شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۲۳
مرداد
هیچ عزیزم، سلام
یادم هست خیلی سال پیش نوشتنهایم برایت شروع شد. آن سالها دنبال اسمهایی برایت میگشنم. آسو، رایکا، هامون... اما بعدتر دیدم قشنگی بودنت به همین است که بی‌نام باشی که هیچ من باشی و من با تو راحت‌تر از هر انسان غیر معصومی سخن بگویم. اینکه برایت می‌نویسم فقط دلیل نیازم به مخاطبی ثابت است که گوشم باشد و محرم رازم و مونس دردهایم و هم‌خندۀ شادیهایم و هم‌پیالۀ اشکهایم؛ مخاطبی که با خیالش خوش باشم و تنهایی‌ام را به گرمای حضورش برکت ببخشم. تهِ تهِ همۀ خواستنهایم هر بار به تو، به هیچ.کس رسیده‌ام.
یادم هست چندین سال پیش سریالی پخش می‌شد به اسم «و خداوند عشق را آفرید» در یکی از قسمتهایش دختر جوان لالی(شقایق دهقان) برای پیرمرد ثزوتمندی کار میکرد. چند وقت بعد پیرمرد مرد و دختر آوارۀ خیابان و بیابان شد. گوشه‌ای دور از شهر، مردی خانۀ کوچک فقیرانه‌ای داشت که در آن لباس عروسی در برابر مرد بود و نقاشی صورت دختری روی یقۀ لباس بود؛ انیس تنهاییِ مرد. مرد به تصویر می‌گفت: دعا کرده‌ام خداوند به تو جان بدهد. بعدترش دختر جوانِ آواره به آن کلبه رسید و مرد او را در حالی دید که لباس عروس بر تن داشت وبه جای تصویر نشسته بود.
حالا حکایت من است وقتی با تو حرف می‌زنم.
راستش هرچه فکر میکنم می‌بینم من از زندگی چیز زیادی نخواستم. تمام رویایی نوجوانی‌ام را مردی پر کرده بود که بشود در کنارش حیات طیبۀ قرآنی را تجربه کرد. کسی که مؤمن و بااخلاق باشد و من به هر لیوان آبی که دستش می‌دهم، هر لقمه غذایی که در برابرش می‌گذارم، هربار که وقت رفتنش بدرقه‌اش می‌کنم، یا وقت برگشتنش که به پیشوازش می‌روم، باور کنم دارم در حال عبادتم. می‌خواستم دردها را با تمام تلخی و سختی‌اش دونفره پشت سر بگذاریم؛ که هر بار دلش از دنیا می‌گیرد دلدارش من باشم، به صبر تشویقش کنم، ارام جانش باشم، برایش زبان بریزم.
توقعم از زندگی یک پنجره بود رو به افتاب، یک دوستت دارم عاشقانه و دو استکان چای دم کشیده. همین قدر ساده و دست نیافتنی.
آن روزها گمان نمی‌کردم رؤیاهای من فقط رؤیا باشد و هیچ شباهتی با واقع نداشته باشد. حتی گمان نمی‌کردم این همه حدیث و روایت و آیه دربارۀ حیات طیبه، از آنِ دیگران باشد و من هیچ سهمی از آن نبرده باشم.
پراندوه‌تر و تلخ‌تر آنکه آدمی که معقول و منطقی و به دنبال همان حیات طیبه تن به دونفره بودن داده، اگر زندگی‌اش به روال معقول پیش برود دیگران هم او را پذیراترند. اما وای بر اینکه زندگی، نه اینکه طیبه نباشد، که اصلا زندگی نباشد... آن وقت نه فقط زندگی نکرده‌ای و شاید دیگر هم نتوانی آن حیات را، ان شکل شیرین زندگی را داشته باشی، که حرفها و نیشترها و زخم زبانها هم دست بردارت نیست.
حتی دوست داشتم به جای کسی باشم که همسرش در حادثه ای میمیرد. آن طوری حرف و حدیثها خیلی کمتر است، اگر هم باشد بعد از شش سال دیگر دست از سرت برداشته اند، غیر از آن، محبوبی هست که در سرایی دیگر انتظار دیدارش را بکشی و با خیالش خوش باشی. گاهی که خاطرات همسران شهدا را می‌خوانم به حالشان غبطه می‌خورم. با تمام سختیهایشان، حاضرم جایم را با ایشان عوض کنم. می‌دانی چه می‌گویم؟ دوستی داشت مادرم که دو پسرش خلافکار شدند و محکوم به اعدام؛ اما دو نوه اش که در خانۀ او بزرگ شدند، به شهادت رسیدند. وقت شهادت آن دو نوه مدام شکر خدا میکرد و میگفت به من تسلیت نگویید، تبریک بگویید که همچین فرزندانی داشته ام.
می‌دانی؟ اگر آن حال تلخ را نچشیده باشی، این حال شیرین را هرگز درک نمیکنی.
خیالی نیست؛ از ما که گذشت.

راستی دیروز توی بانک، تلفن مرد کناری زنگ خورد. شصت به بالا نشان می‌داد. نگاهم ناخواسته به صفحۀ گوشی‌اش افتاد که نوشته بود: همسر2. گفتم خوب است دیگر، به انجا رسیده‌ایم که برای مرد، همسر، دیگر نه عزیزم و جانم و عمرم، که شماره‌بندی بشود. یک و دو و سه داشته باشد؛ نه اسمی، نه محبتی نه کلامی عاشقانه...

پ.ن: اگر به خانه‌هایتان کمتر سر می‌زنم یا فرصت نمی‌کنم بنویسم، به حساب بی‌توجهی‌ام نگذارید. دعا کنیداین روزهای پرتلاطم قدری بر من ارام‌تر شود تا باز هم میهمانتان بشوم.
  • سوما ..
۰۳
مرداد


دل به کسی داده‌ایم دلکش و شیرین‌لقا

اوست امیر قلوب، اوست شه دلگشا


هیچ نه دام افکند، نی به اسیری برد

هرکه به او دل دهد، اوست رهای رها


رأفت او آسمان، ما چو کبوتر در آن

در طلبش سرفشان، نغمۀ ما «یارضا»


آتش عشقش عجب جان دگر می‌دهد

وه که چه خوش آتشی است، کاش بسوزیم ما


بر در او بیشمار عاشقِ بیدل ولی

اوست که عاشق‌تر است بر همه اهل ولا


ای که دلی پر زدرد در برش آورده‌ای

عالم آل نبی است شوق‌دهِ غم‌زدا


گفتند: «در کوی دوست معجزه‌ای دیده‌ای؟»

مهر رضایم بس است آیت اعجاز را



عید همۀ دوستان خوبم مبارک. بنا به دلایلی بعد از این شعرها را فقط در کانال تلگرام منتشر می‌کنم. اگر دوست داشتید اینجا نیز همراهم شوید. قدم هایتان بر سر چشم.


بعدنوشت: دیشب در حرم همه را دعا کردم. صبا را قدری مخصوص‌تر

  • سوما ..
۲۷
تیر

از نورهای مصنوعی بیزارم. زندگی امروزی آدم را ناگزیر می‌کند از روشن کردن چراغ، از نورانی کردن خانه به نوری که حقیقت ندارد؛ همه مجاز است و دروغ.

دوست داشتم عظمت تاریکی شب را در آغوش می‌کشیدم. دوست داشتم مثل جمعه‌شبی که ماه می‌گیرد، آنقدر خاموشی در خانه و خیابان ریخته شود که بشود در سکوت و تاریکی از لبخندهای مصنوعی طول روز فاصله بگیری. که بشود بی هیچ دغدغۀ فهمیدن این و آن سر بر شانۀ خاموش شب بگذاری و زندگی را اشک بریزی.

دوست داشتم می‌شد از انبوه عشق‌ها و خنده‌ها و هم‌آغوشی‌های مصنوعی، از انبوه آدم‌‌های مصنوعی، به دل تاریکی گریخت؛ مخصوصا وقتی که پشت قفسۀ سینه چیزی تیر بکشد؛ مخصوصا وقتی که در ازدحام تنهایی، همراهیِ دردی مونست شده باشد که خودش را در تو از پشت حصار دنده‌ها تا شانه و سر انگشتان کش و قوس بدهد. مخصوصا حالا که یک را نصفه و نیمه و ناقص بگویی و هزار را پنهان کنی.

کاش حالا که لبت خاموش است، شبت هم خاموش می‌شد. شمع زندگی را هم کسی روبروی باد می‌گذاشت، باد هم می‌وزید و باران هم نرم‌نرمک آتشت را فرو می‌نشاند.

  • سوما ..
۱۴
تیر

1. می‌دانم که این تنهایی‌ها بی‌حکمت نیست، می‌دانم می‌خواهی بگویی یار تو منم. 

یارم تویی، پناهم تویی، مونسم تویی، چارۀ این دل بیچاره تویی. 

به بزرگی‌ات قسم که می‌دانم شکستن را می‌خواهی تا خودت با دست‌های خودت بسازی‌ام. تنهایی را می‌خواهی تا خودت همه کسم باشی؛ تا از دل این بی‌کسی‌ها یکی یکی کسانی را روانه کنی که بگویند ما حواسمان به تو هست؛ دانه دانه امید را خودت توی دلم بکاری؛ می‌دانم که خودت دست می‌گیری بالای سرم تا این همه سرگردان و بی‌پناه نمانم.

فقط تو از من راضی باش که از بدبندگی سخت می‌ترسم.


2. زنِ توی اتوبوس تند و تند تخمه می‌شکست و کف اتوبوس می‌ریخت. پشت سری‌ها هرچه می‌گفتند نریز خانم زشت است، گوش نمی‌داد. پلاستیکی از توی کیفم بیرون کشیدم و طرفش دراز کردم و گفتم: بفرمایید. عصبانی گفت که چی؟ گفتم پاکت خدمتتان نبود، من تقدیم کردم. گفت: دلم می‌خواد بریزم؛ مگر شهرداری دلش نخواسته کرایه ها رو افزایش بده؟ رویش را کرد سمت پنجره و سرگرم کار خودش شد. خانم پهلودستی لبخند تلخی به من زد. 

به او، جوری که زن تخمه‌شکن بشنود گفتم: همه ناراحتیم، همه پر از غصه‌ایم. اما این پوست تخمه‌ها را ماییم که می‌بینیم. یا رانندۀ بیچاره می‌بیند که از صبح تا شب جان می‌کند برای لقمه‌ای نان حلال. افزایش کرایه نه تقصیر من و شماست، نه تقصیر راننده. اگر ما هوای هم را نداشته باشیم، اگر ما در این تلخیِ روزگار با هم مهربان نباشیم، هیچ‌کدام از آن بالادستی‌ها شاید برایمان دل نسوزانند. به آن زن نگاه می‌کردم که همچنان رویش به پنجره بود اما دیگر تخمه نمی‌شکست.


3. اگرچه کم و پراکنده اما، اینجا هم می‌نویسم

  • سوما ..
۰۶
تیر

حالم عجیب بین حرف‌ها سرگردان است. با یک حرف به اوج آسمان می‌رسم و با یک حرف زیر آواری از غم مدفون می‌شوم. کسی که با حرفش دلی را به درد می‌آورد لابد رنج زیادی را دنبال خود می‌کشاند که ساده‌ترین متلک‌ها و کنایه‌هایش در تمام رگ و ریشه‌ات زهر می‌دواند. کسی هم که با یک حرف شادت می‌کند حتما تو را خوب می‌فهمد، روحت را قطره‌قطره، جرعه‌جرعه می‌شناسد، زمختی‌ها و نرمی‌هایش را، شتاب‌ها و کندی‌هایش را، رنگ‌ و بی‌رنگی‌اش را و لابد آنقدر خودش دریای ارامش  است که با آن حرف تو را از غرقاب غم به ساحل امن آسودگی می‌رساند.

حالم بین حرفها در چرخش و تغییر است. گاهی عمیق خوبم و گاهی عمیق بد. البته نه اینکه هر حرفی این خاصیت را برایم داشته باشد، نه. بعضی‌ها، درست آن بعضی‌ها هستند که می‌دانند چطور تو را لبریز از شادی کنند یا آن‌قدر زهر اندوه در کامت بریزند که در برابرشان پوست بترکانی و بگویی تسلیم، هرچه شما بگویید، هرچه شما بخواهید. آنی که حرفش درد را تا عمق استخوان به درونم می‌کشاند خوب می‌داند که حرف را کجا و چطور نشانه برود که از هم فروبپاشم، می‌داند کدام قطعه از پازل روی هم سوارشدۀ روحم را باید ضربه بزند که فرو بریزم.

فرومی‌ریزم، می‌شکنم، به هزار هزار هزار تکه... اما باز قطعه‌های شکستۀ خودم را جمع می‌کنم تا به دل صبر جوری کنار هم بچینمشان، شاید استوارتر، سربه‌زیرتر، پراندیشه‌تر. به خودم می‌گویم تمام می‌شود... آرام باش.

  • سوما ..
۲۸
خرداد
آن صبح یکشنبۀ بعد از امین الله، اگر ننویسم شاید از یادم برود و از دستم هم.
آن صبح یکشنبۀ بعد از امین الله، نزدیک صحن سقا.خانه، همین‌طور که داشتم بنا به عادت که شعری می‌خوانم برای خودم، شعر شهادت امام علی را زیر لب زمزمه می کردم، مصرع «مایتیمیم همه بعد تو انا لله» گلویم را به بغض نشاند و چشمهایم را به اشک. نسیمی که وزید انگار از جنس نسیم‌های همیشه نبود. ضعف من هم از گرسنگی نبود. نسیم وزید و همۀ وجودم را ضعفی و لرزشی غریب گرفت و گفتم: علی جان من شما را ورای برآورده شدن حاجت دوست دارم. مِهر من ربطی به اجابت خواسته ندارد؛ فقط می‌خواهم شیعۀ بهتری برایتان باشم.

بعدتر که هی مرور کردم خودم را، گفتم چه خوب شد آن‌جور گفتم خدایا، چه خوب شد که طلبکار نبودم. ممنون که زبانم را تو هدایت کردی
  • سوما ..
۲۳
خرداد
وقت نماز مغرب و عشاء رسیدم. ماندم تا نماز خوانده شود و بعد من هم به دعاهای خودم برسم. افطاری مختصری هم همراهم بود. شعری را نیت کرده بودم که بنویسم. یکی دو مصرعش توی ذهنم شکل گرفته بود و منتظر بودم بروم جلوی ضریح تکمیلش کنم.
نمی دانم چرا زبانم تا الان قفل بود به گفتن شعر برای امام رضا(ع). باید اتفاقی می‌افتاد تا این قفل گشوده شود. شعر گفتن برای امام علی(ع) هم همین طور بود. هرچه می‌کردم نمی‌شد. گذشت تا زمانی که شعری در شهادت حضرت فاطمه نوشتم. انگار قفلش شکسته شد. برای استادم که تعریف کردم، گفت پس در ورود را پیدا کرده‌ای.
حالا هم نمی‌دانم چه بود ولی این قفل شکسته شد. چند بیتی نوشتم و رو به ضریح خواندم. به این امید که رأفت کریمانۀ امام همراهم شود. اصلا قشنگی شعرها به این است که بروم و رو به ضریح بخوانمشان. انگار که این کار مهر قبول امام باشد. شاید هم همین بود. این آخرین شعر در شهادت امام علی(ع) نمی‌دانم چرا به جانم نمی‌نشست. چند روز پیش که حرم بودم، وقت خداحافظی، یادم افتاد شعر را برای امام نخوانده‌ام. توی صحن ایستادم و زیر لب زمزمه‌اش کردم. بعدش آرام گرفتم. انگار که مهر قبول خورده باشد. گمانم بعدترش که توی اتوبوس بودم، یکی دو مصرع آن شعر رضوی به ذهنم آمد. بعد رهایش کردم تا مقابل خود امام تکمیلش کنم.
قرار اول، قراری در جانم ریخته وصف‌ناشدنی. محال است امام شعرم را بی‌پاسخ بگذارد. محال است حسن ظن زائرش را بی‌جواب رها کند. این را با یقین و اطمینان کامل می‌گویم. یک جلوه از آن را دیشب دیدم. جلوه‌های بعدی قطعا موانع سخت‌تر را از پیش رویم برمی‌دارند. این را به‌یقین باور دارم و منتظرم.

پ.ن: اینکه مقصود از اول چیست و  تا کی و چطور ادامه دارد، رازی و قراری است میان من و مولایم.
شعر را ان‌شاءالله اگر عمری بود، وقت ولادت امام رضا(ع) به اشتراک می‌گذارم.
  • سوما ..
۲۲
خرداد

درست همین الان، همین لحظه ...

بخوابم؛ دیگه بیدار نشم.

  • سوما ..
۱۶
خرداد


کوفه را نخل به نخل از تو نشان می‌پرسم
چیست پنهان به دل شهر؟ همان می‌پرسم

شام تا کوفه همه کوس انا الحق زده اند
از ریا خرگه و از زندقه بیرق زده‌اند

یا علی در همۀ شهر یکی مرد نبود؟
با تو  هم‌صحبت و هم‌ناله و هم‌درد نبود؟

چاه باید که تو غم را به دلش آه کشی؟
کوهی از درد شوی ناله برِ چاه کشی؟

یا بگویی که کجایند برادرهایم؟
من، علی، بین شما تا به ابد تنهایم

آی نامرددلانِ به جهالت زنجیر
جانم از صحبتتان سیر و «بکم غیرُ کثیر»*.

وای از آن شب آخر که علی تاب نداشت
تا به محراب رسد میل دمی خواب نداشت

نیمه‌شب بر لب او بود که: «امشب امشب
در دلم شوق غریبی است به سویت یا رب

های برخیز مرادی که علی آمده است
مست و مخمور شراب ازلی آمده است»

بانگ برداشت اذان را و به محراب آمد
مرغ دریای خدا بود و به سیلاب آمد

برق خنجر به دلِ کینۀ زهرآگین تافت
آه از آن صاعقه که فرق سماوات شکافت

مگر عرش است که خونین به زمین افتاده است؟
عَلَم عقل و عدالت به‌یقین، افتاده است

شرم باد از قلمم گر که همه خون نشود
وای از عقل گر از حادثه مجنون نشود

وای بر خاک که بر جسم تو مدفن بشود
وای از صبح که بی چشم تو روشن بشود

ما یتیمیم همه بعد تو، إنا لله
آن مبادا که شود سایۀ مهرت کوتاه.

*«بکم غیرُ کثیر» برگرفته از خطبۀ 180 نهج البلاغه: «أنا لصحبتکم قال و بکم غیر کثیر»( من از هم‌صحبتی با شما سیر آمده‌ام و در میانتان تنهایم).


  • سوما ..
۱۴
خرداد

رمضان سختی را پشت سر می‌گذارم، و هی از خودم می‌پرسم چطور هنوز اینهمه امیدوارم و اینهمه دارم برای بعدهایم برنامه می‌ریزم. پاسخش البته به تو برمی‌گردد. به لطفی که همیشه بی‌دریغ است و من نمی‌بینم.

چه خوب که بازنویسی صحیفه را به من داده‌ای. چه نوشین شربتی است میان عرقریزان این روزگار. آنجا، آن فراز دعای اول صحیفه که امام سجاد(ع) تو را بر تمام نعمتهایی که بر دیگران بخشیده‌ای، بر همۀ گذشتگان و هم‌عصران و آیندگان، حمد می‌کند زنگ ذهن من شده. چه نگاه قشنگی است آنچه امام می‌گوید. چه شیوۀ مهربانانۀ خوشی است. دیشب وقت دعا، وقت قرآن روی سر گرفتنها، وقتی می‌دیدم چقدر خوشم از داشته‌های کسانی که می‌شناسم، گیرم که من محروم باشم، دلم می‌خواست سر بگذارم به آن فراز دعای صحیفه و لطف تو را بر نعمت هم‌نشینی با کلام مولایم اشک بریزم.

دیشب وقتی صدا می‌زدم یا انیس من لا انیس له، لبهایم وسط اشک به خنده می‌نشست که خدایا این منم، این بندۀ بی رفیق و مونس منم. چه خوش، اقبال و سعادتی است که تو رفیق و مونسم هستی

آخ که چه کوچکم در برابر لطف تو...

  • سوما ..