شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

یا حیُّ یا قیّوم یا من لا اله الا انت

سه شنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۰۵ ق.ظ

امروز حدیثی از امام صادق(ع) خواندم که اگر مؤمن صبح کند در حالی که آنچه میان مشرق و مغرب است از آن او باشد، خیر او همان است و اگر با بدنی قطعه‌قطعه صبح کند، باز هم خیر او همان است.

چقدر این باور، این حالت تسلیم شیرین است. چقدر خوب است که آدمی عبد مطیع خداوند بشود.

محبوب مهربانم، ببخش. این بندۀ پرتقصیر بیتاب خودت را ببخش. ناشکیبایی‌هایم را، ضعف‌هایم را، ناتوانی‌هایم را، بازیگوشی‌هایم را، سرکشیهایم را ببخش. کاش یادم نرود در تلخ‌ترین و اندوه‌بارترین لحظات تو جز خیر بر من نمی‌خواهی.

دبیرستان که بودم، همان روزگاری که با شوقی وصف‌ناپذیر رشتۀ ادبیات و علوم انسانی را برگزیدم و در جواب هرکس که می‌پرسید: رشته‌ات انسانی است؟ با غرور می‌گفتم، نه، ادبیاتم، از میان خواسته‌هایم، دو دعا  پرتکرارترین و اصلی‌ترین بودند. یکی آنکه می‌خواستم علاقه و استعدادی را که تو خود موهبتم کردی در راه تو، به کار گیرم و دیگری استادی داشته باشم، عزیزی، دردآشنایی، راه بلدی که دستگیر من باشد. خواستۀ اول جز آرزویی برخاسته از دل و در سینه مانده نبود؛ اما دومی را بارها به زبان می‌آوردم و پاسخ می‌شنیدم که دورۀ شمس تبریزی‌ها و مراد و مریدی‌ها و خضر راه طلبیدن‌ها به سر رسیده است. هر بار با شنیدن این سخن بغض می‌کردم و پوشیده‌تر و پنهان‌تر روی سجادۀ سفیدم از تو می‌طلبیدمش.

 بیست و یک سالگی بود که پذیرفتم یاری هم‌درد، همراه و هم‌پای من بشود. گرچه هیچ وقت یار نبود، بار بود.همدرد نبود، درد بود. هشت سال و نیم بعدش آنقدر دل‌اندوه‌ها آزارم می‌داد که خواسته‌هایم را از یادم برده بود. نه که نخواسته باشم، که آنقدر پردلهره و دل‌پریش بودم که در ذهنم جایی برای این خواسته‌ها نمانده بود. گرچه با پافشاریهای بسیار بالاخره توانستم کتامین را راضی کنم که از خیر سه سال کارمندی دانشگاه با حقوق بسیار زیاد بگذرم. از همان آغاز هم به اصرار او بود که رفته بودم. خانه را بی من می‌خواست. بعدتر هم که بیرون آمدم دست‌تهی رهایم کرده بود. کارمندی دانشگاه آنی نبود که میخواستم. کار تکراری و بی نشاطی که هدف از آن جز درآوردن پول نبود، نه کار من بود نه راه من. اگرچه سخت و پرفشار، اگرچه با تحمل حرفها و نیش و کنایه ها، اگرچه دست تنها، کار را رها کردم.

خیالی نیست. گذشت. روزها و شبهای پرکابوس آن سال‌ها گذشت. گذشت آن شبها که به آشپزخانۀ قدیمی خانه پناه می‌بردم و در را کیپ می‌بستم و دردهایم را اشک به اشک توی بالش خفه می‌کردم که مبادا صدایم از درزهای دیوار آن سوتر برود و به دیوار سیمانی و سردی برسد که آخر شبها تلخ و سنگین و خشم‌آلود به خانه می‌آمد.

گذشت.

گذشت و آن روزهای پریشان و پرآشوب از یادم برده بود که چه می‌خواستم. سال آخر که پراندوه‌ترین سال تمام عمرم بود لیلا زنگ زد و گفت برای پژوهشکده‌ای که کارش شرح قرآن و نهج‌البلاغه است قلم لازم دارند، من تو را معرفی کرده‌ام.

بعدتر که پا به آن سرای پر نور و برکت گذاشتم، آن روزگاری که با استادم آشنا شدم، آنجا که از آن بندهای دست و پاگیرِ هشت‌ساله رها شدم، یادم افتاد به آرزوی روزهای نوجوانی‌ام. دیدم من چه شرمسارانه آرزوهایم را از یاد برده بودم و تو چه مهربانانه به یادشان داشتی، من فراموش کرده بودم و تو به یادم انداختی. من دست از طلبش برداشته بودم و تو خود آن‌ها را برای من طلبیدی.

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که منِ دلشده این ره نه به خود می‌پوید

از تو ممنونم مهربان محبوبم. شکرگزار تواَم عزیزترین دلدار. تو خود خوب می‌دانی که نعمت دنیا را که تمام نعمت دنیا را با آنچه امروز از مهر تو به موهبت گرفته‌ام عوض نخواهم کرد. 

الحمد لله علی ما هدانا و له الشکر علی ما اولانا.

  • ۹۵/۱۱/۱۹
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">