شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

سه درِ بسته

يكشنبه, ۶ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

درِ اول: دومین روزی است که در نجف هستیم. صبح ما را می برند به زیارت مرقد علامه امینی. دو دفعۀ پیش هیچ یک از کاروان‌ها ما را به زیارت مرقد این عالم بزرگوار که در ذهن و دلم جایگاه ارزنده‌ای دارد نبردند. مدیر کاروان که بس نازنین است و رفتاری پدرانه دارد، دری کنار مکان مرقد را نشان می‌دهد و می‌گوید کتابخانۀ علامه امینی است؛ بزرگ‌ترین کتابخانۀ شیعه که از کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی هم عظیم‌تر است؛ اما هیچ‌کس را به اینجا راه نمی‌دهند. می‌پرسم: شما مطمئنید که کسی را راه نمی‌دهند؟ می‌گوید بله، حتی  کاروان روحانیان که زمانی همراهشان بودم، نتوانستند داخل شوند؛ چه برسد به شما که خانم هستید و تعصب اعراب روی جنس زن بسیار زیاد است.

مرقد را زیارت می‌کنیم و پرپر می‌زنم برای دیدن کتابخانه. باز از مدیر می‌پرسم حالا نمی‌شود از مسئولانش بپرسید؟ شاید اجازه دادند. می‌گوید بالفرض که اجازه دهند، ببینی‌اش که چه؟ می‌گویم همین دیدن، خودش لبریزم می‌کند از لذت. دیدن کتاب و کتابخانه برایم همیشه پرشکوه بوده، چه برسد به اینکه بزرگ‌ترین کتابخانۀ شیعه باشد و متعلق به چنین بزرگمردی. بالاخره می‌پذیرد. همان موفع مردی دم در کتابخانه می‌آید. مدیر کاروان با لهجۀ عراقی می‌گوید: اینها دانشجوهای دانشگاه فردوسی‌اند و اغلبشان ارشد و دکتری دارند و دوست دارند کتابخانه را ببینند آیا اجازه می‌دهید؟ مرد، مسئول کتابخانه را که روحانی خوش قد و قامت مهربانی است صدا می‌کند. نامش شیخ حیدر است. در جواب درخواست ما قدری تامل می‌کند و می‌گوید: «تفضّل».

کتابخانه، بزرگ و باعظمت است. شیخ می‌گوید: علامه کتابها را از دورترین نقاط دنیا جمع‌آوری کرده. بسیاری کتابها نسخه‌های خطی هستند و بس گران‌سنگ. شروع می‌کنم با شیخ به عربی حرف زدن. از کار آنجا می‌پرسم، از قدمتش، از اینکه علامۀ امینی صاحب شعر هم هست یا نه. به او می‌گویم چقدر افتخار می‌کنم به دیدن چنین کتابخانۀ باعظمتی، مخصوصا که تا پیش از این، عکس  کتابخانه‌های بزرگ اروپا و آمریکا را می‌دیدم و با خود می‌گفتم کاش ما هم چنین کتابخانه‌هایی می‌داشتیم. او هم از رشته و  مقطع تحصیلی من و یکی دیگر از بچه ها که دکترای شیمی است و اصلیتش عرب عراق، سوال می‌پرسد. بعدتر ما را می‌برد به مرکز نسخه‌های خطی و آرشیو الکترونیکی. اتاقکی را نشانمان می‌دهد که روی پوست مار و پوست غزال چیزهایی نوشته شده و قرآنی را که منسوب به امام علی(ع) است از صندوقچه‌ای بیرون می‌آورد. هنگام اذان به پیشنهاد مدیر، نماز را پشت سر این شیخ دوست‌داشتنی و در مقبرۀ علامه امینی می‌خوانیم.


درِ دوم: به خادم حرم امام علی می‌گویم: می‌خواهم قبر مقدس اردبیلی را زیارت کنم. می‌گوید: والله ممنوع. قبر شیخ عباس قمی و بقیه را نشانم می‌دهد که برو آنجا. می‌گویم آنها را دفعه‌های قبلی که نجف بودم زیارت کرده‌ام اما هیچ وقت نشده قبر مقدس اردبیلی را زیارت کنم. باز همان عبارت را تکرار می‌کند. می‌گوید من مسئولم و نمی‌توانم به خانمها اجازه دهم. از همین جا به ایشان سلام بده. می‌گویم نه. من به مقدس اردبیلی ارادت ویژه دارم و دلم می‌خواهد نزدیک بروم. قدری نگاهم می‌کند و می‌گوید صبر کن تا مسئول بالادستی بیاید. بعد، اشاره می‌کند که برو و می‌گوید: «ولکن بسرعة». می‌روم و آنجا فاتحه می‌خوانم و چیزی به‌راز در کنار قبر نجوا می‌کنم.

درِ سوم: ورودی‌های بانوانِ حرم حضرت عباس را چندی است برای تعمیر بسته‌اند. روز اولی که وارد می‌شوم قدری می‌ایستم به امید آنکه فرجی شود؛ اما درها همچنان بسته است.

روز دوم یکی از بچه‌های کاروان می‌گوید: «دیشب با حضرت عباس قهر کردم. گفتم شنیده بودم که باب الحوائجید، که بامعرفتید. مگر بامعرفت‌ها در را به روی مهمان خود می‌بندند؟ همان موقع هیئتی از عزاداران فاطمی داخل حرم شدند که خانمهایشان مجوز ورود به قسمت آقایان داشتند. به خودم که آمدم، خود را لابه‌لای آنها و روبه‌روی ضریح ابالفضل(ع) دیدم، در حالی که جز شرمندگی چیزی نداشتم».

دلم می‌گیرد. رو به در بستۀ ضریح می‌گویم دیگران را راه می‌دهی و مرا نه؟! گمان می‌کردم غریبه نیستم. می‌دانید چه شبها در آرزوی در آغوش کشیدن ضریحتان به سر بردم؟ می‌دانید چه بی‌تابی‌ها در دوریتان کرده‌ام؟ اما نه، من قهر نمی‌کنم. برادرزاده که با عمو قهر نمی‌کند. برادرزاده التماس عمو می‌کند تا راهش دهد. مگر نه اینکه شما پروردۀ خاندان کرمید؟ مگر نه اینکه کریمید؟ کریم کِی در به روی مهمان می‌بندد؟ گمان می‌کردم برادرزاده، عزیزِ عموست. مرا اینجا کشانده‌اید تا راهم ندهید؟

روز سوم زیارت را رو به در بسته می‌خوانم. بعد، سر خم می‌کنم روی دفترچه‌ام و می‌نویسم:

تن بودم آمدم که عمو، جانِ من شود

دیدار او بهشت و گلستان من شود

اصلا نگفت: «سوی عمو پیش‌تر بیا

می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود»

شعر را رو به در بسته می‌خوانم به بغض. از جا بلند می‌شوم و قدری آن سوتر می‌ایستم؛ دور از جمعیت؛ سر گذاشته به شانۀ دیوار؛ چشم‌دوخته به زنانی که پشت در بسته با حضرت حرف دل می‌گویند. خانمی جمعیت را دور می‌زند و می‌آید پهلوی من. می‌پرسد: «درها را کی باز می‌کنند؟ می‌دانی من بعد از چند سال آمده‌ام زیارت؟» می‌گویم نمی‌دانم. من سه روز است اینجا هستم و درها بسته‌اند. دست می‌کشد به صورتم و می‌گوید: دعایم می‌کنی؟ با چشم‌های خیس نگاهش می‌کنم و می‌گویم چشم. دور که می‌شود دو خانم دیگر می‌آیند. مشابه همان گفتگوها تکرار می‌شود. رو می‌کنم به در بسته. می‌گویم اینها همۀ جمعیت را دور نزده‌اند که فقط از من بپرسند ضریح تا کی بسته است. تازه چرا من؟ منی که دور از جمعیت کنجی از دیوار ایستاده‌ام. اینها را فرستاده‌اید که بدانم تنها من نیستم که در حسرت دیدن ضریحتان بیتابم. باشد آقا، تسلیم. من ذره‌ای ناچیز در جمعیت دلدادگان شما هستم. آنها را دریابید. اگر مرا راه ندادید می‌گذارم به حساب خودی بودن. برادرزاده که از عمو نمی‌رنجد. اما شاید دیگران دل بترکانند.

شب وداع، با بچه‌های کاروان راهی زیارت ابالفضل می‌شویم. به در بسته نگاهی می‌اندازم و می‌گویم: دارم می‌روم آقا جان. لایق نزدیک آمدن ندانستی‌ام. دو رکعت نماز زیارت می‌خوانم هدیه به ام البنین. منتظر که کرامت کریمانۀ ابالفضل چگونه پاسخم می‌دهد. همان موقع یکی از دوستان با صورتی خیس از اشک جلو می‌آید و می‌گوید: همین جا بمان. شنیده‌ام می‌خواهند یک ساعت، قسمت آقایان را به خانمها اختصاص دهند. خبر بین خیلی از خانمها پیچیده. روبه‌روی ورودی اقایان، جمعیت خانم‌ها زیاد و زیادتر می‌شود. یکی دو خادم می‌کوشند خانم‌ها را پراکنده کنند. با ایرانی شکسته و نصفه‌نیمه می‌گویند خبری از زیارت نیست. دلتان را صابون نزنید. طاقت نمی‌آوردم. از آقایی که بی‌سیم دارد و انگار مسئول دیگر خادمهاست می‌پرسم: أ لا تُفتَحُ هذا الباب للنسوان؟ پاسخ می‌دهد: بله چند دقیقۀ دیگر باز می‌شود. می‌پرسم هر شب این ساعت در را به روی خانمها باز می‌کنند؟ می‌گوید: نه، فقط امشب است.

در باز می‌شود و جمعیت مشتاق خانم‌ها به سمت ضریح پر می‌گشایند. آنقدر هرکدام، ایرانی و عرب و پاکستانی و هندی مشتاق رفتن به زیارت‌اند که به دیگران مهلت نمی‌دهند. با چند قدم فاصله از ضریح می‌ایستم. می‌گویم دیدنتان از همین جا هم آب حیات است. ممنونم آقای کریم. آرام آرام جمعیت پراکنده می‌شود. در را فقط برای خروج از انجا باز گذاشته‌اند و دیگر اجازۀ ورود نمی‌دهند. ضریح نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. فرو می‌روم در مشبک‌های ضریح. حل می‌شوم در مهربانی و کرامت صاحب بارگاه.

وقت یک‌ساعتۀ خانم‌ها به پایان می‌رسد و همه را بیرون می‌کنند. شکرگویان به طرف در می‌روم. از خانم خادمی که کنار در ایستاده تشکر می‌کنم. تشکرم انگار چنان به جان و دلش می‌نشیند که در بغلم می‌گیرد و می‌بوسد.  بیرون می‌آیم و به چهره‌های پرحسرت زنانی که دیر فهمیده‌اند، که دیر رسیده‌اند و پشت میلهٔ حائل، برای لحظه‌ای زیارت التماس می‌کنند نگاه می‌اندازم. زبانم از شکر دیر نرسیدن و جا نماندنم عاجز است. دفترچه را بیرون می‌آورم و با اشک و شرم شعر را این‌طور اصلاح می‌کنم:

تن بودم آمدم که عمو، جانِ من شود

دیدار او بهشت و گلستان من شود

آهسته گفت: «سوی عمو پیش‌تر بیا

می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود».

  • ۹۶/۱۲/۰۶
  • سوما ..

نظرات  (۸)

می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود...


زیارتتان قبول 

پاسخ:
سپاسگزارم
روزیِ شما ان‌شاءالله
اشک من که دراومد سمیه جانم.

الهی همه ی درهای بسته به روت باز بشه همیشه و همه جا.
پاسخ:
امید که تو هم روزی به همین زودی‌ها روبه‌روی این ضریح بایستی و اشکهایت را آنجا بریزی
  • محبوب حبیب
  • سلام سمیه جون
    رسیدن به خیر
    زیارتت قبول

    بهترین چیز رو صبا جون نوشت: 
    "الهی همه ی درهای بسته به روت باز بشه همیشه و همه جا."

    ازت بی نهایت ممنونم. وقتی جوابت به کامنت هام رو خوندم خیلی خیلی خوشحال شدم. از اینهمه محبتت ممنونم سمیه جون. دوست نادیده ی اینقدر دوست داشتنی. 
    دوستت دارم. انقدری که دوست دارم مشهد بعدی حتما ببینمت. 
    راستی تو نمیای این طرفهای ما تفریح و گردش؟ 
    خصوصی میگم کجاییم

    پاسخ:
    من هم از تو برای دعای خوبت ممنونم و از خدا می‌خواهم به همین زودیها لذت زیارت آن سرزمین را به تو بچشاند، آن هم با به همراه بردن کمترین دغدغه‌های زندگی.

    چه دعوت شیرین خوبی. پای مقاومتم را سست می‌کند.
  • علی ابن الرضا
  • آهسته گفت: «سوی عمو پیش‌تر بیا

    می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود».


    چه درهای با برکتی و خوشا به سعادتتون

    هرکه دور است

    ازین در به خدا نزدیک  است

    پاسخ:
    در برکت این درها شکی نیست. امید که رهگذارِ این درها قدر بشناسد
    سلام علیکم
    زیارتتان قبول که هست ان‌شاء‌الله. خدا خیرتان دهد که با این مطلب دلنشین ما را هم به جرعه‌ای از لذت زیارت مهمان کردید.
    ان‌شاء‌الله حال خوب این زیارت در دل و جانتان پایدار و گام‌هایتان در مسیر پیروی از آن بزرگواران استوار باشد! خداوند باز هم چنین زیارت‌های جانبخشی را نصیبتان کند!
    التماس دعا
    پاسخ:
    سلامت باشید. از دعای خیرتان ممنونم.
    آنجا یادم به التماس دعای شما هم بود. یادتان کردم
    سپاس بابت بزرگواریتان.
    برکت و روشنی زیارت‌ها همراهتون بمونن انشالا
    باز هم ممنون از لطف و محبتتون..
    پاسخ:
    ممنون از دعای پرنورت دوست من
    سلام دوست نازنین و همیشه عزیز
    زیارت حضرت عمو گوارای وجود
    ممنون از این همه توصیف دلنشین
    انگار که همراهت بودم ، دعا کن نصیب ما هم بشود ، تا به حال نرفته ام
    پاسخ:
    سلام مریم جان
    چشم از ته دل از خدا می‌خواهم که لذت بی‌پایان این سفر را هم به نرفته‌ها و هم به رفته‌ها بچشاند

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">