شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شُکرهای ناگفته

شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۰۴:۰۹ ب.ظ

توی کلاس زبان کنارم نشسته بود. بهش می آمد چهار پنج سالی بزرگتر از من باشد. مدام میگفت استرس دارم برای امتحان. پرسیدم استرس چی داری؟ گفت آبرویم می رود اگر امتحان شفاهی را خراب کنم.

امتحان دادیم و نمره اش از من بهتر شد. وقت رفتن مسیرمان تا حرم یکی بود. توی اتوبوس پهلویم نشست. دکترای باغبانی فردوسی می خواند. مجرد بود و بیست و پنج ساله. گفت می دانم شکسته شده ام همه اش هم بخاطر غصه های زندگی؛ولی سنم کم است. بعد سر حرفش باز شد. گفت از هیچ چیز زندگی راضی نیستم. اعتماد به نفسم خیلی پایین است حتی از یک کسی که مدرک سوم راهنمایی دارد هم پایین تر است. گفت هیچ چیزی ندارم بهش افتخار کنم نه کار خوب نه همسر، نه آسایش.

گفت توی تمام هفته ها حتمن یک روز را میگذارم که به حال خودم گریه کنم. هیچ کس هم نیست بیاید سرم را روی شانه اش بگیرد و بگوید گریه نکن.

پرسیدم چرا فکر میکنی ازدواج حلال همه چیز است؟ چرا فکر میکنی لزومن یک مرد خوب می آید سر راه آدم؟ اینکه ادم مجرد باشد خیلی بهتر است که اسیر زندگی با مرد ناجور شود و بعد از سالها زندگی قید همه چیز را بزند و خودش را از آن وضعیت دور کند. گفت آره اما دوستی دارم که خیلی خوشبخت است. شوهرش دیوانه وار می خواهدش. گفتم مطمئن باش همین الان اگر پای حرف او بنشینی، کلی غصه دارد برای رو کردن. مطمئن باش خیلی ها هستند که حسرت زندگی الان تو را می خورند به قول رودکی:

زمانه پندی آزاروار داد مرا

زمانه را چو نکو بنگری همه پند است

به روز نیک کسان گفت تا تو غم مخوری

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

گفت آره ولی مشکلات زندگی اجازه نمی دهد اینطوری فکر کنم. من بچه ی آخر خانواده هستم و الان با پدر و مادرم زندگی میکنم. تمام کارهای خانه روی دوش من است. تازه توی فامیل هر مراسمی باشد عروسی یا ختم، من گرداننده ی مراسم هستم. گفتم این که بد نیست. تا وقتی لبخندی هستی روی لبهای دیگران شاکر باش، تا وقتی این همه کدبانویی از دستت برمی آید شاکر باش. گفتم اصلن چرا نمی آیی یک روز در هفته را اختصاص بدهی که خوشیهایت را بنویسی و به ازای هرکدام شکری بگویی؟ گفت مثلن چی؟ گفتم هر چیزی. از کوچک بگیر تا بزرگ. مثلن ... مثلن چه رنگ لباسی به تو می آید؟ گفت: مشکی، نارنجی، قهوه ای.... گفتم خب همین. پرسید یعنی این شکر دارد؟ گفتم ندارد؟ همینکه رنگهایی هست که به تو می آید و دوستشان داری شکر دارد. پرسیدم تا حالا شده لباس محبوبت را بپوشی بروی جلوی اینه خودت را بغل کنی و قربان صدقه ی خودت بروی؟ گفت نه. پرسیدم خب چرا؟؟؟؟ گفت گفتم که اعتماد به نفسم پایین است فکر نمی کنم چیز جذابی در من وجود داشته باشد. گفتم بعد انتظار داری توی زندگی مردی داشته باشی که عاشقت باشد درحالی که خودت حاضر نیستی عاشق خودت باشی؟ گفتم بیا یک بار این کار را بکن ببین چه حس خوبی به آدم می دهد. بیا خوشی هایت را دانه دانه حساب کن. مثلن غذایی که از آن لذت می بری شکر دارد. خواب شبت شکر دارد همین که راحت از احساساتت می گویی شکر دارد. بنشین به دل صبر همه را بشمار. خیلی چیزهایی که خودت هم باورت نمی شود چقدر راحت از کنارشان گذشته ای را پیدا میکنی و این امیدوارت میکند.

وقت پیاده شدن نفهمیدم به این فکر میکرد که حرف مرا عملی کند یا اینکه پیش خودش میگفت عجب دل خجسته ای دارد این آدم

 

  • ۹۲/۰۴/۲۹
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">