شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱۱
آذر

1. منِ آن روزم را دوست ندارم. منی که کنار پیرزنی نحیف در اتوبوس نشسته بود و وقتی پیرزن خوابش برد و سرش افتاد روی شانۀ او، خودش را کنار کشید. منِ آن روزم بی‌وجدان و بی‌عاطفه و خودخواه بود. چطور دلش آمد خواب پیرزن را به هم بزند فقط به این دلیل که  سر بی‌آزار پیرزن، بر شانه‌اش سنگینی نکند؟ منِ آن روز هنوز شرمنده است؛ چون فرصتی که رفت، دیگر رو نمی‌کند. چون نفهمید؛ ارزش و عظمت آن لحظه را نفهمید. چون نالایق‌تر از آن بود که تکیه‌گاه و مأوای خستگیِ بنده‌ای عزیزکردۀ خدا باشد. از منِ آن روزم بسیار دل‌چرکینم.


2. این چندشنبه‌بازارهایی که گاه تاحدی منصفانه‌تر کالاها را می‌فروشند مصیبت‌اند. وقتی چیزی نمی‌خرم، مدام در ذهنم مرور می‌شود که اگر الان فلان وسیله را داشتم چقدر خوب بود. وقتی می‌خرم هی با خودم درگیرم که حالا راست‌راستی لازمم بود؟ حکایت سماور زغالیِ برنجی‌ کوچکی که امروز گرفتم حکایت همین کشمکش است. تا قبلش مُصر بودم که پولی اگر دستم رسید، بروم یک دانه خوبش را بگیرم و حالا که چند سالی است افتاده‌ام روی خط استفاده از محصولات ارگانیک، آب و چایم را سالم‌تر مصرف کنم. حالا که گرفته‌ام، هی با خودم کلنجار می‌روم کار درستی کردم بابتش پول دادم؟ البته از هزینه‌ای که چند وقت پیش‌ترش بابت خرید کرسی کرده‌ام کاملا رضایت دارم. کرسی کوچکی گرفته‌ام و گذاشته‌امش گوشه‌ای. نشستن زیرش صفایی ناگفتنی دارد. این هم عکس صبح جمعه‌ای که تنها بودم و طبق معمول تنهایی‌ها خودم را به قول دوستان تحویل گرفتم.




3. همین دیروز بود که سر کلاس برای بچه‌ها داشتم از ابو.الفضل ز.رویی می‌گفتم. همین دیروز بود که بخش انتهاییِ طنز ادبی را می‌خواندیم؛ چیزی که متاسفانه در اغلب کلاسهای فارسی عمومی مغفول است. نه اینکه استاد از آن غفلت کند؛ که متاسفانه کتابهای فارسی عمومی از آن تهی است. کلاس فارسی عمومی شده منبع پول‌سازی. هرکس اشعار و متونی گرد می‌آورد و کتابش می‌کند و از دانشجویانش می‌خواهد همان کتاب را برای ترم بخوانند. توانش را داشته باشد به بقیۀ مدرسان این درس هم زور می‌آورد که آن کتاب را تدریس کنند. راستش من تا به حال زیر بار کتاب نرفته‌ام. هر ترم خودم جزوه تهیه می‌کنم. کتابهای خوب هم در این زمینه هست؛ اما متاسفانه همه یا تاریخ‌محورند یا قالب‌محور. پنجاه شصت صفحۀ اول کتاب را پر کرده‌اند با نمونه‌های ادبیات خراسانی و اشعار مدحی و بهاریه‌ها و مانند آن یا اینکه همان مقدار اختصاص به قالب قصیده دارد که دربردارندۀ همین مضامین است. چیزی که حقیقتا به درد درس سه‌واحدی و در بعضی دانشگاه‌ها، درس چهارواحدی نمی‌خورد. من عقیده دارم بچه‌ها باید در این درس، لذت را تجربه کنند، خستگی‌هایشان را بتکانند، از نگاه خشک خواندن ادبیات برای تست زدن  فاصله بگیرند و حتی عاشقی جنون‌وار گذشته را لمس کنند. ایراد دیگر کتابها بی‌اطلاعی تدوینگر از کتابهای دبیرستان است. گاهی چندین صفحه از کتاب، همان شعر و متنهایی را دارد که بچه‌ها در دبیرستان هم داشته‌اند. برای همین هم ترجیح می‌دهم سختی را بر خودم هموار کنم و خودم جزوه تهیه کنم؛ جزوه‌ای که بر محور انواع ادبی باشد تا نمونه‌هایی از عاشقانه و غنایی بخوانند و نمونه‌هایی از ادبیات عرفانی. حتی عاشقانه‌های دیروز و امروز را با هم مقایسه کنند و فرق چشمگیر معشوق و عاشق را در گذشته و امروز دریابند. چندتایی از تعلیمی‌های شیرین‌تر و ملایم‌تر را بخوانند و بعضی شعر و نثرهای طنزی را که با آن بیگانه‌بوده‌اند بچشند. قالب هم معمولا در جزوه هست اما قالبهای جدید و قدیم نثر؛ مثل سفرنامه، خاطره، دل‌نوشته، نامه، داستان...

حالا دیروز رسیده بودیم به بخش آخر طنز و برای بچه‌ها از ابوالفضل ز.رویی و سبک نوشتنش در گل‌آقا می‌گفتم. هیچِ هیچ هم گمان نمی‌کردم خبر رفتنش را امروز بشنوم.


4. امام علی(ع): أعینونی بِورعٍ و اجتهادٍ و عفةٍ و سِدادٍ

مرا با این چهار یاری دهید: ورع(حساسیت به حرام خدا)، سخت‌کوشی و پویایی، خویشتن‌داری (مهار نفس در همۀ جوانب زندگی)، استواری و پایداری در راه.

شرم می‌کنم برای تمام مرتبه‌هایی که دست یاری علی را پس زده‌ام. شرمگینم که چنین ناچیز و ناجوانمرددلداده‌ای برای چنین عزیز و والاقدردلبری هستم. «حیف باشد که تو فخر من و من عار تو باشم».

  • سوما ..
۰۷
آذر

مگر می‌شود پاییز به هزار رنگ به جلوه درآید، آسمان بارانش را پرشکوه بباراند و دل از هرچه اندوه، شسته نشود؟ باران را بسیار دوست دارم، بارانش که پاییزی باشد بیشتر شیدایم می‌کند. گیرم که همین طور یک‌نفره بزنم بدل خیابان‌ها. حتی هوس نمی‌کنم چتر جدید برای خودم بخرم و می‌گذارم باران تنگ در آغوشم گیرد.

اما می‌دانی زیباترش چیست؟ اینکه باران یادم بیندازد شبهایی از بهمن‌ماه سال گذشته را، یادم بیندازد که شبها به شوق دیدنت بال می‌گشودم و باران، آن باران آن‌شبها که نه آنقدر نم‌نم بود که آمدنش فهمیده نشود، نه آنقدر رگباری و تند که رفتن را دشوار کند، یکریز می‌بارید. می‌آمدم زیر چتر باران... اگرچه تردامن، می‌آمدم از زیر بارانی به بارانی دیگر.

آن بازارچۀ سرپوشیده را یادم هست که هیچ دلم نمی‌خواست اسیرش شوم. می‌خواستم بدوم تا باب الساعة، تا باران. بیتاب، بی‌قرار... کاش میشد بگویم عاشق. نیستم اما. بارها فهمیده‌ام که مرغ دریای عشق نیستم هنوز؛ که گاه ترسیده‌ام، که شنا را خوب نمی‌دانم هنوز؛ که آشنا نشده‌ام آنگونه که باید. اما می‌دانم که دلم را جانم را گذاشته‌ام همان جا کنار ضریح، کنار باران؛ گذاشته‌ام که به جای من شب و روز قطره‌قطره بر مشبک‌ها بوسه بزنند.

بهمن را دوست دارم که ماه دلدادگی است که یاد است و یادگار.

دل‌تنگ شده‌ام آقا، دل‌تنگم حضرت باران؛ می‌شود باز در حضور آشنایت غرقم کنی؟


خدایا، تمام دنیا را از من بگیر؛ اما مهر علی را از من نه که بی محبت او هیچم

  • سوما ..
۱۷
آبان

بیت بیت شعرم را امروز گریستم

انگار که مجلس عسزاداریِ یک‌نفره‌ای باشد، روضه‌خوانش، گریه‌کنش من.

یا نه، عاشقانه‌ای باشد زبانش اشک.


بعدنوشت: آدرس کانال تلگرام: شب‌های روشن

  • سوما ..
۳۰
مهر
1. هنوز هم باورم نمی‌شود تلخی‌ها و دل‌آشوبه‌هایی که داشت به مرا به ته خط می‌رساند و به سقوط می‌کشاند، از سرم گذشته باشد. هنوز هم باورم نیست که زندگی روی خوبش را به من نشان داده باشد و هر روز آفتاب صبحگاهی گرم و مهربان در آغوشم بگیرد. اینکه نمی‌نویسم دلیلش شلوغی روزگار است نه شلوغی دل و جان و افکار.
نمی‌دانم اگر در آن لحظه‌های آخر و آن نهایت اضطرار دستم را نمی‌گرفت چه بر سرم می‌آمد. آخ که او چه بزرگ خدایی است و من چه کوچک بنده‌ای. 
باز هم می‌گویم که من به مهربانی امام رئوفم باور دارم. من به وعدۀ «انّا غیر مهملین لمراعاتکم» مهدی فاطمه ایمان دارم. می‌دانم حواسشان جمع شیعیان و حاجتمندان است. می‌دانم که دست خالی را خالی نمی‌گذارند و بر انسان‌های بی پشت و پناه، خود، پشت و پناه می‌شوند. هیچ چیز به قدر دعا و توکل و توسل، خیر را به آدم نزدیک نمی‌کند. 
دوستی دارم که بسیار دل‌پریش گرانی‌ها و اجارۀ خانه است. گفتم درست که انواع مشکلات جلوی راه ماست؛ اما مگر نه اینکه ولیّ امر ما مهدی فاطمه است؟ مگر نه اینکه خداوند تدبیر امور را به او واگذاشته؟ از او بخواه که هرقدر هم گرانی و فشار، اگر اراده کند گره‌های به دندان باز نشدنی را به اشاره‌ای می‌گشاید. نمونه‌اش گره کور زندگی من...

2. جمعه با دانشگاه رفته بودیم اردو. اردویش تاحدی خصوصی بود. چندتایی از استادان بودند؛ بعضی تنها و بعضی با زن و بچه. چندتایی از بچه‌های دکترا و ارشد و چندتا بچه‌های کارشناسی از انجمن علمی. همه هم ادبیاتی. استادم شب قبلش پیام داد که اردو میای؟ گفتم بله با کمال میل. بقیه را هم همین طوری دستچین کرده بود. 
همه تقریبا هم‌سنخ بودند. من بینشان احساس غریبگی داشتم. اگرچه دوستان خودم هم بودند. اینکه من تنها چادری و آرایش‌نکردۀ جمع بودم به کنار. مقصودم چیز دیگری است. جو زیادی صمیمی بود. یعنی از آن صمیمیت‌هایی که لودگی هم دارد. از آنها که بعضی‌ها تصور می‌کنند هرچه بیشتر عرف و شرع را زیرپا بگذارند، رشدیافته ترند. مثلا اینکه یکی از دخترها بزند زیر آواز و استاد همه را دور بزند تا برود و موهای دختر را نوازش کند، دیگران هم برای این سنت‌شکنی، دست بزنند و هورا بکشند. یا بیاید سمت من و روسری نستعلیقم را در دست بگیرد و بگوید: به‌به، شعر هوشنگ ابتهاج...
آخر اردو استاد چند نفری را صدا کرد که می‌دانست غزل‌سرا هستند. یکی‌شان من. گفتم ولی استاد شعرهای من متفاوت با این جمع است. گفت: خیالی نیست؛ خودت هم متفاوتی. 
خیلی تردید داشتم در خواندن شعر. نه اینکه از حرف و حدیث‌ها بترسم و پیش خودم بگویم معلوم نیست حالا درباره‌ام چگونه فکر می‌کنند. این چیزها برایم مهم نبود. دلم نمی‌خواست نام محبوبم را در هر جمعی ببرم. شعر قدیمیِ غیر آیینی هم داشتم اما خواستم اگر قرار به خواندم شد چیزی بخوانم که معرف شخصیت من باشد؛ خواستم تا لابلای شعرهای فمینیستی و کسانی که برای معشوقشان شعر می‌خوانند، من هم از محبوب و معشوق خودم بخوانم. این‌طورها شد که خواندم:

قرار است این اردوها ادامه پیدا کند. به همین شکل و چه‌بسا روزبه‌روز صمیمانه‌تر. آدمهایی که «خودشان» هستند آزرده‌ام نمی‌کنند. آنها که می‌کوشند هرچه بیشتر از خودشان فاصله بگیرند برایم دل‌آزارند. اینکه بگویم از این سفر رفتنها لذت می‌برم و خوش می‌گذرد؛ نه، حقیقتا خوشی چندانی برایم ندارد که هیچ فشار و خستگی روحی را هم ارزانی‌ام می‌کند. هم‌سفر  هم‌دل است که شیرینی سفر را به کامت می‌نشاند. 
حالا نمی‌دانم کار نیکوتر کدام است. اینکه مثل خیلی از مذهبی‌ها از چنین جمع‌هایی فاصله بگیرم و توی لاک خودم فرو بروم؛ یا اینکه به این دست آدمها نزدیک‌تر شوم و در جمع‌هایشان شرکت کنم و شخصیت خودم را داشته باشم؟ نمی‌دانم بندگی در کدام راه است؟ 
دوستان خوبی که اینجا را می‌خوانند اگر سخنی بگویند و نظرگاهی بنویسند، بسیار سپاس‌گزارشان خواهم شد.
  • سوما ..
۲۴
شهریور

1. محرم را دل‌تنگ بودم. دل‌تنگ یک‌دستیِ عزاداران حسینی در داغ عاشورا و سیاه‌پوشی؛ دل‌تنگ عاشورا خواندن؛ دل‌تنگ سر گذاشتن به دیوار تکیۀ اباعبدالله؛ دل‌تنگ عاشقانه گریستن بر حسین(ع).

محرم فرصتی است تا فارغ از اینکه که هستی و چه هستی فارغ از اینکه چقدر مانند من لغزان و سست‌پای راه حسینی، فارغ از همۀ قرب و بُعدها، فارغ از اینکه او مولا و آقاست، صمیمی، شیدا، سینه‌سوخته، عاشق، بی‌پرده و حجاب، شبان‌وار، صدایش بزنی و بگویی: حسین آرام جانم، حسین روح و روانم

و بدانی که به خدا قسم او آرام جان است و روح و روان، که نامش، یادش، محبتش حیات است و نجات.

چقدر خالی ام از کلمه در برابرت آقا، ای من فدای آقایی‌ات...


2. دزفول، شهر مادری، برای من پیوند اشک و لبخند است. دزفول با اندوه شرجی کوچه‌پس‌کوچه‌های تابستانش یادم می‌اندازد سالها انتظار و دلدادگی را، سالها تلخی و تنهایی را، سالها را، همۀ سالهای گذشته را...


3. من به قرارهای عاشقانه‌ام باور دارم؛ بزرگی صاحب رئوف بارگاه رضوی را باور دارم، نگاه و مهربانی بی‌دریغش را باور دارم. 

من به صحیفه معتقدم، به سطرسطر دعاهایش به کلمه کلمه‌ای که خواندم و نوشتم و شنیدم، به برکت کلام امام سجاد به خدا قسم معتقدم.

من به شهود و حضور امام عصر، امام حی و زنده ایمان دارم، به عنایتش به وعدۀ «انا غیر مهملین لمراعاتکم»ش...


صبحها که پنجره را رو به آفتاب می‌گشایم و اجازه می‌دهم نسیم پریشانم کند شیرینی آرامش بعد از طوفان را مزمزه می‌کنم و می‌گویم چه خوب که شما را دارم آقای رئوف؛ چه خوب که نعمت صحیفه با من است؛ چه خوب که امام عصرم در اوج غیبت، عین حضور است. 

خدایا چه بزرگ و شیرین نعمتی است مهری که ارزانی‌ام کرده‌ای؛ تو چه خوب خدایی هستی و من چه بد بنده‌ای برای تواَم. روزهایی که گذشت و سخت هم گذشت تو می‌دیدی ام که داشتم در ناامیدی و افسردگی سقوط می‌کردم؛ همان حالتی که بدترین گناهان است. آن حالت لعنتی که مدام انگار کسی می‌گفت بدبخت بیچاره تو کجا و قرب خداوند؟ تو کجا و محبت اهل بیت؟ تو هیچ نیستی و کمترین ارزشی نداری. بعد از این هم هیچ کدام از اعمالت پذیرفتۀ درگاه حق نخواهد شد. در اوج ناامیدی تنها تکیه گاهم تو بودی تا بگویم خدایا دستم را نگیری غرق شده‌ام «مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم». یا عماد من لا عماد له.


4. زمین برای زیستن دیگر مناسب نبود؛ شبیه این فیلم های هالیوودیِ پایان دنیا. باید می‌رفتیم جایی دیگر و تنها امکان بردن اندک‌توشه‌ی را داشتیم. به انبوه کتابهایم نگاه کردم. باید چیزی برمی‌داشتم که در باقی عمر، اگر نجات می‌یافتم، تنهایی و خلأهایم را پر کند. بعد قرآن را نهج البلاغه را و صحیفه را برداشتم و گفتم اینها برای تمام عمرم کافی است.


5. توی حرم بودم که زلزله شد. جمعیت زیادی از حرم فرار کردند تا از خطر فروریختن آوار در امان بمانند. عده‌ای دیگر که کم هم نبودند به سمت ضریح رفتند تا در کنار آن پناه گیرند. من هم در میانشان بودم. زلزله شدیدتر شد؛ جمعیت اطراف ضریح وحشت‌زده، آنجا را دیگر مأمنی مناسب نمی‌دانستند و به سمت بیرون گریختند. من اما بیشتر پناه بردم به ضریح. مشبک‌هایش را در مشت گرفتم. زلزله شدید و شدیدتر می‌شد و من و ضریح را با قوُتی که مانندش را سراغ نداشتم، تکان می‌داد. گفتم حتی اگر تمام حرم بر سرم آوار شود همین جا می‌مانم. چه بهتر که در کنار ضریح مولایم جان بدهم. بعد تکه زمینی که رویش بودم کنده شد و مرا مثل قطعه ابری سبک، با خود به پرواز درآورد. چند لحظۀ بعد نزدیک خانه به زمینم گذاشت؛ در حالی که زلزله تمام شده بود.

  • سوما ..
۲۳
مرداد
هیچ عزیزم، سلام
یادم هست خیلی سال پیش نوشتنهایم برایت شروع شد. آن سالها دنبال اسمهایی برایت میگشنم. آسو، رایکا، هامون... اما بعدتر دیدم قشنگی بودنت به همین است که بی‌نام باشی که هیچ من باشی و من با تو راحت‌تر از هر انسان غیر معصومی سخن بگویم. اینکه برایت می‌نویسم فقط دلیل نیازم به مخاطبی ثابت است که گوشم باشد و محرم رازم و مونس دردهایم و هم‌خندۀ شادیهایم و هم‌پیالۀ اشکهایم؛ مخاطبی که با خیالش خوش باشم و تنهایی‌ام را به گرمای حضورش برکت ببخشم. تهِ تهِ همۀ خواستنهایم هر بار به تو، به هیچ.کس رسیده‌ام.
یادم هست چندین سال پیش سریالی پخش می‌شد به اسم «و خداوند عشق را آفرید» در یکی از قسمتهایش دختر جوان لالی(شقایق دهقان) برای پیرمرد ثزوتمندی کار میکرد. چند وقت بعد پیرمرد مرد و دختر آوارۀ خیابان و بیابان شد. گوشه‌ای دور از شهر، مردی خانۀ کوچک فقیرانه‌ای داشت که در آن لباس عروسی در برابر مرد بود و نقاشی صورت دختری روی یقۀ لباس بود؛ انیس تنهاییِ مرد. مرد به تصویر می‌گفت: دعا کرده‌ام خداوند به تو جان بدهد. بعدترش دختر جوانِ آواره به آن کلبه رسید و مرد او را در حالی دید که لباس عروس بر تن داشت وبه جای تصویر نشسته بود.
حالا حکایت من است وقتی با تو حرف می‌زنم.
راستش هرچه فکر میکنم می‌بینم من از زندگی چیز زیادی نخواستم. تمام رویایی نوجوانی‌ام را مردی پر کرده بود که بشود در کنارش حیات طیبۀ قرآنی را تجربه کرد. کسی که مؤمن و بااخلاق باشد و من به هر لیوان آبی که دستش می‌دهم، هر لقمه غذایی که در برابرش می‌گذارم، هربار که وقت رفتنش بدرقه‌اش می‌کنم، یا وقت برگشتنش که به پیشوازش می‌روم، باور کنم دارم در حال عبادتم. می‌خواستم دردها را با تمام تلخی و سختی‌اش دونفره پشت سر بگذاریم؛ که هر بار دلش از دنیا می‌گیرد دلدارش من باشم، به صبر تشویقش کنم، ارام جانش باشم، برایش زبان بریزم.
توقعم از زندگی یک پنجره بود رو به افتاب، یک دوستت دارم عاشقانه و دو استکان چای دم کشیده. همین قدر ساده و دست نیافتنی.
آن روزها گمان نمی‌کردم رؤیاهای من فقط رؤیا باشد و هیچ شباهتی با واقع نداشته باشد. حتی گمان نمی‌کردم این همه حدیث و روایت و آیه دربارۀ حیات طیبه، از آنِ دیگران باشد و من هیچ سهمی از آن نبرده باشم.
پراندوه‌تر و تلخ‌تر آنکه آدمی که معقول و منطقی و به دنبال همان حیات طیبه تن به دونفره بودن داده، اگر زندگی‌اش به روال معقول پیش برود دیگران هم او را پذیراترند. اما وای بر اینکه زندگی، نه اینکه طیبه نباشد، که اصلا زندگی نباشد... آن وقت نه فقط زندگی نکرده‌ای و شاید دیگر هم نتوانی آن حیات را، ان شکل شیرین زندگی را داشته باشی، که حرفها و نیشترها و زخم زبانها هم دست بردارت نیست.
حتی دوست داشتم به جای کسی باشم که همسرش در حادثه ای میمیرد. آن طوری حرف و حدیثها خیلی کمتر است، اگر هم باشد بعد از شش سال دیگر دست از سرت برداشته اند، غیر از آن، محبوبی هست که در سرایی دیگر انتظار دیدارش را بکشی و با خیالش خوش باشی. گاهی که خاطرات همسران شهدا را می‌خوانم به حالشان غبطه می‌خورم. با تمام سختیهایشان، حاضرم جایم را با ایشان عوض کنم. می‌دانی چه می‌گویم؟ دوستی داشت مادرم که دو پسرش خلافکار شدند و محکوم به اعدام؛ اما دو نوه اش که در خانۀ او بزرگ شدند، به شهادت رسیدند. وقت شهادت آن دو نوه مدام شکر خدا میکرد و میگفت به من تسلیت نگویید، تبریک بگویید که همچین فرزندانی داشته ام.
می‌دانی؟ اگر آن حال تلخ را نچشیده باشی، این حال شیرین را هرگز درک نمیکنی.
خیالی نیست؛ از ما که گذشت.

راستی دیروز توی بانک، تلفن مرد کناری زنگ خورد. شصت به بالا نشان می‌داد. نگاهم ناخواسته به صفحۀ گوشی‌اش افتاد که نوشته بود: همسر2. گفتم خوب است دیگر، به انجا رسیده‌ایم که برای مرد، همسر، دیگر نه عزیزم و جانم و عمرم، که شماره‌بندی بشود. یک و دو و سه داشته باشد؛ نه اسمی، نه محبتی نه کلامی عاشقانه...

پ.ن: اگر به خانه‌هایتان کمتر سر می‌زنم یا فرصت نمی‌کنم بنویسم، به حساب بی‌توجهی‌ام نگذارید. دعا کنیداین روزهای پرتلاطم قدری بر من ارام‌تر شود تا باز هم میهمانتان بشوم.
  • سوما ..
۰۳
مرداد


دل به کسی داده‌ایم دلکش و شیرین‌لقا

اوست امیر قلوب، اوست شه دلگشا


هیچ نه دام افکند، نی به اسیری برد

هرکه به او دل دهد، اوست رهای رها


رأفت او آسمان، ما چو کبوتر در آن

در طلبش سرفشان، نغمۀ ما «یارضا»


آتش عشقش عجب جان دگر می‌دهد

وه که چه خوش آتشی است، کاش بسوزیم ما


بر در او بیشمار عاشقِ بیدل ولی

اوست که عاشق‌تر است بر همه اهل ولا


ای که دلی پر زدرد در برش آورده‌ای

عالم آل نبی است شوق‌دهِ غم‌زدا


گفتند: «در کوی دوست معجزه‌ای دیده‌ای؟»

مهر رضایم بس است آیت اعجاز را



عید همۀ دوستان خوبم مبارک. بنا به دلایلی بعد از این شعرها را فقط در کانال تلگرام منتشر می‌کنم. اگر دوست داشتید اینجا نیز همراهم شوید. قدم هایتان بر سر چشم.


بعدنوشت: دیشب در حرم همه را دعا کردم. صبا را قدری مخصوص‌تر

  • سوما ..
۲۷
تیر

از نورهای مصنوعی بیزارم. زندگی امروزی آدم را ناگزیر می‌کند از روشن کردن چراغ، از نورانی کردن خانه به نوری که حقیقت ندارد؛ همه مجاز است و دروغ.

دوست داشتم عظمت تاریکی شب را در آغوش می‌کشیدم. دوست داشتم مثل جمعه‌شبی که ماه می‌گیرد، آنقدر خاموشی در خانه و خیابان ریخته شود که بشود در سکوت و تاریکی از لبخندهای مصنوعی طول روز فاصله بگیری. که بشود بی هیچ دغدغۀ فهمیدن این و آن سر بر شانۀ خاموش شب بگذاری و زندگی را اشک بریزی.

دوست داشتم می‌شد از انبوه عشق‌ها و خنده‌ها و هم‌آغوشی‌های مصنوعی، از انبوه آدم‌‌های مصنوعی، به دل تاریکی گریخت؛ مخصوصا وقتی که پشت قفسۀ سینه چیزی تیر بکشد؛ مخصوصا وقتی که در ازدحام تنهایی، همراهیِ دردی مونست شده باشد که خودش را در تو از پشت حصار دنده‌ها تا شانه و سر انگشتان کش و قوس بدهد. مخصوصا حالا که یک را نصفه و نیمه و ناقص بگویی و هزار را پنهان کنی.

کاش حالا که لبت خاموش است، شبت هم خاموش می‌شد. شمع زندگی را هم کسی روبروی باد می‌گذاشت، باد هم می‌وزید و باران هم نرم‌نرمک آتشت را فرو می‌نشاند.

  • سوما ..
۱۴
تیر

1. می‌دانم که این تنهایی‌ها بی‌حکمت نیست، می‌دانم می‌خواهی بگویی یار تو منم. 

یارم تویی، پناهم تویی، مونسم تویی، چارۀ این دل بیچاره تویی. 

به بزرگی‌ات قسم که می‌دانم شکستن را می‌خواهی تا خودت با دست‌های خودت بسازی‌ام. تنهایی را می‌خواهی تا خودت همه کسم باشی؛ تا از دل این بی‌کسی‌ها یکی یکی کسانی را روانه کنی که بگویند ما حواسمان به تو هست؛ دانه دانه امید را خودت توی دلم بکاری؛ می‌دانم که خودت دست می‌گیری بالای سرم تا این همه سرگردان و بی‌پناه نمانم.

فقط تو از من راضی باش که از بدبندگی سخت می‌ترسم.


2. زنِ توی اتوبوس تند و تند تخمه می‌شکست و کف اتوبوس می‌ریخت. پشت سری‌ها هرچه می‌گفتند نریز خانم زشت است، گوش نمی‌داد. پلاستیکی از توی کیفم بیرون کشیدم و طرفش دراز کردم و گفتم: بفرمایید. عصبانی گفت که چی؟ گفتم پاکت خدمتتان نبود، من تقدیم کردم. گفت: دلم می‌خواد بریزم؛ مگر شهرداری دلش نخواسته کرایه ها رو افزایش بده؟ رویش را کرد سمت پنجره و سرگرم کار خودش شد. خانم پهلودستی لبخند تلخی به من زد. 

به او، جوری که زن تخمه‌شکن بشنود گفتم: همه ناراحتیم، همه پر از غصه‌ایم. اما این پوست تخمه‌ها را ماییم که می‌بینیم. یا رانندۀ بیچاره می‌بیند که از صبح تا شب جان می‌کند برای لقمه‌ای نان حلال. افزایش کرایه نه تقصیر من و شماست، نه تقصیر راننده. اگر ما هوای هم را نداشته باشیم، اگر ما در این تلخیِ روزگار با هم مهربان نباشیم، هیچ‌کدام از آن بالادستی‌ها شاید برایمان دل نسوزانند. به آن زن نگاه می‌کردم که همچنان رویش به پنجره بود اما دیگر تخمه نمی‌شکست.


3. اگرچه کم و پراکنده اما، اینجا هم می‌نویسم

  • سوما ..
۰۶
تیر

حالم عجیب بین حرف‌ها سرگردان است. با یک حرف به اوج آسمان می‌رسم و با یک حرف زیر آواری از غم مدفون می‌شوم. کسی که با حرفش دلی را به درد می‌آورد لابد رنج زیادی را دنبال خود می‌کشاند که ساده‌ترین متلک‌ها و کنایه‌هایش در تمام رگ و ریشه‌ات زهر می‌دواند. کسی هم که با یک حرف شادت می‌کند حتما تو را خوب می‌فهمد، روحت را قطره‌قطره، جرعه‌جرعه می‌شناسد، زمختی‌ها و نرمی‌هایش را، شتاب‌ها و کندی‌هایش را، رنگ‌ و بی‌رنگی‌اش را و لابد آنقدر خودش دریای ارامش  است که با آن حرف تو را از غرقاب غم به ساحل امن آسودگی می‌رساند.

حالم بین حرفها در چرخش و تغییر است. گاهی عمیق خوبم و گاهی عمیق بد. البته نه اینکه هر حرفی این خاصیت را برایم داشته باشد، نه. بعضی‌ها، درست آن بعضی‌ها هستند که می‌دانند چطور تو را لبریز از شادی کنند یا آن‌قدر زهر اندوه در کامت بریزند که در برابرشان پوست بترکانی و بگویی تسلیم، هرچه شما بگویید، هرچه شما بخواهید. آنی که حرفش درد را تا عمق استخوان به درونم می‌کشاند خوب می‌داند که حرف را کجا و چطور نشانه برود که از هم فروبپاشم، می‌داند کدام قطعه از پازل روی هم سوارشدۀ روحم را باید ضربه بزند که فرو بریزم.

فرومی‌ریزم، می‌شکنم، به هزار هزار هزار تکه... اما باز قطعه‌های شکستۀ خودم را جمع می‌کنم تا به دل صبر جوری کنار هم بچینمشان، شاید استوارتر، سربه‌زیرتر، پراندیشه‌تر. به خودم می‌گویم تمام می‌شود... آرام باش.

  • سوما ..