شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.
۲۷
دی

دوست نازنینی دارم که از سال 82 با هم دوست بودیم. در دورۀ کارشناسی یک سال جلوتر از من بود و در اخلاق و ادب و علم هزاران سال. ارشد و دکترایش را بی فاصله خواند. نه مثل من که چهار سال کارمند دانشگاه بودم و اجازة ادامه تحصیل نداشتم. چه خوب شد که استعفا دادم وگرنه حالاها باید درجا می‌زدم. بگذریم...

با این دوست بسیار عزیز همکار هم هستم و از این بابت به خود می‌بالم. گرچه سرشلوغی‌اش در تدریس و زندگی متاهلی و بچه‌داری بیشتر وادار به دورکاری‌اش کرده و فرصت با هم بودنمان را گرفته.

دوستم پایان نامه اش را شهریور دفاع کرد و حالا در جشنوارۀ فارابی مقام اول آورده است. عکسش را که کنار رئیس.جمهور دیدم، در گروه همکاران برایش نوشتم:

در مطبخ علم و فن بسی نان داری

از خنده و مهر هم نمکدان داری

بس مایۀ افتخار آقا حسن است

این عکس که در کنار ایشان داری


یکی از آقایان همکار در پژوهشکده هم خطاب به این دوست و نیز با اشاره به شعر من نوشت:


این مطبخ علم و فن که گویا سرد است

هرکس که به گرمی‌اش فزاید مرد است

همکار عزیز ما که چون درّ باشد

از علم و ادب دو مشت او پر باشد


هیچ گمان نمی‌بردم که این همکار قوّت شعر گفتن هم داشته باشد. رو نکرده بود تا به حال. من هم در جواب ایشان نوشتم:


در مطبخ شعر نان من گندم شد

نزد فضلا ذرۀ من هم گم شد

ما را چه به شعر چون بزرگان جمع‌اند

باز آن خرک از کره‌گی‌اش بی دم شد


افروخت شراره‌ای چو فوتش نکنیم

گل گشته چو توپ علم، شوتش نکنیم

دریاست پژوهشکده، یاران همه دُر

امید که دُر دَر دل حوتش نکنیم

  • سوما ..
۲۵
دی

عجیب است که با همین نیمه‌جانِ خسته و بیمار از صبح رفته باشی سر کار و هر لحظه‌اش در آرزوی ساعتی خواب پرپر زده باشی و غروب که رسیده‌ای خانه به خودت وعدۀ خواب سر شب تا صبح را داده باشی اما از قرار برگشتن مادر و پدر، گرفتار کارهای ریز و درشت مرتب کردن خانه شده باشی و بعدتر مهمان برسد و تا دیروقت هم بماند، این وسط هم هر وقت فرصت دست دهد بنشینی پای ویرایش برگه‌ها و داروهایت هم اساسی خواب‌آور باشند... اما ساعت یک که بالاخره می‌رسی اتاقت انگار اصلا این تو نبودی که این‌همه بیتاب ذره‌ای خواب بوده‌ای.

مریضی خیلی به‌آهستگی رو به بهبود می‌رود. توی این مدت یک بار آن‌قدر حالم بد شد که گمان کردم مرگم رسیده است. حس می‌کردم ریه‌هایم ملتهب شده و الان است که قفسۀ سینه را بشکانند. نفسم سخت می‌رفت و می‌آمد و همین که خواب بر من غلبه می‌کرد با احساس خفگی بیدار می‌شدم. با خودمم گفتم شاید وقت رفتن است. وضو گرفتم و رو به قبله خوابیدم و شهادتین را خواندم. اما خب، وقت رفتنم نبود هنوز و دیر یا زود می‌رسد. بماند که تا صبح نتوانستم بخوابم و صبح دوباره رفتم دکتر و معلوم شد دکتر قبلی داروی اشتباهی تجویز کرده است.

بیماریِ سختی بود آن هم با آن اوضاع و احوال روحی... اما قطعا رزق بوده، خیر بوده، هدیه و لطف بوده. الحمدلله


پی‌نوشت:  سال گذشته از آغاز ایام فاطمیه تا ولادت حضرت زهرا(س) با خودم قرار گذاشتم قدری دربارۀ خطبۀ حضرت فاطمه بخوانم و قبل و بعدش را بدانم. قرار قشنگی بود و خیرهای زیادی در پی داشت. امسال نیت کرده‌ام یکی دو کتاب تحقیقی خوب را دربارۀ ایشان مطالعه کنم. اگر شده شبی یک صفحه. یکی از استادان تاریخ دانشگاه فردوسی سه کتاب معرفی کرده است. اولی را شروع کرده‌ام. امید که توفیق یارم شود تا انتهایش...

  • سوما ..
۲۱
دی

سرم سنگین است. تب و لرز دارم و گلو دردی که رمقی برایم نگذاشته است. پلکهایم انگار هزار کیلو شده‌اند و روی چشمهایم سنگینی می‌کنند. حوادث ریز و درشت این روزها از آنچه در کشور رخ داده تا آنچه گریبان خانواده را گرفته گنگ و مبهم توی سرم می‌چرخد.

...

فرشتۀ مرگ آمد و مادربزرگ را جوری برد که از خنده‌هایش، از مهربانی‌اش، از شوخی‌هایش، از شعرها و قصه‌هایش، از دعاهایش جز تخته‌سنگی بر جای نماند.

لب‌هایش همیشه به دعا برای من گشوده بود.

مادر که می‌شوی  غصۀ بچه‌هایت، درد بر دردت می‌افزاید. مادربزرگ که می‌شوی غصۀ نوه‌ها هم به آن قبلی ها اضافه می‌شود.

غصۀ من هم انگار جوری بر مادربزرگ سنگین امده بود که یا لبهایش به ناله و نفرینی باز بود که از این دختر بهتر...؟ یا به دعا پشت دعا برای من. دعاهایش حصار امن بود برایم. گیرم آنگونه که او می‌خواست به اجابت نمی‌رسید اما مطمئن بودم خیر و برکت زندگی‌ام است. اما حالا آن همه را از دست داده‌ام. راه دور بود و حتی نشد در خاکسپاری‌اش باشم. مادر را گفته بودند حال مادربزرگ بد است. برای همین زودتر خودش را رساند. من اگر می‌دانستم با مادر و پدر می‌رفتم. نمی‌دانستم. فردایش خبرم کردند و کار از کار گذشته بود. بلیت هواپیما هم گیر نیامد.

سرم سنگین است و کلمه‌ها را تار می‌بینم. فشارم هشت بود. بخشی‌اش به خاطر هول این حادثه است و بخشی‌اش برای تب و لرز و گلودردم. این میان به این می‌اندیشم که معادباوری چه اعتقاد قشنگی است. باور به اینکه عزیرت، عزیزانت برای همیشه از میان نرفته‌اند، بلکه به سرایی منتقل شده‌اند که تو هم دیر یا زود به آنجا خواهی کوچید. این باور آدم را آرام می‌کند.

حالا این وسط خبری هم هست که نور گرم و درخشانی است که می‌تواند تاریکی و سرمایم را برَماند. در قرعه‌کشی دانشجویی سفر به کربلا، اسمم به عنوان زائر ذخیره درآمده و امید دارم که زائر اصلی بشوم اگر خدا بخواهد.

  • سوما ..
۱۴
آذر

چرا این‌همه دلم تنهایی می‌خواهد؟ چرا خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم اطراف میزم دیواری از زمین تا سقف کشیده شده بود تا مرا از بقیه جدا می‌کرد؟ چرا این همه دوست دارم توی خانه وقتی بیدارم همه خواب باشند؟ یا چرا دوست دارم یک جایی باشم، یک جزیره‌ای داشته باشم، یک قفس تنهایی... تا از شلوغی آدم‌ها به آنجا پناه ببرم؟ آخر کسی که به من کاری ندارد.

دکتر گفت سودای خونت زیاد شده؛ می‌دانستی؟ گفت چیزی هست یا چیزهایی که همین‌طور غم پشت غم برایت می‌آورد. گفتم ولی من حالم خوب است؛ خوش روحیه‌ام و پر از هدف و انگیزه. گفت سودای خونت زیاد شده و حداقل اثرش می‌تواند افسردگی باشد.



چند وقتی بود توی اتاقم مگس کوچکی آمده بود. چندین بار در را باز گذاشتم و چراغ‌ها را خاموش کردم بلکه برود سمت روشناییِ بیرون. اما همین که برق را روشن می‌کردم و در را می‌بستم می‌دیدمش که شاد و سرخوش اطرافم چرخ می‌زند و ویزویزش بلند است. دست اخر تسلیم شدم. گفتمش حالا که می‌‌خواهی اینجا بمانی، بهتر است صدای ویزویزت را نشنوم تا نه تو مرا اذیت کنی و نه من به کارت کار داشته باشم. 

از سر اتفاق بود یا هرچه، صدایش دیگر درنیامد. هربار که وارد اتاق می‌شدم، می‌دیدمش که چرخ‌زنان قدری روی سر و دست من می‌نشست و باز ساکت و بی‌صدا می‌رفت گوشه ای نامعلوم. یک بار باز صدای ویزویزش بلند شد. بلند گفتم: نگفته بودم اذیتم نکن؟ دیگر صدایش را نشنیدم. شبهای بعد هم فقط خودش را، خودِ بی‌صدایش را می‌دیدم. گاهی قدری غذا برایش می‌گذاشتم که حالا که مهمانم شده از گرسنگی نمیرد.

روز قبل بابا بخاری اتاقم را وصل کرده بود و در را باز گذاشته بود تا بو و دودش بیرون برود. وقتی رسیدم خانه مگسکم هم رفته بود بیرون. راستش را بگویم، دنبالش گشتم، صدایش کردم. هی با اینکه سرد بود در اتاق را با چراغهای روشن باز گذاشتم و چراغهای توی هال را خاموش که اگر آن بیرون است برگردد. نبود، برنگشت. 

دلم گرفت، بغض هم کردم. می‌ترسم بابا کشته باشدش.


چند ماه پیش وقتی مورچه‌های اتاق هم رفتند و دیگر نیامدند همین طور غمگین و بغض‌آلود بودم. قبل‌ترش مورچه‌ها به ستوهم آورده بودند. نه با سرکه نه با قهوه نه با سم نه هیچ جوری شرشان کم نمی‌شد. یک روز دلم سوخت. گفتم هر موجودی که در پیشگاه خداوند به جان ارزد، در اتاق سمیه به نان ارزد. رد خانه‌شان را کنج یکی از دیوارها پیدا کردم. برایشان آن گوشۀ دیوار، خورده‌های نان و غذا می‌ریختم. بعد از آن دیگر از توی اتاق جمع شدند. دیگر نه به نیششان مرا می‌گزیدند و نه از سر و صورتم بالا می‌رفتند. آرام می آمدند، غذایشان را می بردند و می‌رفتند. 

یک بار که داشتم با یکی از این مایع‌های شیمیاییِ دوست‌نداشتنی، در و دیوارهای اتاق را دستمال می کشیدم، از بویش بود یا شاید قطره‌هایی از آن که بر زمین ریخته بود، چند تایی از مورچه ها مردند و بقیه برای همیشه از اتاقم رفتند.

دلم خیلی گرفت. امیدوار بودم برگردند، اما ماه‌ها گذشت و دیگر نیامدند.


دکتر می‌گفت سودای خونت زیاد شده. راست می‌گفت «هیچ»؟ 

دکتر خیلی چیزها گفت. انگار داشت به‌زور بعضی چیزها را به خوردم می‌داد. انگار می‌خواست به‌زور وادارم کند بپذیرم. یا شاید من به‌زور داشتم چیزی را چیزهایی را انکار می‌کردم


پی نوشت:

1.هرکس هرچه می‌خواهد بگوید. خودم می‌دانم تحمل موقعیت حالایی‌ام کار اسانی نیست؛ می‌دانم که تحمل حرف و حدیث‌ها و دم نزدن چقدر آزارنده است. اینها را خوب می‌دانم. اما این را هم می دانم که به فرمودۀ حضرت امیر: «الدنیا دار بالبلاء محفوفة»  (دنیا سرایی است پیچیده در بلا). می‌دانم که خاصیت دنیا این است و از رنجهای زندگی گریزی نیست. می‌دانم که آنچه از رنج و خوشی دارم هدیۀ خداوند است بر من و آنچه او بر من می‌پسندد شیرین تر از هرچیزی است که خود برای خویشتن بپسندم.

سودا غلبه کند یا نه، به امید تو یادم می‌ماند که همیشه سمیۀ کوچک تو هستم و همۀ افتخار زندگی‌ام بندگی توست، اگر عطایم کنی.


2. مع سئل الحسن بن علی (ع) فقیل له: ما العقل؟ قال: التجرع للغصة حتى تنال الفرصة.
«از امام حسن مجتبی (ع) سؤال کردند عقل چیست؟ امام فرمودند جرعه کردن غصه (کنایه از صبر و تحمل) تا زمانی که فرصت اجازه دهد».

  • سوما ..
۱۱
آذر

از آن وقت‌هاست که دلم می‌خواهد آسمان بارانش را نم‌نم بباراند، پاییز برگ‌هایش را به هزار رنگ کف پیاده‌رو و خیابان‌ها بریزد، من بی‌خیال همۀ صفحات ویرایش‌نشده، بی‌اعتنا به کلاسی که دارم یا آن همه سطوری که باید ترجمه کنم، بی‌توجه به دلهرۀ کارهای هنوز نکردۀ پایان‌نامه، گوشی بگذارم توی گوشم تا برنوارد کاچ «still magic»ش را بنوازد، یا شاید هم جلال الدین منبری بخواند:

«راه به جایی نبرد هرکه به اَقدام رفت»

گرچه موسیقی آرامِ بی کلام را خوش‌تر دارم الان. 

از آن وقت‌هاست که دلم می‌خواهد پهلو به پهلوی تو، همین توی هیچِ خاموش و بی‌کلمۀ من، توی بی شکل و رنگ من، ساعتها راه بروم، بروم بروم بروم... و حرف‌هایم را واژه به واژه بی هیچ صوت و صدایی یا جنباندن لبی برایت بگویم.

از آن وقتهاست که «هزار گفتنی‌ام هست و هیچ می‌گویم».

از آن وقتها که دلم می‌خواهد خطابی بگویدم: آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

  • سوما ..
۰۷
آذر

بله، صبا درست می‌گوید.

خیلی وقت است ننوشته‌ام. دسترسی اندک این روزهایم به نت و شلوغی بسیار روز و شبهایم مجال نوشتن را از من گرفت. فرصت نشد از زلزلۀ کرمانشاه بنویسم و از زلزله‌ای که سال 82 هم‌زمان با بم، در درون من رخ داد. فرصت نشد بنویسم چطور آن سال، تمام باورهایم فروریخته بود. اگر بم را زلزله‌ای شش و چند دهم ریشتری ویران کرده بود، مرا زلزله‌ای ده ریشتری به نابودی کشانده بود. تصورم از رحمت و لطف خدا از میان رفته بود. قبل‌ترش هم اسیر شَک‌هایی شده بودم که اقتضای سن بود. حالم آن‌قدر خراب بود که حتی به وجود خودم شک کرده بودم. فکر می‌کردم مگر نمی‌شود یک نوشته باشم روی صفحه ای که هر ان ممکن است خط بخورد یا محو شود؟ مگر نمی‌شود سایه باشم و تیرگی که آمد ناپدید شوم؟ مگر نمی‌شود خواب و خیال باشم و به یک حرکت چشم پَر بکشم. به کسی هم نمی‌شد بگویم. می‌دانستم مسخره می‌شوم. چارچوب دورۀ من و لااقل محیط من طوری بود که مطرح کردن این دست تردیدها و پرسش‌ها قبیح بود. سست‌ایمان و کم‌خرد خطاب می‌شدم اگر می‌پرسیدم. 

همان روزها بود که مطالعه‌هایم را برای رسیدن به این پرسش‌ها تنظیم می‌کردم. البته کاش استادی بود که به خوانش‌هایم سر و سامان می‌داد. از فلان دانشمند می‌خواندم که چطور به خدا رسیده است یا فلان فیلسوف که چطور خلقت را به خداوند نسبت داده است. اما اینها چیزی نبود که دنبالش بودم. عقلم نیازمند این دلایل نبود که خود پیش‌تر بدانها باور داشت. نمی‌دانم چطور شد رفتم سراغ انجیل و تورات. خدای تصویرشده در آن کتابها کوچک و نادلپذیر و کم‌توان بود و هم‌ارز حماقت انسان‌ها می‌اندیشید. شرمم آمد از این‌چنین خدایی. من خدا را به بزرگی‌ و قدرت و شکست‌ناپذیری‌اش می‌شناختم و البته به رحمتش. نیاز داشتم کسی رحمت خدا را به من اثبات کند.

هیچ‌وقت وحشت آن روزها را از یاد نمی‌برم. می‌ترسیدم هر لقمه که می‌خورم گلوگیرم شود. از هر جرعۀ آب می‌ترسیدم که خفه‌ام کند. از در و دیوار می‌ترسیدم که بر سرم آوار شوند. از زمین می‌ترسیدم که دهان بگشاید و در خود مدفونم کند. از راه رفتنم در هراس بودم که مبادا پایم بلغزد و با سر چنان نقش زمین شوم که دیگر برنخیزم. گمان می‌کردم تمام اجزای جهان به انتقامِ چیزی نامعلوم از من کمر بسته‌اند. 

آن روزها منطق‌الطیر نجاتم داد. حکایت مرغان سوخته‌پرِ سَخته‌جانی که هفت مرحلۀ عشق را فهمیدند و به نیکی راه‌بریدند و سرانجام به حضرت سیمرغ رسیدند، همان نوشداروی من بود. 

این دفعه زجر مردم عذابم بود. ولی دیگر مثل بار قبل آن‌طور نلرزیدم که خودم هم ویرانه شوم. همین قدر فهمیدم که لازم بوده بعضی حس‌های خفته در مردم بیدار شود. لازم بوده دو باور نشئت‌گرفته از یک سرچشمه در آغاز اسلام و بعدتر دو شقه شده، در کنار هم و دست در دست هم بایستند. 

چند شب پیش‌تر، تفسیر رسیده بود به این آیه: «قل هل تربصون بنا الا احدی الحسنیین» (آیا برای ما جز یکی از دو نیکی را انتظار می‌کشید؟). یعنی مومن پیروز شود یا شکست بخورد، رنج بکشد یا شادی ببیند، پادشاهی کند یا به گدایی بنشیند، جز خیر برای او نیست. این باور یعنی تسلیم ناب و خالص.


نوشتم و خیلی چیزها نگفته و ننوشته ماند. این را هم بگویم که اندوه درد مردم زلزله‌زده را پیروزی بر داعش تسکین داد و چه تسکین شیرینی هم بود. خدا سردارمان را حفظ کند.

  • سوما ..
۱۸
آبان

در دلم بود زائرت باشم

ناتمامم به تو تمام شود

در دلم هرچه  بی تو ناکامی است

به تولای تو به کام شود


در دلم بود کربلایی تر

جمعه ها را به ندبه برخیزم

از هجوم غروب و غربت و غم

سوی مهر حسین بگریزم


قطره قطره، فراتِ خون بشوم

موج بر موجْ «العجل تا یار»

رودی از تشنگیّ خود لبریز

تشنگیّ وصالِ آن دلدار


اربعین در میان جمعیت

رو به باب‌السلام بنشینم

السلام علی الحسین به لب

رو به لطف امام بنشینم.


گرچه بی‌شک به مهر خواهی گفت:

«اشتیاق تو را خریدارم»

منِ جامانده از زیارت تو

همچنان تا ابد بدهکارم


سمیه، اربعین 96



  • سوما ..
۱۵
آبان

من اهل سکوتم، همان قدر که اهل کلمه‌ام. شاید حتی بیش از کلمه، آدم سکوتم. طبیعت را برای یکی شدن با سکوت و آرامشش دوست دارم؛ برای آنکه پر است از نشانه‌های قدرت پروردگار، برای فرمان «سیروا فی الارض» و برای گریختن از تمام جلوه‌های زندگی مصنوعی و آدم‌مصنوعی‌ها.

کویر رفتم تا سکوتش را تنفس کنم و از صدای بوق و آزیر موتورها و ماشینها و فریادهای مردم و چه و چه بگریزم. همراهان اما جور دیگری بودند. آمده بودند تا طبیعت را به رنگ خودشان دربیاورند، تا سکوت طبیعت را با جیغ ها و هلهله ها و صدای بلند ضبطی که از شهر اورده بودند بشکنند. طبیعت را نه برای لذت بردن، که برای سلفی گرفتن و پر کردن اینستا از عکسهای جورواجور و فیلمهای شترسواری و غلت زدن در ماسه‌زار می‌خواستند. سعی هم کردم حتی دور خودم جمعشان کنم تا با هم جای خالی سلوچ بخوانیم و برایشان فال حافظ بگیرم. لحظاتی به فالهای حافظ دل دادند و بعد باز دویدند سمت هم‌صدا شدن با دری‌وری‌های هرچه خواننده دوزاری است. با مزخرفاتی که نه وزن و قافیه دارد و نه محتوا. اندوهشان نیز این بود که چرا اینترنت آنتن نمی‌دهد و این دو سه روز از تلگرام و اینستاگرام و دنیای مجازی دور مانده‌اند. دلم می سوخت برایشان. برای اینکه درکشان از لذت و شادی این‌همه کوچک است. برای اینکه شادی‌شان چنان کوچک است که با دور شدن از فضای مجازی و صدای آهنگ و بزن و بکوب و شوخی‌ها نه‌چندان دلچسب، عیششان طیش می‌شود و نوششان نیش.

بین انها من غریب بودم. نه اینکه غریبه باشم، که غریب و عجیب بودم. یکی دو تا عکس محض یادگاری بَسَم بود. رغبتی به مجازها نیز نداشتم. آمده بودم در طبیعت بکر تا از هرچه مجاز و مصنوع است دور بمانم. آنها اما نه. خودشان هم اعتراف می‌کردند همۀ حواسشان به عکس و فیلم بوده و لذتی نبرده‌اند. دور هم که می‌نشستیم، شوخی‌هایشان هیچ رنگی از شرم و فکر به خود نداشت. به چیزهایی می‌خندیدند که حتی در تصور من اندیشیدن نهانی به آن پر از خجالت بود و ذره‌ای هم خنده‌آور نبود.

هر بار که در میان مردم قرار می‌گیرم بیشتر احساس ناهمجنس بودن می‌کنم. من عوض شده‌ام یا آدمها رنگ باخته‌اند؟ احساسی شبیه «پاتما» دارم در انیمیشن پرنسس وارونه. حس می‌کنم جاذبۀ زمین برای من وارونه عمل می‌کند و هر لحظه است که به مکانی دور و ناشناخته در میان آسمان سقوط کنم. «ایجی»ای هم در کنارم نیست تا دل به حضورش خوش کنم و در کنارش تعادل از دست رفته را بیابم.

شب در اتوبوس، راه برگشت را به بیابان‌های تنهای میان راه چشم دوخته بودم؛ به همان‌ها که هیچ‌کس میل عکس گرفتن با آنها را ندارد و تنهای تنها زیر اسمان خدا رها شده‌اند؛ همان سینه‌های سوزان پرترکی که هربار هنگام رفتن به دانشگاه بیرجند و بازگشتن از آن مونس غربتم بوده‌اند. همان‌ها که بارها اشکم را از پشت شیشۀ اتوبوس در دل تفتیده‌شان آه کشیده‌ام. تمام راه برگشت به این بیابانهای خشک و تنها نگاه می‌کردم و دوباره و دوباره می‌فهمیدم هیچ پدیده‌ای در طبیعت خدا، به اندازۀ همین بیابانهای متروک و زخم‌خورده تجسم احوال من نیست.
نگاه می‌کردم به بیابانها و هر بار به زبانم می‌آمد که کاش لااقل یک نفر... کاش یک همدم، یک هم‌نفس بود... هربار بغض، حرف را تا زبانم می‌کشاند و بعدتر باز می‌دیدم همین را که قاتی این ادمها نیستم خوشتر دارم. می‌دیدم پناه آوردن به «الهی و ربی من لی غیرک» را از هر حضوری عزیزتر دارم.

عزیزترین دلدار، تو مرا همراه باش. یا انیس من لا انیس له، یا رفیق من لا رفیق له تو روشنایی‌بخش و گرمای روزگارم باش. اگر تنهایی را برایم می‌پسندی چون جان شیرین می‌خواهمش؛ خیالی نیست اگر دیگران عجیب بپنداردم؛ اگر شبیه دغدغه‌هایشان نباشم. من برای اینکه باورهایم را از دست ندهم تاوان زیاد داده‌ام. خیلی‌ها به دردها و دغدغه‌هایم خندیده‌اند. از همان وقتهای صف غذای کارشناسی بگیر که حاضر نمی‌شدم حق دیگران را نادیده بگیرم و بی‌نوبت برای دوستانم غذا بگیرم و بعدتر پچ‌پچه‌ها را پشت سرم می‌شنیدم که سمیه چه جانمازی آب می‌کشد، تا آن ظلمات هشت‌سالۀ کُشندۀ پرتحقیر و تا همین حالا که این قوم و آن خویش از فرط دلسوزی و محبت می‌خواهند نگاهم را به زندگی عوض کنند. برایم مهم نیست دیگران چگونه قضاوتم می‌کنند. تلخی این تنهایی مرا شیرین است فقط اگر... اگر مرا به خوب بندگی کردن راه دهی. می‌خواهم خوبِ تو باشم مهربان یار.

می‌ترسم بمیرم و بندگی نکرده باشم.


«اللهم فصل علی محمد و آله و حبِّب الَیَّ ما رَضیتَ لی» 

خداوندا بر محمد و خاندانش درود فرست و آنچه را برایم می‌پسندی محبوبم بگردان.

فرازی از صحیفۀ سجادیه


پس‌نوشت:
1. صحیفۀ سجادیه صحیفۀ عشق و زندگی است. دل‌دل می‌کنم تا اربعین برسد و باز یک دهه پای شرح استادم از صحیفه بنشینم و خوشه‌چین سفرۀ امام سجاد(روحی فداه) باشم.


2. پروردگارا، می‌شود اسمانت مهربان‌تر شود و باران ببارد؟ دلم بارش یک‌ریز باران می‌خواهد. می‌ترسم لذت پاییز ناچشیده به زمستان خشک و عور برسم که باز هم اسمانش از باریدن دریغ می‌ودرزد.

  • سوما ..
۱۱
آبان

دیروز و امروز را کویر مصر بودم. با اردوی جهاد دانشگاهی همراه شدم.می‌دانم صفر وقت سفر نیست. به قصد خوش‌گذرانی نرفته بودم. می‌خواستم در سکوت کویر حل شوم. همیشه آنچه از بیابان دیده بودم سینه‌ای پرترک بود. دیروز اما کویر، همه‌تن تپه‌های پرماسه بود، لغزان و روان. می‌خواستم آسمانی را ببینم که کودکی‌هایم را پر کرده بود. شب رصد، خوش شبی بود. اینکه عیوق را در میان ستارگان بشناسم و بدانم که برخلاف دیگر ستارگان که مایل به راست حرکت می‌کنند، حرکت او مستقیم و از بالای سر است و بفهمم چرا سعدی از میان این همه ستاره، او را برگزیده تا جایگاه بلند و والای خود را وصف کند:

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرت به جان رسید و به عیوق بر شدم

اینکه سها را ببینم و بدانم چرا نشانه از لبهای کوچک و غنچه‌ای است که در گذشته معیار زیبایی بوده:

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سها لب، مشتری غبغب، هلال ابروی و مه‌پیکر

اینکه بدانم ویژگی سهیل فقط گاه به گاه ظاهر شدنش نیست، بلکه همان گهگاه هم فقط در بعضی افق‌های جغرافیایی ظاهر می‌شود، مثلا در آسمان مشهد هیچ‌وقت ظاهر نمی‌شود و افزون بر این، بعد از خورشید و شباهنگ، پرنورترین ستارهٔ کهکشان است، اینکه شباهنگ و شعرا و همهٔ ستارگان نقش‌آفرین در ادبیات را بشناسم و با صورت‌های فلکی آشنا شوم، تجربه‌ای بسیار شورانگیز بود. دیدن مشتری، زحل، یکی دو سحابی و نیز کهکشان راه شیری و آندرومدا، ذوقی دیگر در جانم ریخت. 

اما قشنگتر از همه وقتی بود که خیره به آسمان می‌اندیشیدم  این همه ستاره و قمر و اخترک، حدود دویست میلیارد کهکشانی که تاکنون حدس زده‌اند، وجب به وجب آسمان، تمام الکترونها و نوترونها، تمام آنچه دانسته‌اند و هرچه که هنوز در کشفش حیران‌اند، بهانهٔ هستیِ این همه وجود نازنین رسول الله است...

و تازه، این هنوز فلک اول است.

  • سوما ..
۲۲
مهر

هرچه بیشتر می‌‌گذرد منزوی‌تر می شوم. این تغییر را خودم خوب می‌فهمم و دیگران نه. دیگران گرم و اجتماعی می‌شناسندم و من در جمع‌ها احساس غریبگی می‌کنم. شبیه کسی نیستم. می‌دانی؟ به تویِ هیچ‌کس، بیشتر شبیهم تا به کسی. حرفهایشان، دغدغه‌هایشان احساس و عواطفشان هر روز که می‌گذرد. برایم ناملموس‌تر می‌شود. مجبورم به تحمل و لبخند. صحبت از غمگین و ناشاد بودن نیست؛ احساس غریبه بودن و نخودی بودن، در جمعها توانم را تحلیل می‌برد. باید بنشینم و به آنچه می‌خواهند گوش بسپارم و همراهی کنم. هرچه بیشتر من احساس دوری می‌کنم، دیگران بیشتر می‌خواهند در کنارشان باشم. 

دنیای عجیبی است. تنهایی‌ای را که می‌خواهی نداری و تنهایی‌ای را که از آن می‌گریزی همیشه پهلو به پهلو داری. مقاومت نمی‌کنم. سعی می‌کنم در کنارشان باشم. من هم از جان و دل دوستشان دارم. از اندوهشان به درد می‌آیم و از شادی‌شان لبریز از شور می‌شوم. اما از یک حدی بیشتر بودن در کنارشان در توانم نیست. از یک حدی بیشتر دیگر می‌شود جبر و آزار. حتی در محل کار هم که این همه عاشقانه محیط و کار و همکارها را دوست دارم، گاه ساعتهایی که خلوت‌تر و پرسکوت‌تر است بیشتر به جانم می‌چسبد.

سر و کله زدن با بچه‌ها را البته خوش دارم. اگر بشود، خیلی خوش‌تر دارم در هر جمعی از دیگران کناره بگیرم و قاتی شادی‌ها و خنده‌های بچه ها بشوم. آدمهای سن‌بالا را هم دوست دارم. حوصله ام برای خنده‌ها و گریه‌هایشان زیاد است. 

در کل کم‌حرف‌تر و ساکت‌تر شده‌ام. این را من خوب می‌فهمم و تو نیز.

سر کلاس البته فرق می‌کند. باید کلاس را بگردانم و پنچاه نفر دانشجو را به تلاش وادارم. می‌پرسم «عاشق شدن به جبر است یا به اختیار؟» و همین سوال کافی است تا همۀ کلاس حتی گوشه‌گیرترین‌ها را هم به حرف بیاورم. خیلی ها معتقدند عشق اِرادی است. می‌گویم پس اگر با تصمیم و ارادۀ خودتان تا دو روز دیگر عاشق شوید چهار نمره به پایان ترمتان اضافه می‌کنم. برخی معتقدند جبر و قضای الهی است چون عشق دست خود انسان نیست. مهری است که در دل می‌افتد. می‌پرسم پس چرا برای ازدواج بین دو یا چند گزینۀ مختلف سرگردان می‌شوید و یکی را برمی گزینید؟ اگر جبر است انتخاب شما بی‌معناست. 

باز می‌پرسم «به کدام‌یک معتقدید؟ به سعدی که می‌گوید: سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل/ بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران؛ یا به دکتر شفیعی که می‌گوید: گفتی به روزگاران مهری نشسته گفتم/ بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران؟». تقریبا همه طرفدار بیت دوم‌اند. می‌گویند عشق اگر عشق باشد هیچ‌وقت از دل بیرون نمی‌رود. می‌پرسم اگر مثلا من دیوانه‌وار همسرم را دوست داشته باشم، اما او آنقدر خشونت داشته باشدکه ادامه دادن زندگی در کنارش به معنای به جان خریدن خطر مرگ باشد، چه باید بکنم؟ آیا بمانم و بگویم شیرینی عشق آن است که من به دست معشوقم خفه شوم؟ صدای خنده کلاس را پر می‌کند. بعض می‌گویند شاید، بعضی می گویند نه. نگاهشان به عشق زیادی سنتی و افلاطونی است. دلم می‌سوزد برای بعدهایی که چه‌بسا ضربه های تلخ و مهلک بخورند. 

می‌کوشم نگاهشان را قدری از عشق مجنون‌وار فاصله دهم. می پرسم آیا ابراهیم خلیل الله عاشق نبود؟ چگونه حاضر شد فرزندش را به قربانگاه بکشاند؟ یا امام حسین(ع)؟ مگر نه اینکه همۀ زندگی‌اش را فدا کرد؟ می گویند هر دو نفر، بین دو معشوق، محبوب والاتر را برگزیدند. می‌گویم پس انتخاب کرده‌اند؛ کسی یا چیزی وادارشان نکرده. حالا اگر کسی در رابطه‌ای حقیقتا عاشقانه باور و ایمانش در خطر بیفتد چه؟ اگر حفظ باورش بسته به دل گسستن باشد چه؟ می‌شود گفت عاشق نبوده و عشق را نفهمیده؟ 

سکوت و فکر در کلاس جایش را به حرف و گفتگو می‌دهد.


  • سوما ..