شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

سل المصانع رکبا تهیم فی الفلواتی

چهارشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۴ ق.ظ

رسیده ام به عطار به منطق الطیرش و به هفت شهر عاشقی اش. وادی ها را یک به یک نام می برم. از طلب می گویم که شرط اول قدم عاشقی است، که عاشقِ بی کوشش از الفبای عشق هم بی خبر است.

از هدهد میخوانم که سرسلسلۀ پرندگان دلداده بود:

ای به سرحد صبا سیر تو خوش

با سلیمان منطق الطیر تو خوش

میگویم که کوشش هم عینِ عنایت است و به قول حافظ: عشق کاری است که موقوف هدایت باشد. از ارتباط عنایت می گویم و اختیار...

وادیهای دیگر را تندتر رد میشوم و میرسم به فقر. از فقر می گویم که اعتراف به ناداری مطلق است و خود عین دارایی، که همۀ داراریی است. از عرفۀ حسین(ع) می گویم که: «الهی انا الفقیر فی غنای: خداوندا من در غنای تو فقیرم» از رسول(ص) می خوانم که «انا سید ولد آدم و لا فخر... والفقر فخری». از موسی(ع) می گویم که به روایت سورۀ قصص خود را نیازمند به هر خیری دیده که خداوند ارزانی اش کند:

«ربِّ انّی لما اَنزَلتَ اِلَیَّ مِن خَیرٍ فقیر»

میگویم و میگویم و میگویم و به قول سعدی: من از شراب این سخن مست و فضالۀ قدح در دست...

بچه ها همه در سکوت فرو رفته اند نه حرف میزنند، حتی به پچپچه، نه سوال می پرسند.

از خودم می پرسم در دل آرزوی پایان کلاس را دارند یا دل داده اند به من و کلاس و درس و عطار؟

شب وقتی میبینم چند نفری پیام داده اند و خواسته اند به خاطر تعطیلیِ چهارشنبه یک کلاس جبرانی برگزار کنم، میفهمم که به لطف الهی، نه چنان بوده ام که مثل سعدی نفسم درنگیرد و آتشم در هیزم تر اثر نکند.

 

بعدنوشت:

شلوغی این شبهای مشهد و مولای رئوف محبوبم و منِ در وطن خود جامانده...

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

  • ۹۵/۰۹/۱۰
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">