شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

تو جانِ جانِ جانی و من قالب تنم

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۲ ق.ظ
صبح جمعه است. قرار گذاشته بودم بروم حرم اما قدری ناخوشم. مهمان هم داریم و مادر هم نیست. باید نهار بپزم و کلی کار ویرایش و ترجمه دارم که باید تا شنبه تحویل دهم. تصمیم می‌گیرم خانه بمانم و قدری بیشتر استراحت کنم و دو سه ساعت بعد به دیگر کارها هم برسم. بیدار که می‌شوم سوپ شیر درست می‌کنم. همه خیلی تعریف می‌کنند. جکی می‌گوید هیچ سوپ شیری را به اندازۀ سوپ شیرهای خواهر دوست ندارم. بابا هم کلی به به و چه‌چه می‌کند و اصلا خوشایند بابا برایم شادی‌ای دیگرگونه دارد. حتی جولز هم که معمولا غر می‌زند گیرم که به شوخی، تشکر می‌کند و فرگل هم...
کارهایم را خوب پیش می‌برم. از تمیزکاری خانه گرفته تا کارهای ویرایش.
باید از خودم راضی باشم اما نیستم. باید شوق کربلا تمام وجودم را لبریز کند اما اندوه گلوگیرم شده است. ربطش می دهم به دلتنگی غروب جمعه یا ناخوشیِ خودم. 
شنبه می آید. باز هم کارهایم به‌خوبی پیش می‌روند اما تمام روز دمغ و پراندوهم. شب، تصمیم می‌گیرم وقت اضافی یکشنبه را به جای توی خانه ماندن بروم کتابخانۀ استان قدس. به خودم می‌گویم قبلترش یکی دو ساعتی به دل آسوده و فکر فارغ می‌روم حرم.
فکر فردا حرم رفتنم معجزه می‌کند. شوق، دلتنگی را می‌رماند. انگار که وعدۀ دیدارم با امیرالمؤمنین همین فرداست. 
یکشنبه می روم حرم. غرق می‌شوم در جامعه و امین الله. اول از همه مثل همیشه کنار آن در قهوه‌ایِ بالای پله‌ها می‌ایستم. آنجا را عجیب دوست دارم. نه دور است و نه خیلی نزدیک. دلم می‌خواهد آنقدر آنجا بمانم و مناجات کنم و اشک بریزم تا امام بگویدم جلوتر بیا.
اندوهم رفته است. هرچه هست شور است و شوق.
این آقای رئوف، زندگیِ من است، حیات جاری در رگهای من است، هوای تنفس من است. چه خوب که دارمش خداوندا. چه خوب که دارمتان آقا، عزیزترین آقای دنیا...
  • ۹۶/۱۱/۲۵
  • سوما ..

نظرات  (۶)

خوش به سعادتتان

ما را به دعا کاش فراموش نسازید...
پاسخ:
اگر قابل باشم چشم
خوش به سعادت شما با داشتن چنین مأمنی.

چند روز دیگه عازمی دوست جانم؟
پاسخ:
توی هواپیما هستم؛ آمادهٔ پر کشیدن.
منتظر اینکه بگویند تلفنهای همراه را خاموش کنید
گوارای وجودت این حال خوش :*

به یاد ما هم باش لطفا

سفرت به سلامت و پربار 
پاسخ:
یادت بودم صبا جان
  • محبوب حبیب
  • سلااااااااااام سمیه جونم
    خوبِی؟
    یعنی احتمال داره این نظر رو وقتی نجف یا کربلا یا سامرا یا کاظمین هستی خونده باشی؟

    خدا کنه که اینطور بشه

    اومدم بگم با دل پاکت برای پدر و مادرم دعا کنی که سلامتی شون رو بدست بیارند.
    برای برادرهام که شغل و ازدواج شون یه معذل بزرگ شده و حسابی داره اذیتم میکنه.
    برای مشکل مالی بزرگی که پیش اومده
    برای مقاله هام که متاسفانه دارن رد میشن که زودتر از مهلت ام جواب پذیرش یکی دوتا شون بیاد و برم برای ادامه تحصیل.
    برای سلامت همه.
    برای عاقبت بخیری همه مون. دعاهای دنیایی به کنار، برای اینکه مادر خوبی برای دخترم بتونم باشم. برای اینکه خدایی باشم. برای خوب بودن و رها شدن از این بند غم های دنیایی و این باری که روی قلبم سنگینی میکنه... 
    برای چیزهایی که زیادن و  تو بهتر میدونی چی می خوام و صدالبته که خودشون بیش تر. 
    حاجت روا باشی عزیز من.
    دوست مهربون دوست داشتنی ام.
    پاسخ:
    در نجف خواندم و دعایت کردم
    .........
    زیارت قبول کربلایی سمیه.

    ان شالله که رزق معنوی بسیار نصیبت شده باشه و ممنون که به یاد ما بودی.
    پاسخ:
    سلام یار مهربانم
    مگر می‌شود از دوستان فراموش کرد؟

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">