شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

یک خاطره

دوشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۴:۳۰ ب.ظ

یکی از جلسه‌های آخر ترم پیش، یک ساعت از کلاس گذشته، یکی از دانشجویانم در کلاس را باز کرد و با چهره‌ای درهم و آشفته داخل شد. چهره‌اش را که دیدم از بازخواست برای تاخیرش منصرف شدم. پرسیدم: حالتون خوبه خانم فلانی؟هنوز جواب داده و نداده بغش ترکید و با صدای بلند گریه کرد. در میان هق‌هق گریه گفت: بابام مرد.

خشکم زد. چه می‌توانستم بکنم؟ ایا باید درس را ادامه می‌دادم یا اینکه بی‌خیالش می شدم؟ توی ذهنم دنبال جملاتی می گشتم بلکه به زبان آوردنش تسکینی برای او باشد. نمی‌دانستم چرا با چنین وضعیتی اصلا به کلاس آمده.

از یکی از دانشجوها خواستم برایش آب بیاورد؛ اما او آنقدر حالش بد بود که آب را پس زد. یکی از بچه‌ها رو به من کرد و با تاسف گفت: وای استاد پدر خانم فلانی فوت کرده.

آن دانشجو با هق‌هق بلندی که نمی‌توانست جلویش را بگیرد، بریده بریده گفت: بابام نه،... بوبوم مرد. هَمِستِرم... اسمش بوبو بود.

چهرۀ من در آن لحظه دیدنی بود. آخ که دلم می‌خواست یک چیزی محکم روی سرش کوبیده شود.

  • ۹۶/۰۵/۱۶
  • سوما ..

نظرات  (۱)

این چنین است که کسی به دنیا می آید و کسی می میرد فروغ فرخزاد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">