شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

یا انیس من لا انیس له

يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۳۹ ب.ظ

1. دیشب بعد از سالها شب قدر را جایی بودم بین ادمهایی که همۀ بی کسی شان را اورده بودند و گرفته بودند توی دستهایشان و چشم دوخته بودند به مهربانی تو. تمام شب به این فکر می کردم که چقدر دلم میخواست سال گذشته مراسم موسسه را می بودم و نمی شد. چقدر دلم می خواست سالهای قبلش این همه تنها احیا نمی گرفتم و نمی شد.

اینکه آن همه سال توی تمام معنویت هایت تنهای تنها باشی، اینکه نتوانی حضور داشته باشی توی مراسم شبهای قدر یک درد است، اینکه نتوانی به کسی بگویی: نه اینکه نخواهم، نمی توانم بیایم، هزار درد.

یادم هست برای اینکه صدای اعتراضی بلند نشود که الان وقت خواب است، از تلویزیون هم محروم بودم. می رفتم توی آشپزخانه رادیو را می بردم  در را کیپ می بستم و با صدای خیلی کمِ رادیو آهسته آهسته جوشن میخواندم.

دیشب به این فکر می کردم که طولانی بود، درد داشت خیلی هم درد داشت، اما تو توی تمام لحظاتم بودی، رهایم نکرده بودی، حتی دلت نیامد بیشتر توی آن تنهایی بمانم و غرق شوم.

یا انیس من لا انیس له

یا رفیق من لا رفیق له

وقت خواندن این فراز از دعا یادم به گلاره بود که قبل ترش پیام داده بود: دعام کن سمیه... یادم به حمیده بود که رمضان دو سال پیش وسط اشک و بغضهای نوشته شده اش پیدایش کرده بودم... یادم به مولود و روشنا و کوثر بود... یادم به منا بود که پهلویم نشسته بود و می گفت تلخم سمیه...

یادم به خیلی ها بود به خودم و همۀ کسانی که بدجور تنهاییم و جز تو انیسی را نمی شناسیم، جز تو کسی را نداریم که مرهم زخمهای زندگیمان باشد.

امشب هم دوست دارم فریادت بزنم، پرسوز هم فریادت بزنم:

یا حبیب من لا حبیب له

یا طبیب من لا طبیب له

یا مجیب من لا مجیب له

یا شفیق من لا شفیق له

یا رفیق من لا رفیق له

یا مغیث من لا مغیث له

یا دلیل من لا دلیل له

یا انیس من لا انیس له

همین فراز از دعا برای تمام زندگی ام کفایت است؛ اینکه تو انیس جان من باشی اینکه رفیق و شفیقم تو باشی... همین بس است؛ تویی که تنها دلیل، تویی که همۀ دلایل منی...

 

2. این متن را توی دفتر خاطرات دبیرستانم نوشته بودم:

... خوشا به حال نخل‌نخل نخلستان‌های کوفه که علی را دیده بودند. خوشا به حال ماه شب‌های اندوه که همدم علی بود. خوشا به حال چاه که صدای علی را شنیده بود. آیا حق ندارم که غبطه بخورم؟ که بگریم؟ که بگویم: خوشا به حال عمار و ابوذر و مالک، خوشا به حال یتیمان کوفه، خوشا به حال همه‌ی آنان که در آغوش علی گریستند، خوشا به حال آنان که علی(ع) دوستشان داشت...

خوشا به حال خشت‌خشت خانه‌ی علی. خوش به حال قطره‌قطره ی اشک‌های علی. خوش به حال هرچیز و هرکس که از من به علی(ع) نزدیک‌تر است...

 

۳. مادرم و جکی رفته اند دز.فول پیش مادربزرگ. این شبها را تا سحر بیدارم که سحری درست کنم و بعدش سه-چهار ساعتی می‌خوابم. عصرها هم که از سرکار برمی‌گردم می دوم توی آشپزخانه برای آماده کردن افطار.

هرسال عید فطر که می شود پدرم به مادرم می‌گوید: اجر تو از همه‌ی ما بیش تر است که همه‌ی زحمت افطار و سحر ما روی دوش تو بود. خدا خیر زیاد بدهدت.

یادم هست سال های قبل یک وقت هایی با غبطه نگاه می کردم مادرم را و وقت افطار و سحر که می‌شد به خودم می گفتم: قبول باشه سمیه. ممنون برای همه‌ی سحری ها و افطاری ها. جواب می‌دادم: قبول حق. از تو هم قبول باشه سمیه.خداروشکر که امسال هم توفیق روزه رو داشتیم گیرم که تنها...

امسال بابا مدام می‌گوید: دست دخترم درد نکنه. توی زحمت افتادی بابا. خدا خیرت بده

  • ۹۲/۰۵/۰۶
  • سوما ..

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">