شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

به پوستۀ خودم برمی‌گردم

چهارشنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۵:۰۲ ب.ظ

معمولا اهل نق زدن نیستم. گاهی که خستگی فشار می‌آورد و در همان لحظه اندوهم را روایت می‌کنم، یکی دو ساعت بعدترش یا یکی دو روز بعدترش به آن اندوه و آن نوشته می‌خندم.
حیف نیست شش ماه تمام در غار خواب باشم؟ حیف نیست زیبایی دل‌انگیز پاییز را نبینم؟ خرس قطبی لذت مچاله شدن زیر پتو در هوای سرد را چه می‌فهمد؟ یا لذت دیدن لبخند کودکی که توی اتوبوس، در اداره، در خیابان، در روضه و در هرجایی از این دنیا دلش می‌خواهد پشت چادر مادرش با تو قایم باشک بازی کند و  دلت را ببرد؟
درست است که خواب را دوست دارم و هنگام غصه هیچ چیز برایم مثل خواب آرام‌بخش نیست؛ اما نه اینکه شش ماه تمام خواب باشم و صبح به صبح صدای اذان شریف حسین را از گوشی‌ام نشنوم و شیرینی طلوع آفتاب را درک نکنم.

دیروز گمانم زیادی خسته بودم. ساعت دو، بدترین ساعت برای برگزاری کلاس است. بعد از نهار است و معمولا همه خسته‌اند و خواب‌آلود. هوا هم که متغیر است و بچه ها یا از گرمای هوا شکایت می‌کنند یا از سرمایَش.

کلاس هم پنجاه نفره است. مجبورم برای اینکه حواسم به آخر کلاس هم باشد سر پا بایستم.

خسته بودم، خواب هم بر من غلبه کرده بود، کفشها هم تازگی پاهایم را می‌زند، خیر سرم کفش طبی گرفته بودم. یک ساعت و نیم در همان حالت سر پا بودم. سوالهای عجیب و غریب دانشجویان، چی چی گفتن‌هایشان بعد از هر توضیح، پرسیدن اینکه «الان برای امتحان چطور باید به همچین چیزی جواب دهیم؟»، توضیح هزاربارۀ من که «امتحان پایان ترم 5-6 نمره بیشتر ندارد  و اصل برایم فعالیت‌های سر کلاس است» و سوالهای دانشجویان دوباره ودوباره که خب حالا امتحان چطور است و چطور بنویسیم، همه مرا آزرده بود.
باید با حوصله یکی یکیِ آنها جواب می‌دادم و بعضی حرفها را دوباره و دوباره تکرار می‌کردم.
بعد از کلاس، خستگی‌ام را اینجا تکاندم.
لذت معلمی به همین است که اتفاقا آن دانشجوهای ادبیات نچشیده را مشتاق ادبیات کنی. تقصیری ندارند؛ دو سه سالی خود را در خانه حبس کرده‌اند تا با رتبۀ خوبی در دانشگاه خوبی قبول شوند. تمام این سالها همه چیز را فقط به نیت امتحان خوانده اند و فعالیت کلاسی برایشان بی معناست. وظیفۀ معلمی من است که کمکشان کنم از خوی و خصلت دبیرستانیشان دور شوند.

صد سال هم حاضر نیستم سمیه‌سادات بودنم را با خرس قطبیِ خپلِ خوابالو عوض کنم.


  • ۹۶/۰۷/۱۲
  • سوما ..