شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

نوشتن برای هیچ‌.کس

شنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۶ ب.ظ

هرچه بیشتر می‌‌گذرد منزوی‌تر می شوم. این تغییر را خودم خوب می‌فهمم و دیگران نه. دیگران گرم و اجتماعی می‌شناسندم و من در جمع‌ها احساس غریبگی می‌کنم. شبیه کسی نیستم. می‌دانی؟ به تویِ هیچ‌کس، بیشتر شبیهم تا به کسی. حرفهایشان، دغدغه‌هایشان احساس و عواطفشان هر روز که می‌گذرد. برایم ناملموس‌تر می‌شود. مجبورم به تحمل و لبخند. صحبت از غمگین و ناشاد بودن نیست؛ احساس غریبه بودن و نخودی بودن، در جمعها توانم را تحلیل می‌برد. باید بنشینم و به آنچه می‌خواهند گوش بسپارم و همراهی کنم. هرچه بیشتر من احساس دوری می‌کنم، دیگران بیشتر می‌خواهند در کنارشان باشم. 

دنیای عجیبی است. تنهایی‌ای را که می‌خواهی نداری و تنهایی‌ای را که از آن می‌گریزی همیشه پهلو به پهلو داری. مقاومت نمی‌کنم. سعی می‌کنم در کنارشان باشم. من هم از جان و دل دوستشان دارم. از اندوهشان به درد می‌آیم و از شادی‌شان لبریز از شور می‌شوم. اما از یک حدی بیشتر بودن در کنارشان در توانم نیست. از یک حدی بیشتر دیگر می‌شود جبر و آزار. حتی در محل کار هم که این همه عاشقانه محیط و کار و همکارها را دوست دارم، گاه ساعتهایی که خلوت‌تر و پرسکوت‌تر است بیشتر به جانم می‌چسبد.

سر و کله زدن با بچه‌ها را البته خوش دارم. اگر بشود، خیلی خوش‌تر دارم در هر جمعی از دیگران کناره بگیرم و قاتی شادی‌ها و خنده‌های بچه ها بشوم. آدمهای سن‌بالا را هم دوست دارم. حوصله ام برای خنده‌ها و گریه‌هایشان زیاد است. 

در کل کم‌حرف‌تر و ساکت‌تر شده‌ام. این را من خوب می‌فهمم و تو نیز.

سر کلاس البته فرق می‌کند. باید کلاس را بگردانم و پنچاه نفر دانشجو را به تلاش وادارم. می‌پرسم «عاشق شدن به جبر است یا به اختیار؟» و همین سوال کافی است تا همۀ کلاس حتی گوشه‌گیرترین‌ها را هم به حرف بیاورم. خیلی ها معتقدند عشق اِرادی است. می‌گویم پس اگر با تصمیم و ارادۀ خودتان تا دو روز دیگر عاشق شوید چهار نمره به پایان ترمتان اضافه می‌کنم. برخی معتقدند جبر و قضای الهی است چون عشق دست خود انسان نیست. مهری است که در دل می‌افتد. می‌پرسم پس چرا برای ازدواج بین دو یا چند گزینۀ مختلف سرگردان می‌شوید و یکی را برمی گزینید؟ اگر جبر است انتخاب شما بی‌معناست. 

باز می‌پرسم «به کدام‌یک معتقدید؟ به سعدی که می‌گوید: سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل/ بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران؛ یا به دکتر شفیعی که می‌گوید: گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم/ بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران؟». تقریبا همه طرفدار بیت دوم‌اند. می‌گویند عشق اگر عشق باشد هیچ‌وقت از دل بیرون نمی‌رود. می‌پرسم اگر مثلا من دیوانه‌وار همسرم را دوست داشته باشم، اما او آنقدر خشونت داشته باشدکه ادامه دادن زندگی در کنارش به معنای به جان خریدن خطر مرگ باشد، چه باید بکنم؟ آیا بمانم و بگویم شیرینی عشق آن است که من به دست معشوقم خفه شوم؟ صدای خنده کلاس را پر می‌کند. بعض می‌گویند شاید، بعضی می گویند نه. نگاهشان به عشق زیادی سنتی و افلاطونی است. دلم می‌سوزد برای بعدهایی که چه‌بسا ضربه های تلخ و مهلک بخورند. 

می‌کوشم نگاهشان را قدری از عشق مجنون‌وار فاصله دهم. می پرسم آیا ابراهیم خلیل الله عاشق نبود؟ چگونه حاضر شد فرزندش را به قربانگاه بکشاند؟ یا امام حسین(ع)؟ مگر نه اینکه همۀ زندگی‌اش را فدا کرد؟ می گویند هر دو نفر، بین دو معشوق، محبوب والاتر را برگزیدند. می‌گویم پس انتخاب کرده‌اند؛ کسی یا چیزی وادارشان نکرده. حالا اگر کسی در رابطه‌ای حقیقتا عاشقانه باور و ایمانش در خطر بیفتد چه؟ اگر حفظ باورش بسته به دل گسستن باشد چه؟ می‌شود گفت عاشق نبوده و عشق را نفهمیده؟ 

سکوت و فکر در کلاس جایش را به حرف و گفتگو می‌دهد.


  • ۹۶/۰۷/۲۲
  • سوما ..

نظرات  (۴)

سلام علیکم
حتماً خوب گوش می‌دهید و آن‌ها هم به دنبال کسی هستند که خوب گوش دهد.
پاسخ:
گوشم بیش از زبانم در جمعها حاضر است و دلم کمتر از هر دو.
  • محبوب حبیب
  • سلام سمیه جان
    این جای نوشته ات را خوب می فهمم: "اما از یک حدی بیشتر بودن در کنارشان در توانم نیست." من هم همینطور شده ام و وقتی به این مساله فکر میکنم می بینم حق با منه و برای همین خودم رو مواخذه نمی کنم. ولی اون قسمت احساسی وجود آدم که دلش همدم میخواد همیشه این مواقع براش زجر دهنده است که کاش کسی بود که میشد باهاش یه چای خورد و حرف هایی از جنس خودمان زد و لبخند بزنیم که عهه تو مرا می فهمی؟! یا به راحتی پیشش حتی بغض کرد یا ... 
    توی حرم امام معصوم برات همین دعا رو کردم. که کسی از این جنس سر راهت قرار بگیره برای یه عمر زندگی. 
    آی آی... 
    این عشق های افلاطونی. 
    عاشق شدن به جبره! :دی
    و عاشق موندن به اختیار! 
    و چطور عاشقی کردن به اختیار
    حالا خانم معلم، نمره من از این جوابها چیه؟
    من یکبار عشق افلاطونی را چشیدم و هنوز جای زخمش روی دلم هست...



    پاسخ:
    ممنونم از تو مهربان دوست. زیارتت قبول
    آن جذبۀ آغازین محبت بدون اراده است. تبدیل شدنش به عشق با اختیار. بعدترش هم بااختیار؛ بسته به اینکه ارادۀ فرد چه انداره باشد.
    جای بعضی زخمها بسیار به روح زیبایی می‌دهد.
    نمره‌ات بیست؛ با آن زخمی که به یادگار داری‌اش
    سر همه کلاس هاتون از این مباحث دارید استاد؟


    تو از عمد اینا رو اینجا می نویسی! که منو هوایی کنی! من می دونم ;)
    پاسخ:
    سر اغلب کلاسها. بستگی دارد فضای کلاس چطور باشد و چقدر این مباحث ضروری به نظر برسد.
    تو چقدر نبودی دخترکم. 
    هی منتظرت شدم، هی نیامدی، باز منتظر شدم باز نیامدی. وبلاگت هم خاموش بود و بی کلمه
    برای بار نمی دونم چندم عرض میکنم خوش به حال دانشجوهات!

    من منزوی تر شدنم را هم خودم می فهمم هم دیگران! البته هنوز هم به انزوای بیشتری نیاز دارم!! و البته که سعی میکنم بعد اجتماعیم را حفظ کنم ولی قالب ها رو دوست ندارم! هر چه تعدادهای آدم نزدیکت بیشتر شود انگار قل و زنجیرها هم بیشتر می شود !!! 
    پاسخ:
    دلم برای غل و زنجیرهایم می‌سوزد. نه آنقدر سرکش و عصیانگرم که پاره‌پاره شان کنم، نه خیلی مطیع و پذیرنده که هرچه بود را بپذیرم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">