شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

روز دومی که کربلا بودم، ظهر روز چهارشنبه، بعد از نهار قصد کردم به هتل بروم و تا اذان مغرب تخت بخوابم. شب قبل تا اذان صبح بیدار بودم و بعد از صبحانه نیز مراسم کاروان بود و تا آن لحظه امکان استراحت نیافته بودم. هم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اتاقی‌هایم دو خواهر سن و سال‌دار بودند. یکی ده سال پیش و دیگری بیست سال پیش همسر خود را از دست داده بودند و بعد از عروس داماد کردن بچه‌ها، دلخوشی‌شان سفرهای گاه به گاه کربلا بود.


هتل که رسیدم، یکی از آن دو به درد شدید کلیه مبتلا شده بود. وضو گرفتم و کنارش نشستم. دست راستم را روی پهلویش گذاشتم و هفت بار حمد خواندم. دقایقی نگذشت که قدری ارام شد. هر دو خواهر که خسته بودند به خواب رفتند. ساعتی بعد دوباره درد بی‌‌قرارش کرد. مدیر را خبر کردم. گفت می برمش بیمارستانِ ایرانیها. اما باید کسی همراهش باشد. خواهر هم‌اتاقی‌ام خواب بود. دلم نیامد بیدار شود. گفتم خودم همراهی‌اش می‌کنم. رفتیم و تا اذان مغرب درگیر دکتر بودیم.


هتل که برگشتیم، برای نماز مغرب و عشاء به حرم رفتم و برنامه‌ریزی کردم بعد از شام تا دوازده شب بخوابم و بعد، برای زیارت آماده شوم.

بعد از شام که به اتاق برگشتم، هم‌اتاقی‌ام دوباره دردش شدید شده بود و قصد داشت برود دکتر. مدیر گفته بود من وقت نمی‌کنم با شما بیایم. اسم مرا برده بود و گفته بود ایشان راه‌بلد است.

با دو خواهر راهی بیمارستان شدیم. در عراق به جای تاکسی گاری هست. پسران جوان و نوجوان یا حتی مردهای گاه مسنّ عراقی، زنهای سن گذشته‌ای را که توان راه پیمودن ندارند، سوار گاری می‌کنند و به مقصد می‌رسانند. به پول ایران، کلی هم پول می گیرند. برای آن هم‌اتاقیِ کلیه‌دردم، گاری گرفتیم. با پسر نوجوان عراقی به عربی صحبت می‌کردم و می‌گفتم می‌خواهیم برویم مستشفی. او حرف مرا خوب می‌فهمید اما نمی‌توانست جواب گوید. من آنچه از عربی بلدم، فصحی است؛ همانی که لهجۀ مردم عربستان است و کتابتشان هم با همان است. درس‌خوانده‌هایشان فقط می‌توانند در جواب فصحا حرف بزنند. بقیۀ عراقی‌ها فصحا را می‌فهمند ولی به لهجۀ عراقی پاسخ می‌دهند.

من راهی را بلد بودم که از پشت هتل به سمت چپ می‌پیچید. اما پسر جوانِ گاری‌چی، از سمت دیگری ما را می برد. بارها به او گفتم "مستشفی علی الجانب الیسار" اما او هی دست به سینه می‌گذاشت یعنی که من بلدم. تمام راه دلهره داشتم ما را جایی پرت و دور ببرد. راهی که او می‌رفت درست ولی دورتر بود و گویا مسیر راندن گاری از آن راه دور برایش هموارتر بود.


بیمارستان که رسیدیم، چندین ساعت کارمان طول کشید. دکتر برای هم‌اتاقی‌ام دو تا سرم و چندتایی آمپول نوشته بود و پیداست که چه اندازه ممکن است زمان ببرد. وقتی به اتاق برگشتیم، دوازده شب بود.

آنقدر خسته بودم که بلافاصله خوابیدم. ساعت سه بیدار شدم و رفتم حرم. ضریح را بوسیدم  و همین که آمدم بنشینم، خانمی که جلوی من نشسته بود، گفت: «خدا خیرت بده نفسم در نمیاد لطفا بین شونه‌هامو ماساژ بده». خنده‌ام گرفت. گفتم چشم و شروع کردم ماساژ دادن او. خانمی که قدری آن طرف‌تر نشسته بود با حسرت عجیبی گفت: «منم شونه هام درد می‌کنه». با خنده گفتم: «یعنی باید شما رو هم ماساژ بدم؟» ...

پنجشنبه شبها، حرم امام حسین از همیشه شلوغ‌تر است. از آنجا که سفارش بسیاری به زیارت امام در شبهای جمعه شده، از شهرهای اطراف عراق هم هرکس بتواند می‌آید. برای همین از عصر باید توی صفهای نماز جماعت جا بگیری و گرنه از فیض جماعت، آن هم با آن جماعت عظیم شیعه محروم می‌مانی. دم‌دمهای غروب پنجشنبه، همین طور که توی حال خودم در صف جماعت نشسته بودم، خانم عربِ پهلودستی، یکهو جلویم دراز کشید و با اشارۀ دست به من گفت: کمرم را ماساژ بده. خنده‌ام گرفته بود، باصدا و بلند. دو بار کمرش را مالش دادم. بعد از نماز که داشت می‌رفت برایم بوسه‌ای فرستاد، از دور.

به امام گفتم: "گمانم مرا به عنوان پرستار و ماساژور برگزیدۀ زائرانتان پسندیده‌اید."

همۀ این اتفاقها حس خوبی برایم داشت. عامیانه اگر بخواهم تعبیر کنم، مثل چشمکی دوستانه از دوست بود.

  • ۹۵/۱۱/۲۷
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">