شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.
۱۲
فروردين
یاد باد آنکه به صد شور در ایوان نجف
شوق‌آکنده و دلباخته، لبریز شعف

دست بر سینه و با پای ادب می‌رفتم
با حضور دل و لبریز طلب می‌رفتم

گفتمش آمده‌ام پر ز پریشانی‌ها
همه دردم به خدا درد ز ویرانی‌ها

آی مولای غریبان جهان دستم گیر
که به زنجیر ولای تواَم ای یار اسیر

من ندیده، به تو دل‌بسته و شیدا شده‌ام
بر سخن گفتنِ از حبّ تو گویا شده‌ام.

غیرتش شعله‌کشان هرچه که بودم را سوخت
گریه و ناله شدم، دیده و لبهایم دوخت

گفت انگار که «پروانه‌ترت می‌خواهم
بیخود و شیفته و دربه‌درت می‌خواهم

لب فرو بند و به‌جان، عاشق بی منت باش
دل ببُر از همه دنیا و مرا زینت باش

باید از خود شده و واله و بیدل باشی
که منم راه اگر رهرو قابل باشی

إنَّنی أُنصَبُ والله إلی الله مَفَرّ»
ها علی بشر، کیف بشر؟ کیف بشر؟

سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

آنکه محبوب رسول است و ولایت دارد
بر دل هرچه خداجوست عنایت دارد

کوثرش تشنۀ دیدار ولی الله است
صف به صف انس و ملک زائر این درگاه است

کعبه از شوق حضورش به دو نیم آمده است
چون علی از دَم آغاز، «قسیم» آمده است

سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

وای بر دل که به مهمانی تو خوانده شود
تا که میلش همه بر مهر تو گردانده شود

باز دل غرق خود از ذکر تو غافل باشد
جان به محراب کسی غیر تو مایل باشد

بیخودان را نبوَد هیچ مرادی جز یار
وای بر مدعیِ عاشقِ معشوق‌آزار


هیچ هیچم به خدا، هیچ‌ترین بندۀ تو
منِ شرمندۀ شرمندۀ شرمندۀ تو

هرچه هستم ولی از نوش تو من شیرینم
درد خوب است مرا چون که تویی تسکینم

سخت حیران تو حیران تو حیران تواَم
ای که سامان منی بی سر و سامان تواَم

سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

بک آنستُ، امیری و تولّیت بکَ
و شُغِفتُ بک حبا و تَهدَّیتُ بکَ

لیتنی اَعلَمُ ما منزلتی عندکمُ
أ فتُعرِضون عنّی بعد حبٍ عَلَموا؟

به نوای سحر فزت و رب الکعبه
نغمهٔ پرشرر فزت و رب الکعبه

به صفای حرمت، عطر خوش درگاهت
 به تن صف‌شکن و جان عدالت‌خواهت

به ولای تو که جز مهر تو محبوبم نیست
هیچ ذکری به جز از یاد علی خوبم نیست


سر و جانم به فدایت، به فدایت مولا
ای به قربان همه صحن و سرایت مولا

سمیه سادات، فروردین 97
  • سوما ..
۱۸
اسفند


محبوبه‌ایّ و منشأ لطف و محبتی
ای کوثری که چشمۀ جوشان رحمتی

با یک کرشمه‌ات دو جهان آفریده شد
از هر دمت تجلی توحید دیده شد

هستیّ تو حقیقت سرّ تبارک است
هفت آسمان برابر نام تو کوچک است

«ای سروناز حُسن که خوش می‌روی به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز»

ریحانه‌ایّ و ناز نگاهت بهارها
قبرت کلید گمشدۀ انتظارها

آری بهشت شور شکرخند فاطمه است
آزاده است هرکه دلش بند فاطمه است


18 اسفند 96، ولادت حضرت زهرا

  • سوما ..
۰۶
اسفند

درِ اول: دومین روزی است که در نجف هستیم. صبح ما را می برند به زیارت مرقد علامه امینی. دو دفعۀ پیش هیچ یک از کاروان‌ها ما را به زیارت مرقد این عالم بزرگوار که در ذهن و دلم جایگاه ارزنده‌ای دارد نبردند. مدیر کاروان که بس نازنین است و رفتاری پدرانه دارد، دری کنار مکان مرقد را نشان می‌دهد و می‌گوید کتابخانۀ علامه امینی است؛ بزرگ‌ترین کتابخانۀ شیعه که از کتابخانۀ آیت الله مرعشی نجفی هم عظیم‌تر است؛ اما هیچ‌کس را به اینجا راه نمی‌دهند. می‌پرسم: شما مطمئنید که کسی را راه نمی‌دهند؟ می‌گوید بله، حتی  کاروان روحانیان که زمانی همراهشان بودم، نتوانستند داخل شوند؛ چه برسد به شما که خانم هستید و تعصب اعراب روی جنس زن بسیار زیاد است.

مرقد را زیارت می‌کنیم و پرپر می‌زنم برای دیدن کتابخانه. باز از مدیر می‌پرسم حالا نمی‌شود از مسئولانش بپرسید؟ شاید اجازه دادند. می‌گوید بالفرض که اجازه دهند، ببینی‌اش که چه؟ می‌گویم همین دیدن، خودش لبریزم می‌کند از لذت. دیدن کتاب و کتابخانه برایم همیشه پرشکوه بوده، چه برسد به اینکه بزرگ‌ترین کتابخانۀ شیعه باشد و متعلق به چنین بزرگمردی. بالاخره می‌پذیرد. همان موفع مردی دم در کتابخانه می‌آید. مدیر کاروان با لهجۀ عراقی می‌گوید: اینها دانشجوهای دانشگاه فردوسی‌اند و اغلبشان ارشد و دکتری دارند و دوست دارند کتابخانه را ببینند آیا اجازه می‌دهید؟ مرد، مسئول کتابخانه را که روحانی خوش قد و قامت مهربانی است صدا می‌کند. نامش شیخ حیدر است. در جواب درخواست ما قدری تامل می‌کند و می‌گوید: «تفضّل».

کتابخانه، بزرگ و باعظمت است. شیخ می‌گوید: علامه کتابها را از دورترین نقاط دنیا جمع‌آوری کرده. بسیاری کتابها نسخه‌های خطی هستند و بس گران‌سنگ. شروع می‌کنم با شیخ به عربی حرف زدن. از کار آنجا می‌پرسم، از قدمتش، از اینکه علامۀ امینی صاحب شعر هم هست یا نه. به او می‌گویم چقدر افتخار می‌کنم به دیدن چنین کتابخانۀ باعظمتی، مخصوصا که تا پیش از این، عکس  کتابخانه‌های بزرگ اروپا و آمریکا را می‌دیدم و با خود می‌گفتم کاش ما هم چنین کتابخانه‌هایی می‌داشتیم. او هم از رشته و  مقطع تحصیلی من و یکی دیگر از بچه ها که دکترای شیمی است و اصلیتش عرب عراق، سوال می‌پرسد. بعدتر ما را می‌برد به مرکز نسخه‌های خطی و آرشیو الکترونیکی. اتاقکی را نشانمان می‌دهد که روی پوست مار و پوست غزال چیزهایی نوشته شده و قرآنی را که منسوب به امام علی(ع) است از صندوقچه‌ای بیرون می‌آورد. هنگام اذان به پیشنهاد مدیر، نماز را پشت سر این شیخ دوست‌داشتنی و در مقبرۀ علامه امینی می‌خوانیم.


درِ دوم: به خادم حرم امام علی می‌گویم: می‌خواهم قبر مقدس اردبیلی را زیارت کنم. می‌گوید: والله ممنوع. قبر شیخ عباس قمی و بقیه را نشانم می‌دهد که برو آنجا. می‌گویم آنها را دفعه‌های قبلی که نجف بودم زیارت کرده‌ام اما هیچ وقت نشده قبر مقدس اردبیلی را زیارت کنم. باز همان عبارت را تکرار می‌کند. می‌گوید من مسئولم و نمی‌توانم به خانمها اجازه دهم. از همین جا به ایشان سلام بده. می‌گویم نه. من به مقدس اردبیلی ارادت ویژه دارم و دلم می‌خواهد نزدیک بروم. قدری نگاهم می‌کند و می‌گوید صبر کن تا مسئول بالادستی بیاید. بعد، اشاره می‌کند که برو و می‌گوید: «ولکن بسرعة». می‌روم و آنجا فاتحه می‌خوانم و چیزی به‌راز در کنار قبر نجوا می‌کنم.

درِ سوم: ورودی‌های بانوانِ حرم حضرت عباس را چندی است برای تعمیر بسته‌اند. روز اولی که وارد می‌شوم قدری می‌ایستم به امید آنکه فرجی شود؛ اما درها همچنان بسته است.

روز دوم یکی از بچه‌های کاروان می‌گوید: «دیشب با حضرت عباس قهر کردم. گفتم شنیده بودم که باب الحوائجید، که بامعرفتید. مگر بامعرفت‌ها در را به روی مهمان خود می‌بندند؟ همان موقع هیئتی از عزاداران فاطمی داخل حرم شدند که خانمهایشان مجوز ورود به قسمت آقایان داشتند. به خودم که آمدم، خود را لابه‌لای آنها و روبه‌روی ضریح ابالفضل(ع) دیدم، در حالی که جز شرمندگی چیزی نداشتم».

دلم می‌گیرد. رو به در بستۀ ضریح می‌گویم دیگران را راه می‌دهی و مرا نه؟! گمان می‌کردم غریبه نیستم. می‌دانید چه شبها در آرزوی در آغوش کشیدن ضریحتان به سر بردم؟ می‌دانید چه بی‌تابی‌ها در دوریتان کرده‌ام؟ اما نه، من قهر نمی‌کنم. برادرزاده که با عمو قهر نمی‌کند. برادرزاده التماس عمو می‌کند تا راهش دهد. مگر نه اینکه شما پروردۀ خاندان کرمید؟ مگر نه اینکه کریمید؟ کریم کِی در به روی مهمان می‌بندد؟ گمان می‌کردم برادرزاده، عزیزِ عموست. مرا اینجا کشانده‌اید تا راهم ندهید؟

روز سوم زیارت را رو به در بسته می‌خوانم. بعد، سر خم می‌کنم روی دفترچه‌ام و می‌نویسم:

تن بودم آمدم که عمو، جانِ من شود

دیدار او بهشت و گلستان من شود

اصلا نگفت: «سوی عمو پیش‌تر بیا

می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود»

شعر را رو به در بسته می‌خوانم به بغض. از جا بلند می‌شوم و قدری آن سوتر می‌ایستم؛ دور از جمعیت؛ سر گذاشته به شانۀ دیوار؛ چشم‌دوخته به زنانی که پشت در بسته با حضرت حرف دل می‌گویند. خانمی جمعیت را دور می‌زند و می‌آید پهلوی من. می‌پرسد: «درها را کی باز می‌کنند؟ می‌دانی من بعد از چند سال آمده‌ام زیارت؟» می‌گویم نمی‌دانم. من سه روز است اینجا هستم و درها بسته‌اند. دست می‌کشد به صورتم و می‌گوید: دعایم می‌کنی؟ با چشم‌های خیس نگاهش می‌کنم و می‌گویم چشم. دور که می‌شود دو خانم دیگر می‌آیند. مشابه همان گفتگوها تکرار می‌شود. رو می‌کنم به در بسته. می‌گویم اینها همۀ جمعیت را دور نزده‌اند که فقط از من بپرسند ضریح تا کی بسته است. تازه چرا من؟ منی که دور از جمعیت کنجی از دیوار ایستاده‌ام. اینها را فرستاده‌اید که بدانم تنها من نیستم که در حسرت دیدن ضریحتان بیتابم. باشد آقا، تسلیم. من ذره‌ای ناچیز در جمعیت دلدادگان شما هستم. آنها را دریابید. اگر مرا راه ندادید می‌گذارم به حساب خودی بودن. برادرزاده که از عمو نمی‌رنجد. اما شاید دیگران دل بترکانند.

شب وداع، با بچه‌های کاروان راهی زیارت ابالفضل می‌شویم. به در بسته نگاهی می‌اندازم و می‌گویم: دارم می‌روم آقا جان. لایق نزدیک آمدن ندانستی‌ام. دو رکعت نماز زیارت می‌خوانم هدیه به ام البنین. منتظر که کرامت کریمانۀ ابالفضل چگونه پاسخم می‌دهد. همان موقع یکی از دوستان با صورتی خیس از اشک جلو می‌آید و می‌گوید: همین جا بمان. شنیده‌ام می‌خواهند یک ساعت، قسمت آقایان را به خانمها اختصاص دهند. خبر بین خیلی از خانمها پیچیده. روبه‌روی ورودی اقایان، جمعیت خانم‌ها زیاد و زیادتر می‌شود. یکی دو خادم می‌کوشند خانم‌ها را پراکنده کنند. با ایرانی شکسته و نصفه‌نیمه می‌گویند خبری از زیارت نیست. دلتان را صابون نزنید. طاقت نمی‌آوردم. از آقایی که بی‌سیم دارد و انگار مسئول دیگر خادمهاست می‌پرسم: أ لا تُفتَحُ هذا الباب للنسوان؟ پاسخ می‌دهد: بله چند دقیقۀ دیگر باز می‌شود. می‌پرسم هر شب این ساعت در را به روی خانمها باز می‌کنند؟ می‌گوید: نه، فقط امشب است.

در باز می‌شود و جمعیت مشتاق خانم‌ها به سمت ضریح پر می‌گشایند. آنقدر هرکدام، ایرانی و عرب و پاکستانی و هندی مشتاق رفتن به زیارت‌اند که به دیگران مهلت نمی‌دهند. با چند قدم فاصله از ضریح می‌ایستم. می‌گویم دیدنتان از همین جا هم آب حیات است. ممنونم آقای کریم. آرام آرام جمعیت پراکنده می‌شود. در را فقط برای خروج از انجا باز گذاشته‌اند و دیگر اجازۀ ورود نمی‌دهند. ضریح نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. فرو می‌روم در مشبک‌های ضریح. حل می‌شوم در مهربانی و کرامت صاحب بارگاه.

وقت یک‌ساعتۀ خانم‌ها به پایان می‌رسد و همه را بیرون می‌کنند. شکرگویان به طرف در می‌روم. از خانم خادمی که کنار در ایستاده تشکر می‌کنم. تشکرم انگار چنان به جان و دلش می‌نشیند که در بغلم می‌گیرد و می‌بوسد.  بیرون می‌آیم و به چهره‌های پرحسرت زنانی که دیر فهمیده‌اند، که دیر رسیده‌اند و پشت میلهٔ حائل، برای لحظه‌ای زیارت التماس می‌کنند نگاه می‌اندازم. زبانم از شکر دیر نرسیدن و جا نماندنم عاجز است. دفترچه را بیرون می‌آورم و با اشک و شرم شعر را این‌طور اصلاح می‌کنم:

تن بودم آمدم که عمو، جانِ من شود

دیدار او بهشت و گلستان من شود

آهسته گفت: «سوی عمو پیش‌تر بیا

می‌خواستم که شوقِ تو مهمان من شود».

  • سوما ..
۰۲
اسفند

اندوه خیمه افراشت در خانهٔ تو مولا

وقت وداع آمد برخیز جان زهرا


مرد غریب کوفه، با خون دل وضو کن

جسم صدیقه‌ات را با اشک شستشو کن


تنهاترین دلاور، نخل ستبر‌ریشه

جان را به خاک بسپار تنهاتر از همیشه


زین پس دگر نداری همراهِ جان‌پناهی

شب‌ها جهان درد و ناله به گوش چاهی...


یکم اسفند ۹۶، شهادت فاطمهٔ زهرا، کربلا

  • سوما ..
۲۷
بهمن

و من به سوی محبوب و معشوقم بال گشودم....

  • سوما ..
۲۵
بهمن
صبح جمعه است. قرار گذاشته بودم بروم حرم اما قدری ناخوشم. مهمان هم داریم و مادر هم نیست. باید نهار بپزم و کلی کار ویرایش و ترجمه دارم که باید تا شنبه تحویل دهم. تصمیم می‌گیرم خانه بمانم و قدری بیشتر استراحت کنم و دو سه ساعت بعد به دیگر کارها هم برسم. بیدار که می‌شوم سوپ شیر درست می‌کنم. همه خیلی تعریف می‌کنند. جکی می‌گوید هیچ سوپ شیری را به اندازۀ سوپ شیرهای خواهر دوست ندارم. بابا هم کلی به به و چه‌چه می‌کند و اصلا خوشایند بابا برایم شادی‌ای دیگرگونه دارد. حتی جولز هم که معمولا غر می‌زند گیرم که به شوخی، تشکر می‌کند و فرگل هم...
کارهایم را خوب پیش می‌برم. از تمیزکاری خانه گرفته تا کارهای ویرایش.
باید از خودم راضی باشم اما نیستم. باید شوق کربلا تمام وجودم را لبریز کند اما اندوه گلوگیرم شده است. ربطش می دهم به دلتنگی غروب جمعه یا ناخوشیِ خودم. 
شنبه می آید. باز هم کارهایم به‌خوبی پیش می‌روند اما تمام روز دمغ و پراندوهم. شب، تصمیم می‌گیرم وقت اضافی یکشنبه را به جای توی خانه ماندن بروم کتابخانۀ استان قدس. به خودم می‌گویم قبلترش یکی دو ساعتی به دل آسوده و فکر فارغ می‌روم حرم.
فکر فردا حرم رفتنم معجزه می‌کند. شوق، دلتنگی را می‌رماند. انگار که وعدۀ دیدارم با امیرالمؤمنین همین فرداست. 
یکشنبه می روم حرم. غرق می‌شوم در جامعه و امین الله. اول از همه مثل همیشه کنار آن در قهوه‌ایِ بالای پله‌ها می‌ایستم. آنجا را عجیب دوست دارم. نه دور است و نه خیلی نزدیک. دلم می‌خواهد آنقدر آنجا بمانم و مناجات کنم و اشک بریزم تا امام بگویدم جلوتر بیا.
اندوهم رفته است. هرچه هست شور است و شوق.
این آقای رئوف، زندگیِ من است، حیات جاری در رگهای من است، هوای تنفس من است. چه خوب که دارمش خداوندا. چه خوب که دارمتان آقا، عزیزترین آقای دنیا...
  • سوما ..
۱۶
بهمن

مرغان ز قفس قفس ز مرغان خالی

تو مرغ کجایی که چنین خوشحالی

از نـــالـۀ تــو بــوی بـقـــا مـی‌آیــــد

می‌نال در این پرده که خوش می‌نالی

(مولوی)


اسمم به عنوان زائر اصلی ثبت شد. برخی مسائلی که ممکن بود مشکل‌ساز شوند و مانع راه باشند نیز به همت رئوفانۀ آن بنده‌نوازان به بهترین شکل از سر راه برداشته شد.

دلم پرپر می‌زند برای بوسیدن ضریح امیر ملک دلم، برای آن بی‌قراریِ انتخاب بین بیش ماندن در حرم ابالفضل یا پر کشیدن به حریم حضرت دلبر، برای دو گنبد پهلوی هم در کاظمین، برای آن دو بزرگوارِ غریب سامرا و برای سردابش.


گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید...

حالا یازده روز تا وصال...


تجربه‌های شیرین دوستان را به جان پذیرایم تا یاریگرم شود برای بهرۀ بردن بشتر و نیکوتر.

  • سوما ..
۲۷
دی

دوست نازنینی دارم که از سال 82 با هم دوست بودیم. در دورۀ کارشناسی یک سال جلوتر از من بود و در اخلاق و ادب و علم هزاران سال. ارشد و دکترایش را بی فاصله خواند. نه مثل من که چهار سال کارمند دانشگاه بودم و اجازة ادامه تحصیل نداشتم. چه خوب شد که استعفا دادم وگرنه حالاها باید درجا می‌زدم. بگذریم...

با این دوست بسیار عزیز همکار هم هستم و از این بابت به خود می‌بالم. گرچه سرشلوغی‌اش در تدریس و زندگی متاهلی و بچه‌داری بیشتر وادار به دورکاری‌اش کرده و فرصت با هم بودنمان را گرفته.

دوستم پایان نامه اش را شهریور دفاع کرد و حالا در جشنوارۀ فارابی مقام اول آورده است. عکسش را که کنار رئیس.جمهور دیدم، در گروه همکاران برایش نوشتم:

در مطبخ علم و فن بسی نان داری

از خنده و مهر هم نمکدان داری

بس مایۀ افتخار آقا حسن است

این عکس که در کنار ایشان داری


یکی از آقایان همکار در پژوهشکده هم خطاب به این دوست و نیز با اشاره به شعر من نوشت:


این مطبخ علم و فن که گویا سرد است

هرکس که به گرمی‌اش فزاید مرد است

همکار عزیز ما که چون درّ باشد

از علم و ادب دو مشت او پر باشد


هیچ گمان نمی‌بردم که این همکار قوّت شعر گفتن هم داشته باشد. رو نکرده بود تا به حال. من هم در جواب ایشان نوشتم:


در مطبخ شعر نان من گندم شد

نزد فضلا ذرۀ من هم گم شد

ما را چه به شعر چون بزرگان جمع‌اند

باز آن خرک از کره‌گی‌اش بی دم شد


افروخت شراره‌ای چو فوتش نکنیم

گل گشته چو توپ علم، شوتش نکنیم

دریاست پژوهشکده، یاران همه دُر

امید که دُر دَر دل حوتش نکنیم

  • سوما ..
۲۵
دی

عجیب است که با همین نیمه‌جانِ خسته و بیمار از صبح رفته باشی سر کار و هر لحظه‌اش در آرزوی ساعتی خواب پرپر زده باشی و غروب که رسیده‌ای خانه به خودت وعدۀ خواب سر شب تا صبح را داده باشی اما از قرار برگشتن مادر و پدر، گرفتار کارهای ریز و درشت مرتب کردن خانه شده باشی و بعدتر مهمان برسد و تا دیروقت هم بماند، این وسط هم هر وقت فرصت دست دهد بنشینی پای ویرایش برگه‌ها و داروهایت هم اساسی خواب‌آور باشند... اما ساعت یک که بالاخره می‌رسی اتاقت انگار اصلا این تو نبودی که این‌همه بیتاب ذره‌ای خواب بوده‌ای.

مریضی خیلی به‌آهستگی رو به بهبود می‌رود. توی این مدت یک بار آن‌قدر حالم بد شد که گمان کردم مرگم رسیده است. حس می‌کردم ریه‌هایم ملتهب شده و الان است که قفسۀ سینه را بشکانند. نفسم سخت می‌رفت و می‌آمد و همین که خواب بر من غلبه می‌کرد با احساس خفگی بیدار می‌شدم. با خودمم گفتم شاید وقت رفتن است. وضو گرفتم و رو به قبله خوابیدم و شهادتین را خواندم. اما خب، وقت رفتنم نبود هنوز... و دیر یا زود می‌رسد. بماند که تا صبح نتوانستم بخوابم و صبح دوباره رفتم دکتر و معلوم شد دکتر قبلی داروی اشتباهی تجویز کرده است.

بیماریِ سختی بود آن هم با آن اوضاع و احوال روحی... اما قطعا رزق بوده، خیر بوده، هدیه و لطف بوده. الحمدلله


پی‌نوشت:  سال گذشته از آغاز ایام فاطمیه تا ولادت حضرت زهرا(س) با خودم قرار گذاشتم قدری دربارۀ خطبۀ حضرت فاطمه بخوانم و قبل و بعدش را بدانم. قرار قشنگی بود و خیرهای زیادی در پی داشت. امسال نیت کرده‌ام یکی دو کتاب تحقیقی خوب را دربارۀ ایشان مطالعه کنم. اگر شده شبی یک صفحه. یکی از استادان تاریخ دانشگاه فردوسی سه کتاب معرفی کرده است. اولی را شروع کرده‌ام. امید که توفیق یارم شود تا انتهایش...

  • سوما ..
۲۱
دی

سرم سنگین است. تب و لرز دارم و گلو دردی که رمقی برایم نگذاشته است. پلکهایم انگار هزار کیلو شده‌اند و روی چشمهایم سنگینی می‌کنند. حوادث ریز و درشت این روزها از آنچه در کشور رخ داده تا آنچه گریبان خانواده را گرفته گنگ و مبهم توی سرم می‌چرخد.

...

فرشتۀ مرگ آمد و مادربزرگ را جوری برد که از خنده‌هایش، از مهربانی‌اش، از شوخی‌هایش، از شعرها و قصه‌هایش، از دعاهایش جز تخته‌سنگی بر جای نماند.

لب‌هایش همیشه به دعا برای من گشوده بود.

مادر که می‌شوی  غصۀ بچه‌هایت، درد بر دردت می‌افزاید. مادربزرگ که می‌شوی غصۀ نوه‌ها هم به آن قبلی ها اضافه می‌شود.

غصۀ من هم انگار جوری بر مادربزرگ سنگین امده بود که یا لبهایش به ناله و نفرینی باز بود که از این دختر بهتر...؟ یا به دعا پشت دعا برای من. دعاهایش حصار امن بود برایم. گیرم آنگونه که او می‌خواست به اجابت نمی‌رسید اما مطمئن بودم خیر و برکت زندگی‌ام است. اما حالا آن همه را از دست داده‌ام. راه دور بود و حتی نشد در خاکسپاری‌اش باشم. مادر را گفته بودند حال مادربزرگ بد است. برای همین زودتر خودش را رساند. من اگر می‌دانستم با مادر و پدر می‌رفتم. نمی‌دانستم. فردایش خبرم کردند و کار از کار گذشته بود. بلیت هواپیما هم گیر نیامد.

سرم سنگین است و کلمه‌ها را تار می‌بینم. فشارم هشت بود. بخشی‌اش به خاطر هول این حادثه است و بخشی‌اش برای تب و لرز و گلودردم. این میان به این می‌اندیشم که معادباوری چه اعتقاد قشنگی است. باور به اینکه عزیرت، عزیزانت برای همیشه از میان نرفته‌اند، بلکه به سرایی منتقل شده‌اند که تو هم دیر یا زود به آنجا خواهی کوچید. این باور آدم را آرام می‌کند.

حالا این وسط خبری هم هست که نور گرم و درخشانی است که می‌تواند تاریکی و سرمایم را برَماند. در قرعه‌کشی دانشجویی سفر به کربلا، اسمم به عنوان زائر ذخیره درآمده و امید دارم که زائر اصلی بشوم اگر خدا بخواهد.

  • سوما ..