شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

رابینسن کروزوئه

چهارشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۵، ۰۸:۴۶ ق.ظ

ف دیشب بله را گفت و به جمع دونفره ها پیوست. حالا مانده‌ام که بین همکارهای همه‌متأهل، منِ تنها چه می‌کنم؟ یک ماه قبل فهمیدم که به همین زودیها قرار است این اتفاق بیفتد. از عمق جان برایش خوشحالم و همان وقت هم دعایش کردم. نه اینکه خودش چیزی بگوید، که آن روزها حتی روحش هم بی‌خبر بود از قرار این وصلت. کارهایش این آخریها جوری بود که کمتر میتوانست سر کار باشد و اغلبِ روزهایی هم که بود، من نبودم. همان موقع فهمیدم این نشانه است برای من. مقدمه ای است که خدا می چیند وقتی میخواهد یک نفر را از آدم دور کند؛ یا آدم را از جمعی دور. حالا میان آنها غریب افتاده ام. بعد از این آنها با هم حرف مشترک زیاد دارند و با من نه. سالهاست دارم توی جزیره زندگی می کنم. این را از همان روزهای دور کودکی فهمیدم. همان پنج شش سالگی که بزرگترین ارزویم داشتن خواهر بود و بچۀ توی شکم مادر پسر شد. همان شبی که خوشحالی جکی بود و غصۀ سالهای سال من.

 

من تنها ماندم، تنها قد کشیدم، تنها بازی کردم. جکی و جولز همراه من بودند؛ اما هرچه بزرگتر شدند، خلق و خویشان پسرانه تر شد و فاصلۀ معمول میان دختر و پسر(گیرم که خواهر و برادر باشند) میانمان بیشتر. من تنها ماندم مثل ساکن جزیره ای دور. همۀ دلخوشی ام ایام عید بود که میرفتیم به دزفول و من تنهایی ام را از یاد می بردم. جمع شاد دختردایی ها و دخترخاله ها، از یادم می برد چقدر نیازمند داشتن خواهرم.

دبیرستان که رسیدم همه زندگی داشتند. من خودم نخواستم آن همه زود دو نفره شوم. اما فکر نمیکردم تشکیل زندگی، میان دو نفر که از خواهر به هم نزدیکتر بوده اند فاصله بیندازد. اما حقیقت همین بود. انها درگیر زندگی میشدند و بازیها و راز گفتنها و شراکتهای محبت و همه را یادشان می رفت. دوستهای دبیرستانم هم رفتند و همین جورها هم رفتند؛ آنقدر که گاهی بدجور دلتنگشان می شوم و هیچ خبری از آنان ندارم.

با چند نفری تا مدتها در تماس بودم. زنگ میزدم و حرف میزدیم و از گذشته یاد می کردیم. اما زنگها همه یک طرفه بود. همدیگر را عمیقا دوست داشتیم؛ اما می دانم که درگیر زندگی بودن آدم را از گذشته و دوست و همه دور می کند.

توی جزیرۀ دور و کوچک خودم ماندم.

عشقِ کتاب خواندن و فهمیدن و یادگرفتن در من بیداد می کرد. توی خوابگاه، اغلب وقتم را صرف کتاب خواندن می کردم. هم اتاقیها مسخره ام می کردند که مثل خودشان اهل دورهمی و بگو و بخندهای طولانی و درس خواندن شب امتحانی و تحقیق آبکی و  فکر نکردن به مطالعۀ آزاد نیستم.

من لذت می بردم از اینکه شرحهای مختلف مخزن الاسرار را جلویم بگذارم و هر کدام از ابیات نظامی را دقیق‌تر و درست‌تر و عمیق‌تر از آنچه در کلاس گفته شده بود بفهمم. من لذت می بردم از بیشتر و بیشتر آشنا شدن با ترجمه و قواعد عربی و فهمیدن زیر و بالای قواعد و استثنائاتش.

توی جزیره ماندم و کتاب خواندم.

دورۀ ارشد دوستان خوب زیادی داشتم. اغلب متاهل بودند و از شیرین سخنیهای همسرانشان میگفتند. چیزی که برای آنها خاطره بود، برای من آرزو بود. آرزویی که خاک شد و «ای بسا ارزو که خاک شود».

کارمند دانشگاه هم که بودم همین حال بود. جمع پنج نفرۀ من و همکارانم دوست داشتنی بود. اما آنها از چیزهایی میگفتند که درکش برایم مشکل بود. آنها از رستوران رفتنها و با هم خرید کردنها و حرف زدنها و "هم‌سر" بودنهایشان می گفتند و من اگر میخواستم از خودم و کتامین بگویم باید از انتظارهای دیرهنگام شبانه و حرفهای تلخ و تند و تحقیر اعتقادات و تنهایی و تنهایی و تنهایی می گفتم. برای همین چیزی نمی گفتم. سکوت میکردم و لبخند میزدم. حرف مشترکی نداشتیم که بخواهم همراهشان شوم. همینقدر خوش بودم که مونس درد دلهایشان میشوم. دردهایی که برای منِ زخم شمشیر خورده، نیش پشه هم نبود.

جمع همکارهای پژوهشکده از جنس دیگری بوده و هست. مرد و زنش فرشته اند. اما حالا بین همکارهایی که همه دو نفره شده اند، من باز هم صاحب جزیرۀ دور و کوچک و تنهای  خودم هستم.

فکر میکنم میشد من هم صاحب زندگی بودم. بیست سالگیها دهۀ خوبی است برای داشتن زندگی. اما خواست خدا چیز دیگری بود. باید تنها می ماندم، تنها فیلم میدیدم، تنها نماز میخواندم، تنها روزه می گرفتم، تنها دعا می کردم، تنها میخندیدم، تنها اشک میریختم، تنها شاد میشدم، تنها غصه میخوردم، تنها به آینده فکر می کردم، حتی تنها به فکر مخارج زندگی می بودم...

نمیفهمم حکمت این همه تنهایی را. ادمهای تنها زیاد دیده ام. اما اغلب تنهاییهایشان مقطعی و گذراست، گیرم که دورۀ توقفش طولانی باشد.

حکمتش را نمی فهمم. اما دل می دهم به آن، هرچه که هست.

میدانم که او مرا بیش از خودم میشناسد و دوست دارد.

خدایا اگر تو مرا این طور می پسندی، من هم همین طور راضی‌ام. ادعای سنگینی است که بگویم: "الهی رضا برضائک و تسلیما بقضائک" اما دلم میخواهد همین طور باشم. صبوری میکنم که من حالا سالهاست صبوری کردن و تاب آوردن را خوب بلد شده‌ام

  • ۹۵/۰۶/۱۰
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">