شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

نوشتن برای هیچ‌.کس

سه شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۲ ق.ظ

چرا این‌همه دلم تنهایی می‌خواهد؟ چرا خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم اطراف میزم دیواری از زمین تا سقف کشیده شده بود تا مرا از بقیه جدا می‌کرد؟ چرا این همه دوست دارم توی خانه وقتی بیدارم همه خواب باشند؟ یا چرا دوست دارم یک جایی باشم، یک جزیره‌ای داشته باشم، یک قفس تنهایی... تا از شلوغی آدم‌ها به آنجا پناه ببرم؟ آخر کسی که به من کاری ندارد.

دکتر گفت سودای خونت زیاد شده؛ می‌دانستی؟ گفت چیزی هست یا چیزهایی که همین‌طور غم پشت غم برایت می‌آورد. گفتم ولی من حالم خوب است؛ خوش روحیه‌ام و پر از هدف و انگیزه. گفت سودای خونت زیاد شده و حداقل اثرش می‌تواند افسردگی باشد.



چند وقتی بود توی اتاقم مگس کوچکی آمده بود. چندین بار در را باز گذاشتم و چراغ‌ها را خاموش کردم بلکه برود سمت روشناییِ بیرون. اما همین که برق را روشن می‌کردم و در را می‌بستم می‌دیدمش که شاد و سرخوش اطرافم چرخ می‌زند و ویزویزش بلند است. دست اخر تسلیم شدم. گفتمش حالا که می‌‌خواهی اینجا بمانی، بهتر است صدای ویزویزت را نشنوم تا نه تو مرا اذیت کنی و نه من به کارت کار داشته باشم. 

از سر اتفاق بود یا هرچه، صدایش دیگر درنیامد. هربار که وارد اتاق می‌شدم، می‌دیدمش که چرخ‌زنان قدری روی سر و دست من می‌نشست و باز ساکت و بی‌صدا می‌رفت گوشه ای نامعلوم. یک بار باز صدای ویزویزش بلند شد. بلند گفتم: نگفته بودم اذیتم نکن؟ دیگر صدایش را نشنیدم. شبهای بعد هم فقط خودش را، خودِ بی‌صدایش را می‌دیدم. گاهی قدری غذا برایش می‌گذاشتم که حالا که مهمانم شده از گرسنگی نمیرد.

روز قبل بابا بخاری اتاقم را وصل کرده بود و در را باز گذاشته بود تا بو و دودش بیرون برود. وقتی رسیدم خانه مگسکم هم رفته بود بیرون. راستش را بگویم، دنبالش گشتم، صدایش کردم. هی با اینکه سرد بود در اتاق را با چراغهای روشن باز گذاشتم و چراغهای توی هال را خاموش که اگر آن بیرون است برگردد. نبود، برنگشت. 

دلم گرفت، بغض هم کردم. می‌ترسم بابا کشته باشدش.


چند ماه پیش وقتی مورچه‌های اتاق هم رفتند و دیگر نیامدند همین طور غمگین و بغض‌آلود بودم. قبل‌ترش مورچه‌ها به ستوهم آورده بودند. نه با سرکه نه با قهوه نه با سم نه هیچ جوری شرشان کم نمی‌شد. یک روز دلم سوخت. گفتم هر موجودی که در پیشگاه خداوند به جان ارزد، در اتاق سمیه به نان ارزد. رد خانه‌شان را کنج یکی از دیوارها پیدا کردم. برایشان آن گوشۀ دیوار، خورده‌های نان و غذا می‌ریختم. بعد از آن دیگر از توی اتاق جمع شدند. دیگر نه به نیششان مرا می‌گزیدند و نه از سر و صورتم بالا می‌رفتند. آرام می آمدند، غذایشان را می بردند و می‌رفتند. 

یک بار که داشتم با یکی از این مایع‌های شیمیاییِ دوست‌نداشتنی، در و دیوارهای اتاق را دستمال می کشیدم، از بویش بود یا شاید قطره‌هایی از آن که بر زمین ریخته بود، چند تایی از مورچه ها مردند و بقیه برای همیشه از اتاقم رفتند.

دلم خیلی گرفت. امیدوار بودم برگردند، اما ماه‌ها گذشت و دیگر نیامدند.


دکتر می‌گفت سودای خونت زیاد شده. راست می‌گفت «هیچ»؟ 

دکتر خیلی چیزها گفت. انگار داشت به‌زور بعضی چیزها را به خوردم می‌داد. انگار می‌خواست به‌زور وادارم کند بپذیرم. یا شاید من به‌زور داشتم چیزی را چیزهایی را انکار می‌کردم


پی نوشت:

1.هرکس هرچه می‌خواهد بگوید. خودم می‌دانم تحمل موقعیت حالایی‌ام کار اسانی نیست؛ می‌دانم که تحمل حرف و حدیث‌ها و دم نزدن چقدر آزارنده است. اینها را خوب می‌دانم. اما این را هم می دانم که به فرمودۀ حضرت امیر: «الدنیا دار بالبلاء محفوفة»  (دنیا سرایی است پیچیده در بلا). می‌دانم که خاصیت دنیا این است و از رنجهای زندگی گریزی نیست. می‌دانم که آنچه از رنج و خوشی دارم هدیۀ خداوند است بر من و آنچه او بر من می‌پسندد شیرین تر از هرچیزی است که خود برای خویشتن بپسندم.

سودا غلبه کند یا نه، به امید تو یادم می‌ماند که همیشه سمیۀ کوچک تو هستم و همۀ افتخار زندگی‌ام بندگی توست، اگر عطایم کنی.


2. مع سئل الحسن بن علی (ع) فقیل له: ما العقل؟ قال: التجرع للغصة حتى تنال الفرصة.
«از امام حسن مجتبی (ع) سؤال کردند عقل چیست؟ امام فرمودند جرعه کردن غصه (کنایه از صبر و تحمل) تا زمانی که فرصت اجازه دهد».

  • ۹۶/۰۹/۱۴
  • سوما ..

نظرات  (۸)

چه رقیق القلب است سمیه بانوی ندیده ی ما.

حواست به مگس ها و مورچه هاست و قطعا حواس اطرافیانت به نازک دلی ات نیست که دلت تنهایی می خواهد دوست با ذوقم.
پاسخ:
درعوضش تا بخواهی از سوسکها بیزارم و از مرگشان از ته ته دل شاد می‌شوم
  • محبوب حبیب
  • سلام سمیه جان

    دکتری باید که بگوید عشق در وجودت بالا زده :) 
    که نازنین شده ای.

    که می بوسمت

    از راه دور :* 
    پاسخ:
    چقدر دنیا زیبا می‌شود وقتی همه، همه چیز را این طور مثل تو پر لطافت ببینیم.
    ممنونم مهربان دوست عزیزم
    شیرینی مهربوسه‌هایت را هم با دل و جان خریدارم.
  • یک مسلمان
  • این رنج ها مهمان ما هستند...می روند و تجربه هایشان با ما می مانند...

    دلم برای رنج های گذشته هم تنگ شده...رنج های سال پیش این موقع شاید!
    پاسخ:
    اما من دلم رنج سالهای گذشته را نمی‌خواهد. حالا که به اینجا رسیده‌ام، می‌بینم چقدر نفس‌گیر بوده تا اینجای زندگی آمدنم.
  • یک مسلمان
  • فرقش اینه که دیگه جزع و فزع نمی کردم و سعی می کردم قوی تر بشم برای این روزها!:)
    پاسخ:
    :)
    کاش همه مثل شما بودن و هوای همه موجودات روی زمین رو بیشتر از این داشتن
    اونوقت حتما جای قشنگ تری برای زندگی میشد
    پاسخ:
    این‌ها از سر اتفاق بود. حس می کردم به من پناه آورده اند.
    وگرنه که کلا ارتباط خوبی با حشرات ندارم. البته مورچه‌ها دوست‌داشتنی‌اند
    سلام عزیزم
    یلداتون مبارک
    پاسخ:
    ممنونم مریم جان
    امید که هر شب و روزمان مبارک باشد
  • آب‌گینه موسوی
  • سلام

    شما همان حسینی هستید که در وبلاگِ کوثر قلم می‌زد؟

    پاسخ:
    سلام بر شما
    نه، من آنی که پنداشته‌اید نیستم :)
    چقدر خوبه وبلاگتون
    ارزوی موفقیت دارم برای شما

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">