شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شکاریم یکسر همه پیش مرگ

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۵۳ ب.ظ

مرگ مغازۀ پهلوی محل کارم را فتح کرده بود. وقتی عکس آقای مغازه‌دار را دیدم که حالا جز اسم و عکسی روی آگهی ترحیم نبود چیزی توی دلم فروریخت و چیزی سر برافراخت.

مرگ همیشه برایم با تمام قساوتش، با تمام درهم‌شکنندگی‌اش، با تمام شیوۀ ظالمانه‌اش، پرشکوه و ستودنی بوده است. حتی همان وقتها که عزیزی را از دست داده‌ام، حتی آن روزگار که سر دوستی را به شانه گرفته‌ام و هم‌پیالۀ اندوهش اشک ریخته‌ام، همان اوقات هم مرگ را با تمام وجود ستوده‌ام.

مرگ... پدیده‌ای که خبرت نمی‌کند، که بی‌هیچ حرف و مقدمه‌ای می‌آید تا دیگران بگویند:« همین دیشب با او صحبت می‌کردم، همین صبحی او را دیدم، نشانی از مرگ در چهره‌اش نبود. چطور شد که رفت؟ چرا پر کشید؟»؛ واقعیتی که از هیچ موجود زنده‌ای نمی‌گذرد؛ که اگر امسال نَه، سال‌ها بعد تو را هم شکار می‌کند. این حقیقت نابودنشدنی، حقیقت ناشناخته‌ای که از آن می‌ترسم و تحسینش می‌کنم، حقیقتی که به اقتدار تمام زندگی‌ را می‌ستاند و هرگز سر بازایستادن ندارد، برایم بس شگفت و پرجذبه و والاست. حقیقتی که یادم می‌اندازد: «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» و وا می‌داردم که زمزمه کنم: «مولای یا مولای انت الباقی و انا الفانی و هل یرحم الفانیَ الا الباقی».

 

ما همه فانیّ و بقا بس تو راست

ملک تعالی و تقدّس تو راست

  • ۹۶/۰۵/۱۰
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">