شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

نوشتن برای هیچ‌کس

جمعه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ق.ظ

هیچ عزیزم سلام

حس خوبی آست که ادم یک اسم را صدا کند و پیش خودش خیال کند کسی هست که صدایش بزند و برایش بنویسد.

چند وقتی می شود برایت ننوشته ام. پیش خودم فکر می کردم برای یک هیچ بنویسم که چه؟ بعدتر باز دیدم اینکه آدم هیچ کسش را مخاطب قرار دهد بهتر از این است که هیچ مخاطبی نداشته باشد که برایش بنویسد.

توی محل کار صحبت بود سر اینکه وقتی ناراحت می شویم چه می کنیم. من گفتم با خودم حرف می زنم. خودم برای خودم می شوم دو نفر. آنقدر به خودم دلداری می دهم و زبان میریزم که خود غمگینم را ارام کنم. گفتم حتی توی خلوت هم تا جایی که بشود گریه نمی کنم. عادت کرده ام به دوام آوردن و نشکستن، گیرم که تنها باشم.

برای همکارها این حالت عجیب بود. نشنیده بودند انگار ندیده بودند کسی این طور باشد. راستش را بخواهی دلم برای خودم گرفت. دیدم سالهاست وقتی از هر جای دنیا دلم می گیرد، کمتر با کسی حرف زده ام. یا کسی نبوده که با او حرفی بزنم، یا دلم نخواسته به خاطر آرامش خودم اندوهی بر دلی بنشانم. می دانم توی این سکوت و تنهایی تاب اوردن چقدر بزرگ شده ام و قد کشیده ام؛ اما یک همراه همدل دردآشنا نیازی است که نمی توانم انکارش کنم. گاهی آنقدر پررنگ می شود که فاصلۀ اشک و لبخندم را لحظه ای می کند. البته گفتم که، عادت کرده ام حتی توی خلوت هم برای غصه هایم اشک نریزم. فاصلۀ اشک و لبخند که می گویم همان حالت بغض فروخورده ای است که تا نمناکی چشم می آید و برمی گردد، بدون اینکه کسی متوجهش شود.

می دانی؟ راستش خجالت می کشم بیتابی کنم. می ترسم ناشکری باشد. خدا کم به من نعمت نداده، کم دستم را نگرفته، کم لطفش بیکرانش را ارزانی ام نکرده. باور میکنی خجالت می کشم بیتابی کنم دربرابرش؟ باور می کنی اینطور وقتها که میخواهم چیزی بگویم و خواسته ای بطلبم، شرم می کند زبانم؟

کار ویرایش کتاب امام علی که هنوز نامش مشخص نیست، تمام شده. البته بنا به روال کاری، باید بعد از گذاشتن ترجمه ها و منبع یابی ها بازویرایی‌اش کنم. این نعمت را چند نفر آدم توی دنیا دارند که بنشینند و همچین کاری را ویرایش کنند؟ چند نفر توی دنیا هستند که خدا این مستی را به جانشان بریزد؟ نوشیدن این خم جوشان و شهد شکرافشان مگر کم نعمتی است؟ بعد من چطور به خودم اجازه دهم رفیق راه بخواهم؟

راستش را می خواهی؟ میترسم. از خودم می ترسم. از قدرناشناس بودنم می ترسم. از تسلیم نبودنم می ترسم. در روایت آمده بعضی از مسلمانان، سیصدهزار سال از قیامت می گذرد و تازه آن وقت است که شفاعت پیامبر نصیبشان می شود. اینها مرا می ترساند. می ترسم از بد بندگی کردن...

پس‌نوشت:

مخاطبان این وبلاگ هم خاموش و ساکت می آیند و می روند...

این هم بماند...

  • ۹۵/۰۵/۲۹
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">