شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

۱۹
مرداد

یک نفر هم باید باشد که دلش برای بوییدن موهای آدم تنگ شود. یکی باید باشد که  دوستت دارم های آخر شبش دل گرمت کند. یکی باید باشد که نجابت چشمهایش از تو دور نشود. یکی که دورشدنت را طاقت نیاورد. یکی که...

بله می دانم باید یکی باشد اما وقتی نبود، آدم که نمی تواند خودش را بکشد، نمی تواند خودش را هزار تکه کند که حالا یک چنین کسی نیست.

- تو واقعن خوبی یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

من واقعن خوبم. خوب خوب. آن هم نه آنجور که بگویم: «در دلم ابر است و بیرون آفتاب» یا «حال همۀ ما خوب است اما تو باور مکن»... نه، واقعن خوبم. وقتی این همه دلیل برای خوب بودن وجود دارد چرا حالم بد باشد؟ یعنی انتظار داشتید بیفتم یک گوشۀ خانه و  زانوهایم را بغل بگیرم و گریه کنم؟ یا افسرده شوم و از این یکی روانشناس به آن یکی بروم؟ یا به زمین و زمان بد و بیراه بگویم و به هرچه آدم هست بدبین شوم؟

خب من اینطوری ها نیستم. شما بگیرید یک استروژن غیر معمول. من غیر معمولم. من که قرار نیست مثل کسی باشم. من خودم هستم با باورها و عواطف و عقل و فکری جدا از همۀ آدمها.

- تو حالت واقعا خوب است یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

انمی دانم چرا ین سوال وقتی هی مکرر می شود زور می آورد به آدم. شما الان بخش کوچکی از آنچه گذشته را می دانید. بیشترش توی سینۀ خودم مانده. توی همۀ این سالهایی که گذشت، چند نفر گریۀ مرا دیده اند؟ چند بار بغض صدایم را شنیده اید؟ چند بار دیده اید شاکی باشم و ناله کنم؟ خودتان که می گویید چیزی جز لبخندهای همیشگی من به یاد ندارید.  آن هم نه لبخند از روی تظاهر، که لبخندی واقعی. من معتقدم توی اکثر موقعیتها می شود باز خندید. معتقدم امکان ندارد آدم زخم خورده باشد اما از اسمان آبی و نم نم باران و صدای یاکریم ها لذت نبرد.

- تو راست می گویی که حالت خوب است یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

من برای خوب بودن دلایل دیگری دارم. دلایلی غیر از آنچه شما دلیل خوب بودن می دانیدش. من با خودم قراری دارم. مال الان هم نیست؛ مربوط به خیلی سال پیش است. پانزده ساله بودم به گمانم. آن روزها مدام دنبال این بودم که از تنهایی در بیایم. دنبال یکی که رفیق راه باشد. بعد دیدم نمی شود. دیدم توی زندگی هرکس که سرک می کشی تنهاست. دیدم نمی شود از آدمها توقع داشت کار و زندگیشان را ول کنند و همه جوره برای تو بمانند.  آن وقت بود که با خودم قرار گذاشتم تا جایی که در توانم هست، بروم کنار دل تنگی آدمها، بروم حفرۀ تنهایی شان را، آنقدری که می توانم، پر کنم. بعدترش این شد دلیل شادبودنم؛ اینکه لبخندی باشم روی لبهای کسی. دنبال این هم نیستم که کار فوق العاده یی انجام دهم. یعنی اگر پیش بیاید که خوشحال می شوم اما اگر نبود باز هم می شود لبخند روی لبها بود.

همین چند وقت پیش به یکی از دوستانم که غمگین از معمولی بودنش بود می گفتم: برای خوب بندگی کردن دنبال کارهای بزرگ نباش که از کوچک ها غافل بمانی. از کم شروع کن. همین که صندلی ات را به پیرزنی بدهی، همین که یک استکان چای با محبت جلوی همسرت بگذاری، همین که تلفن بزنی و جویای احوال کسی باشی، خودش  شرط بندگی است. آن وقت اگر خالص بودی خدا خودش کارهای بزرگ تر را سر راهت قرار می دهد.

برای من این چیزها مطرح است. برای من اینکه توی یک رابطۀ دوطرفه، آن کس که، نمی گویم مقصر نیست، آن کس که کمتر مقصر است، من باشم، کفایت است. نوشته بودم جایی:

«من آدم حرکت کردن رو به جلو هستم. آدم متوقف شدن نیستم. آدم از حرکت ایستادن نیستم. آدم عقب گرد هم نیستم. من زنی هستم که باور دارم برای جلو رفتن، اگر فقط یک راه وجود داشته باشد، یا اینکه اگر فقط یک راه امکان بوجود آمدن داشته باشد، من حتمن آن را پیدا می کنم...»

توی همۀ روزهایی که بر من گذشت، هرجور که بوده، همیشه دنبال پیدا کردن جای پای بعدی ام بوده ام. همیشه فکر کرده ام حالا با این اوضاع چطور می شود بهترین کار را کرد. همیشه دنبال راه حل گشته ام. سارتر راست می گوید:

انسان باید خودش وجود خودش را در معرض تحقق قرار دهد و به ماهیت توجهی نکند.

 

- تو واقعا خوبی یا داری تظاهر می کنی به خوب بودن؟

گفتم که من واقعن خوبم. حالا نه اینکه ککم هم نگزد، یا گهگداری دردی توی جاتم ندود. اما اینها را که قرار نیست نشان کسی بدهم. از نظر من غم حرمت دارد؛ نباید جلوی بقیه نشانش داد، مگر دو سه نفری که هم دل ترند، آن هم نه تمامش را، فقط گوشه هایش را.  من که نمی توانم حرمت غم را بشکنم و بیایم به هرکس که رسیدم غمنامه بخوانم. این غم مال وقتهایی است که روی سجاده می نشینم، وقتهایی که حرم می روم و چشم می دوزم به ضریح. اصلن می دانید چیست؟ می دانم که اگر بشنوید توی دلهاتان به من می خندید اما بگذارید بگویم: این غم برای من عزیز است. یادم هست پارسال همین وقتها بود که به لیلا می گفتم: «حس می کنم خدا مرا گرفته توی آغوش خودش. یک وقتهایی کارهایی میکنم که نمی دانم خوب است یا بد، فقط می گویم خدایا من کسی را جز تو ندارم، کمکم کن. بعد می بینم خودش نتیجه را برایم خوب می کند.» حالا هرچقدر زجرآور، اما توی آغوش خدا بودن ارزش آن همه سختی را داشت.

می دانم که نمی شود اینها را به شما بگویم. اینکه مثلن بگویم سارتر چی می گوید، یا از آغوش خدا برایتان حرف بزنم، یا حتی بگویم این غم را دوست دارم چون کسی که آن را به من  داده خواسته به این بهانه بیشتر نگاهم بکند. نه، اینها را نمی شود بگویم. فقط اینجا می نویسم که ارام شوم. اما شما را بخدا هی تیغ جراحی برندارید دلم را شرحه شرحه کنید ببینید ردی از غم تویش می بینید یا نه. من واقعن خوبم. خوب خوب...

 

  • سوما ..
۱۹
مرداد

1. غمگینم مثل کسی که عزیزترین کسش قرار است برود سفر و یک سال تمام هیچ خبری از او ندارد. مثل کسی که عزیزترین دارایی اش را قرار است از او بگیرند.

دلم نمی خواهد تمام شوی، دلم نمی خواهد بروی...

حس کسی را دارم که مهلتش تمام است...


2. شب باران خوبی آمد. رفتم زیر باران. جولز از اتاقش کجکی، عین درخت میم انگور سمت من خم شده بود و ادای دعا کردنم را در می آورد.

3. صبح بعد از نماز عید که با بابا رفتیم حرم، تمام روزم را پای خانه داری گذاشتم. در و دیوارها را دستمال کشیدم، خانه را جارو کردم، گردگیری کردم، نهار و شام حاضر کردم، کیک پختم. شب بعد از نماز دیدم بابا رفت بیرون و وقتی برگشت، یک پیراهن سوسنی برایم خریده بود. گفت این هم برای تشکر که این روزها زحمت سحر و افطار روی دوش تو بود...

  • سوما ..
۱۱
مرداد

1. صدای زنگ گوشی ام که بلند شد شماره ناشناسی با کد تهران را دیدم. جواب که دادم، مرد جوانی بود با لهجۀ تهرانی. گفت: سلااااااااام خوبی؟ گفتم: سلام شما؟ یکهو دست پاچه شد . گفت: ای وای ببخشید اشتباه گرفتم. گفتم: خواهش میکنم مشکلی نیست. دوباره گفت: واقعن معذرت میخوام نمی دونم چطور شد که اشتباه شد. گفتم: خودتونو ناراحت نکنید برای هرکسی ممکنه این اشتباه پیش بیاد. بعد هم خداحافظی کردیم.

چند دقیقه بعدش شروع کرد به پیام فرستادن. چندتا پیام پر محتوا هم فرستاد، هم فارسی هم انگلیسی. جوابش را ندادم. بعدترش نوشت: توی صدایت یک چیزی وجود داشت که دلم را درگیر کرده.

من مانده ام این ملت بیکار چرا اینهمه زود دلهاشان درگیر می شود؟ آخر توی آن چهار تا کلمۀ من با آن لحن رسمی و جدی چی وجود داشته که دل یکی را درگیر بکند. بروم صدای خودم را ضبط کنم بگویم: «سلام شما؟ خواهش میکنم مشکلی نیست. برای هرکسی ممکنه این اشتباه پیش بیاد» بعد ببینم چی توی صدایم وجود دارد. برایم سوال شده خب.

 

2. باز یکی با شماره تهران پیام فرستاده حرم که می روی برایم دعا کن. پرسیدم شما؟ جواب داده چه فرقی میکند کی باشم مهم این است که یکی هستم که دلم هوای حرم کرده و به یکی از ساکنان مشهد سپرده ام برایم دعا کند. جواب دادم چشم. نوشت: فقط هروقت رفتید به من بگویید که خیالم راحت باشد. گفتم خب. حرم که رفتم برایش دعا کردم و بهش گفتم. زنگ زد. صدای نا آشنای یک آقای هم سن خودم بود گفت ممنون که دعام کردین و انشاءالله دنبال این نیستید که بفهمید من اسم و رسمم چیست؛ نه؟ گفتم نه. قطع که کرد پیام زد: خب حالا از خودت برایم بگو. کی هستی؟ به چی مشغولی؟ جواب دادم: چه فرقی میکند من کی باشم مهم این است یکی از ساکنان مشهد هستم که برای شما توی حرم دعا کرده ام. نوشته: جواب خودم را به خودم تحویل می دهی؟ دیگر جوابش را ندادم. فردایش برایم زده:

«رفتم که خار از پا کشم، محمل ز چشمم دور شد». یک شکلک ناراحت هم کنارش گذاشته بود. باز هم جواب ندادم.

 

3. دو سالی می شد که یکی با شماره ایرانسل 0935، مدام برایم پیام می فرستاد و زنگ می زد. جوابش را نمی دادم. بعد از مدتی دیدم به حمدالله ناپدید شده و دیگر فهمیده باید برود دنبال کارش. چند وقت پیش دیدم پیام داده: سلاااااااام خانوووووووم چطوری بی معرفت. تو نمیگی این کجاست یه مدت ازش خبری نیست. شاید من مریض باشم تو نباید نگرانم بشی؟ یه احوالی ازم بپرسی؟ دلت برام تنگ نشده؟

خواستم بگویم: هلاک این اعتماد به نفست هستم. دل تنگی؟ آدم دل تنگ مزاحمش بشود؟؟؟؟ نگران؟؟؟؟؟

مردم روان شادند. یعنی بروم گوشی را بردارم بگویم: سلام مزاحم جانم چطوری؟ الهی بمیرم که نیستی، نکند دور از جانت مریض شده ای؟ داشتم دق می کردم از نگرانی. دلم ترکید که چندروز است هی وقت و بی وقت مزاحمم نشدی...

 

4. یکی بود که زنگ می زد و هربار گوشی را برمی داشتم صدای خنده اش بلند می شد. اوایل گمان می کردم شاید صدای خش خشی چیزی می شنوم اما دو سه بار که این کار تکرار شد فهمیدم بنده خدا ظاهرن مشکلش این است که کسی نیست برایش بخندد. زنگ می زند که من به خنده هایش گوش کنم. دیگر جوابش را ندادم.

یکی از روزها جولز توی اتاقم بود که این آقا زنگ زد. وقتی دید جواب نمی دهم پرسید: کیه چرا جواب نمیدی؟ گفتم مزاحمه. بیا تو یه جوری جوابشو بده که دیگه زنگ نزنه. گوشی را از دستم گرفت و دکمۀ جواب را زد و با صدای بلند و رسا گفت:

بَـــععععععععععععععععععع...

من منفجر شدم از خنده. جولز است دیگر. متفاوت ترین برادر دنیا. برادرهای دیگر وقتی کسی مزاحم خواهرشان می شود، همچین چند تا فحش خواهرمادردار آبدار می دهند به طرف که عمرن دیگر هوس کند همچون غلطی بکند آنوقت برادر من برای مزاحم هایم صدای گوسفند در می آورد. 

البته ناگفته نماند که طرف دیگر زنگ نزد. بنابراین نتیجه میگیریم برای راحت شدن از شر مزاحم های تلفنی صدای گوسفند دربیاوریم.

  • سوما ..
۰۷
مرداد

نوشتن برای هیچ‌کس

گاهی هیچ بهانه ای برای نوشتن نداری، هیچ مخاطبی هم توی سرت نیست که برایش بنویسی اما باز یک چیز توی دلت تو را می کشاند سمت کلمات. اصلن همین که هیچ بهانه ای برای نوشتن نداشته باشی، خودش بزرگ‌ترین بهانه است.

سحری را آماده کرده بودم. سر گذاشتم که یک ساعتی بخوابم ولی خواب هایم آشفته بود. بیدار که شدم یک بغض وحشی بی قرار، داشت خفه ام می کرد. یادم افتاد به حرفی که سرشب بدجور دلم را شکانده بود و من هیچ نگفته بودم فقط لبخند زده بودم و سکوت را جای هر حرفی نشانده بودم.

این جور وقتها بیشتر از همیشه دلم هوای رفتن می کند. نه که جای خاصی برای رفتن داشته باشم، نه، ولی خودِ رفتن قشنگ است. توی جاده بودن و تکیه دادن به سیاهی پشت پنجره قشنگ است. تا صبح بیدار ماندن و فکرکردن به اینکه تو تنها مسافر بیدار اتوبوسی حس غمگین قشنگی دارد. من شبهای زیادی را توی جاده های تو در تو بوده ام. راه پانصد کیلومتری خانه تا دانشگاه را سالهای زیادی رفته و برگشته بودم. شبهای زیادی چشم دوخته بودم به کویر و فکر کرده بودم دل کویر چقدر مثل دل من است: زخمی اما صبور، خسته اما خوشبخت...

توی اتوبوس‌سواری های آن سالهایم خیلی ها کنارم نشسته بودند و گاهی ساعت های طولانی از غصه هایشان حرف زده بودند:

دختری که قرار بود زن دوم یک مرد بشود؛ زنی که معلم یک شهر دور بود و روزگار نگذاشته بود بفهمد راه درست زندگی آن است که هشت سال دوری را به جان بخرد و خرج زندگی بچه هایش را بفرستد، یا اینکه کنار همسر و بچه هایش توی مشهد بماند و شاهد نداری هایشان باشد؛ دختری که سه سال تمام پای پسری نشسته بود که به دختر گفته عشق اول و آخر زندگیش اوست و بعد، بعد از سه سال پسر کارت عروسی اش با یک زن دیگر را برای دختر می برد و او را با انبوهی از بیچارگی رها می کند؛  زنی که مدام به شوهرش تلفن می‌زد و هربار که صدای فریاد شوهرش را می شنید که به چه حقی به من زنگ می‌زنی، و بعد تماس زنش را قطع می‌کرد، به من می گفت مطمئنم بازم با کسیه دفعه‌ی پیش هم همینطور بود؛ زنی که توی یک شب بارانی در انحراف ماشین از مسیر اصلی برادرش را از دست داده بود و از جاده و شبهای بارانی بدش می آمد...

دوست داشتم امشبم را توی جاده می‌گذراندم و به صندلی خالی کنارم نگاه می کردم و فکر می‌کردم دوست ندارم جز تو کسی خالیِ صندلی کنارم را پر کند...

 دوست داشتم امشب، تو مسافر جاده هایی می بودی که در من خمیده اند. دوست داشتم می‌رسیدی به من و میگفتی مقصدم همینجاست؛ نه اینکه رهگذر باشی و خستگی که گرفتی، سمت جاده های دیگری رو بگردانی و بروی...

 

  • سوما ..
۰۶
مرداد

1. دیشب بعد از سالها شب قدر را جایی بودم بین ادمهایی که همۀ بی کسی شان را اورده بودند و گرفته بودند توی دستهایشان و چشم دوخته بودند به مهربانی تو. تمام شب به این فکر می کردم که چقدر دلم میخواست سال گذشته مراسم موسسه را می بودم و نمی شد. چقدر دلم می خواست سالهای قبلش این همه تنها احیا نمی گرفتم و نمی شد.

اینکه آن همه سال توی تمام معنویت هایت تنهای تنها باشی، اینکه نتوانی حضور داشته باشی توی مراسم شبهای قدر یک درد است، اینکه نتوانی به کسی بگویی: نه اینکه نخواهم، نمی توانم بیایم، هزار درد.

یادم هست برای اینکه صدای اعتراضی بلند نشود که الان وقت خواب است، از تلویزیون هم محروم بودم. می رفتم توی آشپزخانه رادیو را می بردم  در را کیپ می بستم و با صدای خیلی کمِ رادیو آهسته آهسته جوشن میخواندم.

دیشب به این فکر می کردم که طولانی بود، درد داشت خیلی هم درد داشت، اما تو توی تمام لحظاتم بودی، رهایم نکرده بودی، حتی دلت نیامد بیشتر توی آن تنهایی بمانم و غرق شوم.

یا انیس من لا انیس له

یا رفیق من لا رفیق له

وقت خواندن این فراز از دعا یادم به گلاره بود که قبل ترش پیام داده بود: دعام کن سمیه... یادم به حمیده بود که رمضان دو سال پیش وسط اشک و بغضهای نوشته شده اش پیدایش کرده بودم... یادم به مولود و روشنا و کوثر بود... یادم به منا بود که پهلویم نشسته بود و می گفت تلخم سمیه...

یادم به خیلی ها بود به خودم و همۀ کسانی که بدجور تنهاییم و جز تو انیسی را نمی شناسیم، جز تو کسی را نداریم که مرهم زخمهای زندگیمان باشد.

امشب هم دوست دارم فریادت بزنم، پرسوز هم فریادت بزنم:

یا حبیب من لا حبیب له

یا طبیب من لا طبیب له

یا مجیب من لا مجیب له

یا شفیق من لا شفیق له

یا رفیق من لا رفیق له

یا مغیث من لا مغیث له

یا دلیل من لا دلیل له

یا انیس من لا انیس له

همین فراز از دعا برای تمام زندگی ام کفایت است؛ اینکه تو انیس جان من باشی اینکه رفیق و شفیقم تو باشی... همین بس است؛ تویی که تنها دلیل، تویی که همۀ دلایل منی...

 

2. این متن را توی دفتر خاطرات دبیرستانم نوشته بودم:

... خوشا به حال نخل‌نخل نخلستان‌های کوفه که علی را دیده بودند. خوشا به حال ماه شب‌های اندوه که همدم علی بود. خوشا به حال چاه که صدای علی را شنیده بود. آیا حق ندارم که غبطه بخورم؟ که بگریم؟ که بگویم: خوشا به حال عمار و ابوذر و مالک، خوشا به حال یتیمان کوفه، خوشا به حال همه‌ی آنان که در آغوش علی گریستند، خوشا به حال آنان که علی(ع) دوستشان داشت...

خوشا به حال خشت‌خشت خانه‌ی علی. خوش به حال قطره‌قطره ی اشک‌های علی. خوش به حال هرچیز و هرکس که از من به علی(ع) نزدیک‌تر است...

 

۳. مادرم و جکی رفته اند دز.فول پیش مادربزرگ. این شبها را تا سحر بیدارم که سحری درست کنم و بعدش سه-چهار ساعتی می‌خوابم. عصرها هم که از سرکار برمی‌گردم می دوم توی آشپزخانه برای آماده کردن افطار.

هرسال عید فطر که می شود پدرم به مادرم می‌گوید: اجر تو از همه‌ی ما بیش تر است که همه‌ی زحمت افطار و سحر ما روی دوش تو بود. خدا خیر زیاد بدهدت.

یادم هست سال های قبل یک وقت هایی با غبطه نگاه می کردم مادرم را و وقت افطار و سحر که می‌شد به خودم می گفتم: قبول باشه سمیه. ممنون برای همه‌ی سحری ها و افطاری ها. جواب می‌دادم: قبول حق. از تو هم قبول باشه سمیه.خداروشکر که امسال هم توفیق روزه رو داشتیم گیرم که تنها...

امسال بابا مدام می‌گوید: دست دخترم درد نکنه. توی زحمت افتادی بابا. خدا خیرت بده

  • سوما ..