همیشگی است؟ مگر نه این است که شادی و غم دنیا به هم پیوسته است؟

می‌خواهم تکه‌ای از خودم را بنویسم. شاید حرف جدیدی نباشد؛ اما برای من که روز و شب‌هایم پر از همین تکرار است، زخمی است که نو به نو سر باز می‌کند و تازه می‌شود.

چهارشنبه‌ها روز کلاس‌های دانشگاهم است. هفته پیش قرار بود اولین جلسه‌های کلاسم برگزار شود اما بچه‌ها نیامده بودند. صبح چهارشنبه‌ام آمیزه‌ای از شادی و اندوه بود. شادی اینکه بعد از چند سال دوباره پایم به دانشگاه باز شده بود. آن هم فردوسی که تنها در کارشناسی سه ترم مهمانش بودم و دانشجوی آنجا بودن را دوست داشتم. خوشحال از اینکه حالا دیگر مطمئن بودم پای جونیور برای همیشه از آنجا بریده شده و محال است روی بازگشت و از سر گرفتن و دروغ پشت دروغ گفتن را داشته باشد. خوشحال از اینکه گرچه آشناییم با جونیور توی همان سه ترم مهمان بودن در دانشگاه اتفاق افتاد، خاطرات مشترکم با او آن قدر اندک و ناچیز بوده، در حد از دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس پیاده رفتن، آن هم قاطی این دوست و آن رفیق و آن دختر و این دختر که هیچ چیزی یاد او را برایم زنده نمی کند. خوشحال از اینکه حالا دیگر با اسم و رسم خودم، با هویت خودم شناخته می شوم، نه آنکه بیاید بشود سایه ای که دیده نشوم و همه به اسم خانم آقای فلانی بشناسندم. خوشحال از اینکه می توانم ساعت ها در محوطه وسیع و دل انگیز دانشگاه، وقت باریدن باران، وقت پاییزان هزاررنگ، وقت بهار دل پذیر، وقت شاید برف گاه و بیگاه زمستان قدم بزنم و از آن همه زیبایی، لبریز شوم.

اما صبح چهارشنبه بدجور تنها بودم. دلم یک موفق باشی خشک و ساده می خواست، دلم یک به تو افتخار می کنم می خواست، دلم نوازشی می خواست که وقت رفتن بدرقه ام کند. مثل همیشه نبود. مثل سال های مثلن دونفره، مثل همه روزهای قبل و بعدش...

صبح همه خواب بودند که رفتم؛ قرآن را گرفتم بالای سرم و از زیرش رد شدم. توی اتوبوس طاقت نیاوردم، به لیلا و هانیه پیام دادم که امروز اولین روز دانشگاه من است. دلم را به مهربانی پیام های آن دو خوش کردم.

راستش وقتی خودم را تصور می کنم، زنی را می بینم که کیف قهوه ای رنگش را روی دوشش انداخته، چادرش را سرش زده و دارد تنها توی جاده ای خلوت و تهی از آدم ها و صداها می رود. همیشه اهل رفتن بوده ام. این را می دانم و به رفتن اعتقاد دارم اما فکر می کنم چقدر گاهی دلم می خواهد تکیه دهم به قامت کسی و بگویم از این همه حجم عظیم تنهایی خسته ام.

برای زنی که هر بار هربار دلش گرفته، هربار دلتنگ شده، هربار خسته شده، سر به شانه دیوار گذاشته، زنی که هربار از دنیا و آدمهایش ترسیده، کز کرده گوشه تخت و پتویش را بغل زده، هر بار نیمه شب ها خواب بد دیده و از خواب پریده، خودش دست گذاشته روی گونه خودش و خود را نوازش کرده، زنی که همیشه آخر شب ها اشک و دردهایش را میان بالش خفه کرده، خواستن یک هم نفس، یک همراه، یک دردآشنا نباید خواسته زیادی باشد. اما آن قدر این را نداشته ام، آن قدر تنهایی کشیده ام که تصور می کنم این چیزها توی قصه هاست، اگر هم هست، سهم دیگران است. تصور می کنم از من خیلی دور است، خیلی زیاد...

  • ۹۳/۰۶/۲۹
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">