شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

سال‌هایی که می‌گذرند...

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۲۱ ق.ظ

یک سال دیگر هم گذشت. عادت ندارم خودم را درگیر اعداد و ارقام سن و سال کنم، تا مثلا بخواهم با چند سال کمتر گفتن سن به خودم بباورانم هنوز کوچک‌تر از این سن الانی‌ام هستم و هنوز مانده تا برسم به وسط‌‌‌ها و آخرهای زندگی؛ البته اگر مرگ همین دور و برها پرسه نزند. در بند عدد و رقم نیستم چون برکت عمر ربطی به تعداد سالهایش ندارد. مگر نه اینکه خوانده‌ایم یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است؟ چه‌بسا کسی یک لحظه به اندازۀ هزاران سال زندگی کند، در همان لحظات شکوفای بندگی و خاکساری و از خود رها شدن.

نمی‌دانم خاصیت بزرگ‌تر شدن است یا ویژگی ذاتی دنیا که هرچه بیشتر می‌گذرد بیش بار غربت را بر دوش احساس می‌کنم. خیلی وقت‌ها در خیلی جمع‌ها بدجور حس غربت گلوگیرم می‌شود. در دانشگاه، با دانشجویان و استادانی سر و کار دارم که اگرچه باسوادند، به جای «سلام»، «درود» نثار هم می‌کنند و به جای قرآن اوستا می‌خوانند. از آن طرف چه در دانشگاه و چه در دیگر محیط‌ها، مذهبی‌هایی را می‌بینم که مذهب برایشان امری تعبدی و تقلیدی است؛ سواد غیر دینی که ندارند هیچ، سواد دینی هم ندارند. دین و سیاست را چنان به هم می‌دوزند که منظرۀ نادلپذیری می‌شود و تفاوت دیدگاه‌های سیاسی در نظرشان، به بزرگی فاصلۀ بهشت و دوزخ است.

من، راستش نه اینم نه آن. نخواسته‌ام باشم. چون و چراهای من، دنبال دلیل گشتن‌هایم و دیدگاه‌های سیاسی‌ام به مذاق مذهبی‌ها خوش نمی‌آید و باورها و پوشش مذهبی‌ام با ذائقۀ دوستان دانشگاهی سازگار نیست.

نه در مسجد گذارندم که مستی

نه در میخانه کین خمار خام است

اما در این انبوه ظلمانی همیشه نوری هست که دلم را روشن می‌کند. توفیق انس با نهج‌البلاغه از هر جمعی و هر همدم و هم‌زبانی نوشین‌تر است.

صدای امیر ملک دلم را انگار از ورای قرن‌ها به‌وضوح می‌شنوم: «ایها الناس الان الان من قبل الندم و من قبل ان تقول نفس یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله» (ای مردم اکنون را، اکنون را دریابید؛ پیش از پشیمانی و پیش از آنکه هرکس بگوید: افسوس که در پیشگاه خداوند سستی ورزیدم». می‌ترسم از کوتاهی‌هایم از غفلت‌هایم و شرمسارم از هر لحظه‌ای که با نهج‌البلاغه بیگانه بوده‌ام. می‌ترسم و امیدوارم: «اخاف منک و ارجو و استغیث و ادنو».


گنج سعادتی که حضرت دوست از انس با نهج‌البلاغه ارزانی‌ام کرده، سختی‌ها و تلخی‌های راه را برایم شیرین می‌کند؛ آنقدر که به جای هر خواسته‌ای فقط می‌گویم: بارالاها مهر علی(ع) را از من نگیر؛ تمام سختی‌ها را به جان می‌خرم اما آتش مهر امیرم را در دلم فروزان‌تر کن.

پنجره را رو به فردا می‌گشایم و سی و چهارسالگی تمام‌قد به پیشوازم می‌آید.

  • ۹۶/۰۳/۰۳
  • سوما ..

نظرات  (۱)

من هیچ وقت نتوانستم این درودی‌ها را درک کنم، باز بدرود یک چیزی ;)
خدایی زیبایی صورت و سیرت سلام و احوالِ این کلمه وصف نشدنیست
پاسخ:
دقیقا حیف که این جور افراد قدر و ارزشش را نمی‌فهمند

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">