شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

خواب مرا نمی‌برد، می‌آورد...

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ب.ظ

بی‌خواب شده‌ام. دو ساعتی توی تخت غلتیدم و خواب را طلبیدم ولی خواب امشب با چشمهایم بیگانه است از قرار. ساعت چهار و نیم صبح است. خسته بودم،بس که امروز راه رفتم و کارهای ریز و درشت انجام دادم. با اینهمه از شوق است یا دلهره، امشب خواب نسبتی با من نداشت. یک سال و نیم گشتیم با مادر. آن هم بسیار فشرده. عصرهایم اغلب درگیر خواستگاری رفتن بود. حالا انگاری تلاشها دارند ثمر می‌دهند. چند ساعت دیگر قرار است صاحب نازنین خواهری بشوم.

امشب کسی گفت مبارک باشد داری خواهرشوهر می‌شوی. گفتم نه، دارم خواهردار می‌شوم.

دختر شیرین پرمهری است. همان آغاز آشنایی به مادرش گفته: «سمیه را خیلی دوست دارم. درست است که او را یکی دو بار، کوتاه دیده‌ام؛ حرف و حدیثی هم بینمان رد و بدل نشده ولی مهرش خیلی به دلم نشسته». چند وقت بعدتر که از برخی دلهره‌های دختران با او صحبت کردم و سعی کردم نگرانی‌های آغاز زندگی‌ را از ذهنش دور کنم باز به مادرش گفته: «نمی‌دانی از اینکه دارم صاحب خواهری مثل سمیه می‌شوم چقدر خوشحالم». شرم و خجالتش مثل همان بیست و یکی دوسالگی من است. خدا کند بتوانم خوب خواهری برایش باشم؛ خدا کند او و برادرم همسرانی شایسته برای هم باشند. دیشب وقت توافق‌ها و امضاها که جلو رفتم و به برادر تبریک گفتم بغض گلویم را گرفت. اصلا گمان نمی‌کردم این‌همه لطیف و رقیق بشوم.

شوق است یا دلهره، نمی‌دانم. هرچه هست خواب را جوری رمانده، انگار که عقدکنان خودم باشد.

مادر می‌خواست برای عروسمان چادرِ سر عقد بخرد. من چادری داشتم که از نجف به نیت خودم خریده بودم. به امید اینکه اگر روزی کسی رفیق راهم و پای سفرم شد، در همان آغاز راه چادر متبرک را روی سرم بیندازم. به مادر گفتم چادر من که هست. به ضریح امیرالمؤمنین هم تبرک شده؛ همین را هدیه‌اش کنید.

یادش به خیر، بار اولی که زنگ زده بودم جایی، چنان قلبم در سینه می‌تپید انگار که دختر چهارده ساله‌ام و مادر دختر خواستگار من است. از بس برادرم هی تأکید می‌کرد بپرس دختر محجبه است یا نه، از برادرهایش بپرس که دین و ایمانشان چطور است و از همین قبیل سوالها، از مادر دختر پرسیدم: ببخشید پسرانتان محجبه‌اند؟ خدا می‌داند با چه فشاری خودم را نگه داشتم که پشت تلفن از خنده منفجر نشوم. سوالهای بعدی را از هر دو تا یکی پرسیدم و سریع خداحافظی کردم تا یک دل سیر بخندم.

فردا تا شب درگیرم و فرصت استراحت ندارم. اذان صبح نزدیک می‌شود و خواب همچنان با چشمهایم بیگانه است. از شوق است یا دلهره؟ هرچه هست توکل می‌کنم به صاحب این وقت مبارک که خیر مطلق است و همۀ خیرها  در دست پرمهر اوست.


لَوْ أَنْفَقْتَ مَا فِی الْأَرْضِ جَمِیعًا مَا أَلَّفْتَ بَیْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَیْنَهُمْ

اگر تو همۀ آنچه را روی زمین است بدیشان انفاق می‌کردی، دلهایشان را به یکدیگر مهربان نمی‌ساختی ولی خداوند دل‌هایشان را به هم الفت داد. (انفال،63)


بعدنوشت:
ساعت از دوازده گذشته است. صبح، خطبۀ عقد در حرم امام رضا(ع) جاری شد و من اشک بودم و لبخند...

  • ۹۶/۰۶/۲۴
  • سوما ..

نظرات  (۴)

:)
به به مبارک باشه.

ان شالله که خوشبخت باشند. 

چقدر شیرین هست که بعد از این همه وقت گذاشتن، خواهردار شدی.

ان شالله که به زودی همسفر خودت با چادری که خودش متبرک کرده ، خواب رو از چشمان بگیره. 
پاسخ:
چشمان بی‌خواب و دل بیتاب و چادر متبرک و پای سفر... تصویر قشنگی است دوست من. من هم برای تو از خدا می‌خواهمش
سلام خواهر مهربون
خدا رو شکر
مبارک است انشاالله
امیدوارم خبر خوب همسفر خوب خودت را بیاوری
پاسخ:
تنهایی و بی‌همسفری هم اگر خواست او باشد، اگرچه گزنده و سخت، اما شیرین است.
تا یار چه خواهد...
تا یار که را خواهد ....

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">