شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۲ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

۲۲
دی

از صبح که بیدار شدم صدای سوت، سوت نه که صدایی شبیه جیغ زنی گلوگرفته و خسته توی سرم می‌پیچید. صدا از بیرون بود، از طبقه ی بالا بود، از خانه ی همسایه‌ها بود، از فن دستشویی و شیر کتری بود.

سوار اتوبوس هم که شدم همین صدا وقت حرکت از اتوبوس به گوش می‌رسید. خرافاتی نیستم و اگر بودم می‌توانستم بگویم نشانه‌ی خوبی نیست.

هوا بوی هیچ‌چیز نمی‌دهد، نه بوی باران و نه بوی خاک و خاکستر. تقصیر من است که بوها را نمی‌فهمم. تقصیر من است که هر روز می‌خوانم: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و باز می‌بینم قلبم جاهایی بند است. می‌بینم ...

لعنت به من. به امام گفتم «دلم را اهلی خودتان کنید». آدم نشده‌ام هنوز.

گفته بودم زمانی که از دوست داشتن آدم ها می‌ترسم. حالا می بینم حق داشته‌ام بترسم. اینکه استثنائا یکی را نه فقط به خاطر خودش، بلکه قدری هم به خاطر خودت، برای دل خودت دوست داشته باشی، ترس دارد.

«دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم»

دارم به کوچه‌هایی فکر می‌کنم که امروز دلم می‌خواهد تویشان راه بروم. مثل همیشه یک نفره راه بروم بلکه قرار بریزد توی دلم.

بروم کجا تنهایی؟ استخر؟ تنهایی آدم رفتنش نمی آید. بروم کافه؟ بروم سینما؟ تنهایی؟ بعد هی الهی هب لی را تکرار کنم؟ باز هی ببینم آدم نشده‌ام؟

صدای سوت، سوت نه که صدای جیغ زنی گلوگرفته و خسته از همه جا می‌آید: از توی ماشین‌ها، از توی مترو، از داخل مغازه‌ها؛ از همه جا صدای زن می‌آید... می‌آید... می‌آید... 

و از چشمهام می‌ریزد بیرون.

  • سوما ..
۲۰
دی

هر صبح باد سرد توی صورتم شلاق می‌زند. هر صبح سرمای استخوان سوز زمستانی مشهد می‌ریزد توی تنم و دریغ از ذره‌ای برف و باران که بشود به اشتیاق باریدنش این‌همه سرما را به جان خرید.

این دو سه روز بخاری اتاقم هم خراب شده بود و هیچ‌کس توجیه نبود چرا حاضر می‌شوم شب ها با شال و پالتو زیر دو لایه پتو بخوابم اما توی اتاق خودم باشم.

دلخوشی این روزهایم بیشتر از هرچیز رفتن مداوم به حرم امام رضاست. این‌جوری‌ها می شود سرمای روزها را و حتی سرمایی که توی قلبت نفوذ کرده تحمل کنی.

دو روز پیش توی حرم دو تا از این آدم‌های خیلی قدکوتاه را دیدم. از این‌ها که قدشان به یک متر هم نمی‌رسد. یک مرد و زن به گمانم بیست و چند ساله بودند که مشخص بود تازه عقد کرده‌اند. توی صحن حرم، وقت برگشتن از زیارت با اشتیاق دست هم را گرفته بودند.

روح و جانم تازه شد. دیدن باهم‌بودن آدم‌ها قلبم را نور می‌دهد. اینکه دونفر با این شرایط خاص و عجیب، وقت تنهایی، همدیگر را پیدا کرده باشند و بخواهند من دیگر هم باشند، آرامم می‌کند.

راستی دلم می‌خواهد برای یک اسم بنویسم. برای یک هیچ.کس. آ.سو مال وبلاگ قبلی بود. اینجا باید برای یک اسم دیگر بنویسم.

شاید هامون، آن هم فقط به این دلیل که معنای دشت می‌دهد

پ.ن:

در من آسمانی است که باران‌هایش یخ زده است و برف‌هایش خیال باریدن ندارند؛ مثل آسمان این روزهای مشهد.

  • سوما ..