شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

مرگی که می‌آید

چهارشنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۲۵ ق.ظ

مرد همسایه مرد.

همینجور بی مقدمه، یک روز صبح سر گذاشت و مرد.

دارم فکر می کنم مرگ که مقدمه نمی خواهد. وقتی بیاید حالت را نمی پرسد، نمی خواهد بداند چایت را تا آخر نوشیده ای یانه. نمی پرسد دلت می خواهد یک بار دیگر گلی را بو کنی؟ دلت می خواهد نوشته ات را به آخر برسانی؟ یا کتابت را تا آخرش بخوانی؟ دلت می خواهد مادرت را سیر ببوسی؟ یا دوست هایت را دانه دانه در آغوش بکشی؟ یا یک بار دیگر به کسی بگویی دوستش داری؟

نه، چیزی نمی پرسد فقط می آید.

کار ندارد خوابی یا بیدار، کار مدارد حسرت چند «دوستت دارم گفتن» به دلت مانده، کار ندارد تنهایی یا دل بسته ی همراهی کسی هستی. آنقدر ناگهان می آید که هرجای روزگار که باشی تعجب کنی و فکر کنی الان که وقتش نبود. و بقیه بپرسند: چرا؟؟؟ چطور شد که رفت؟

این جور وقتها فقط یادم به یک چیز می افتد. به اینکه بخوانم:

مولای یا مولای

انت الرحمن و انا المرحوم

و هل یرحم المرحوم الا الرحمن

  • ۹۲/۰۴/۲۶
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">